همین جا دیگه نمی تونم بنویسم.
امروز روز بدی بود .
از اون حالتا که حرف دارم ولی فعلا چشام باز نمیشه و این کمپرسه هم مث عن چسبیده رو چشم :|
امروز خر است.
من واقعا مشاعرمو از دس دادم :|
این پستو دیلیت می کنم. باید بکنم!
زهرا-حسن-سحر-فف-مهسا-مهسا-سمیرا...
2
قسم می خورم که باید به زندگی برگردم. اینو همه آدمای اطرافم که هیچ حافظ و این صوبتا هم بهش تاکیید دارن. ولی اینکه چرا برنمی گردم خودمم نمی دونم... خب سعی هم می کنم براش. مثلا امروز ساز زدم بالاخره. ولی شاید خیلی به زندگی برم نگردوند...یا حتی با شایا دم در حرف زدم. خب این بیشتر به زندگی برم گردوند...از برگشتای موقتی خسته ام. دلم می خواد یه چیزی بشه. یه اتفاقی ... یه اتفاقی که خودمم ازش خوشحال بشم... واقعا خسته ام از اینکه خیلی وقته خوشحال نبودم.
پ.ن بیربط: آدما چرا می رینن به زندگی همدیگه؟!:| واقعا چرا؟!
این چند وقته انگار همه چی دس به دس داده منو ببره از گذشته ی خودم. اول که همه نوشته های 7 ساله ام پرید . بعدم که امروز دیدم همه نوتای آیپادم پریده... خب همیشه واسم کابوس بود که ای وای اگه یه روز آرشیوم بپره چی...ولی قضیه اینه که اونقد که فک می کردم ناراحت نشدم. احتمالا به خاطر اینه که چند روزیه دارم با یه بی رحمی خاصی هرچی طنابه که منو به گذشته وصل می کنه رو پاره می کنم. انگار می خوام که تو گذشته نمونم. نمی دونم ...من آدم اینجوری نبودم ولی حداقل برای یه مدتی حس می کنم که لازمه تو گذشته نمونم. و انگار داره نتیجه هم می ده...
امروز خیلی ساده بود. نشسته بودیم با فریناز و جمشید و بچه ها اومدم لیریکس یه آهنگیو بدم فریناز بخونه دیدم همه نوتام پریده . بعدم که حامد گف بکاپات به درد نمی خوره و همش پریده حتما. مهم بود ولی مهم نشد برام. همون موقع رد شدم ازش. حتی ناراحتم نشدم. مث یه توفیق اجباری از گذشته ای که تمام نقطه عطفای زندگیمو توش ثبت کرده بودم جدا شدم.
مرحله بعدیش امشب بود که داشتم با طرح ور می رفتم و یه سلکشن بلند بالایی رو هم پلی کرده بودم از شهرام شب پره تا متال و بعد یه هو وقتی داشتم فک می کردم چه جوری می شه پنجره های خونه ها رو خیلی ریز پیچوند یه آهنگی اومد که واسه تولدم بود و یه هو منو شوت کرد تو یه سری خاطره ای که به سختی خاکشون کرده بودم . پنجره ها همونجا ول شدن و من همونو داشتم فرو می رفتم که یه هو یه آدمی که انگار من نبودم زد آهنگ بعدی .
قضیه اینه که اگه خود من بودم این کارو نمی کردم می شستم گوش می دادم آهنگه رو می ذاشتم خاطرات مرور شن و غرق شم توشون . ولی این بی رحمیه خوب یا بد باعث شد نخوام حتی بادم بیاد یه چیزایی...
خواهرم وقتی داشت از ایران می رفت همه چیزاشو همه خورده ریزاشو همه کتاباشو حتی داد رفت...فقط دوسه تا چیز نگه داشت .من اون موقع هی گفتم نکن هی دلم سوخت واسه تک تک اون چیزای خاطره انگیز.ولی الان می فهمم که اونم انگار میخواسته تو گذشته نمونه یه جورایی...
آدما همه تو یه مرحله از زندگیشون بی رحم می شن؟
پ.ن:احتمالا دوباره شروع می کنم به نوشتن. بعد یه سری تحولاتی که اتفاق افتاده واسم شاید نوشتن رو یه جور دیگه ای مینیمال تر شروع کنم...
پ.ن۲:ملت شب تحویلی تو ته لیوان چاییشون سیگارشونو خاموش می کنن. من هسته های گیلاسمو می اندازم :)) کثافت زدم ینی به این میز