روزایی که خونه ام... ینی بیشتر این روزا... مخصوصا وقتایی که تنهام... انگار همه چی داره خفم می کنه... دیر بلند می شم از جام... سر ظهر یه چایی می خورم با معده خالی  و همش سیرم...همش سرم تو گوشیه اینستاگرامو اینور اونور و الکی بالا پایین می کنم.... روزی هزار بار وایبرو باز می کنم و می بندم ... پا می شم را می رم دور خودم می چرخم... به زور خودمو می شونم پای ساز نهایت نیم ساعت یه رب دلنگ دولونگ می کنم و با اعصاب خرابتر بلن می شم... میفتم رو تخت ... روزی هزار بار می گم کار پایان نامه کن . کار پایان نامه کن و بازم سراغش نمی رم... طرفای عصر خودمو راضی می کنم ک باید ناهار بخورم وگرنه قطعا میمیرم... یه چیزی سرهم بندی می کنم و  می ذارم بپزه یا گرم شه...تو این مدت همزمان بلند بلند برای خودم آواز می خونم و بیست بار وسطش گوشیمو نگا می کنم ... ظرف می شورم الکی... تمام حرصمو خالی می کنم سر ظرفا انقدر می سابم تا قیژ قیژشون دربیاد... سرمو که بیارم بالا نگام بیفته از پنجره به حیاط و زدم زیر گریه ... برای هزارمین بار یاد جمله احمقانه میفتم که : چرا برای آشپزخونتون پرده نمی زنین ؟ اون روبرو کارگرا همش چششون تو خونس...می گم آخه آدم دلش می گیره... تو این خونه حیاط باید از هر پنجره ای معلوم باشه... باز اشکام میاد پایین... غذا رو ب زور میخورم  و باز ولو می شم رو تختم و میگم کار پایان نامه کن . کار پایان نامه کن. باز گوشیمو پنجاه بار دیگه چک می کنم . هفت ماهه پرده اتاقمو نکشیدم ولی از لا به لای حصیراش آسمونو می بینم و بعد تو این گرما کلمو می کنم زیر پتو... صدای تق تق بنایی خونه بغلی که بلند می شه باز اشکام سرازیر می شه حتی تحمل اتاقمم ندارم. در و دیوار لامصبش حالمو بهم می زنه ولی بقیه جاهای خونه بدتره ... می رم تو اتاق باران ... بس که همه جاش آیینه س بس که روشنه فرار می کنم تو اتاق خودم و هزار بار دیگه گوشیمو چک می کنم الکی و ....

همین جا دیگه نمی تونم بنویسم.

از این بوی پاییز متنفرم... واقعا و حقیقتا با اینکه متولد پاییزم ....حتی امسال دلم می خواد تولدمم از راه نرسه :|

رویاها حقیقت پیدا می کنند؟ یا سرکاریم؟

اگه یه دیوونه ای رو دیدین که تمام ترافیک همت - حد فاصل پاسداران تا خروجی ستاری جنوب - رو تو ماشین یه بند عر می زد  اون منم :|

امروز روز بدی بود .

از اون حالتا که حرف دارم ولی فعلا چشام باز نمیشه و این کمپرسه هم مث عن چسبیده رو چشم :|

امروز خر است.

من واقعا مشاعرمو از دس دادم :|

این پستو دیلیت می کنم. باید بکنم!

بعضی وقتا عجیب دلم می خواد از آینده با خبر شم...

می خوام برم دور دورااااا.....دلم طاقت نداره....

 

برای ادامه زندگی باید تصمیم گرفت...

خب از همه این جمعی که دور و برم هستن چند نفر معدودی آدم توشون هست که منو همیشه به زندگی امیدوار کردن. چه با حرفاشون ُ چه با برخوردشون و  چه با اهمیتی که واسه هم قائلیم ....امشب فک می کردم اگه اینا نبودن واقعا من خیلی جاها مونده بودم تو زندگی ... واقعا ازشون کمال تشکر رو دارم

 زهرا-حسن-سحر-فف-مهسا-مهسا-سمیرا...

2

روزا اگه خونه بمونم میخوابم. شبا بیدارم. واسه اون آرامشی که شبا داره. نه سر و صدای بنایی خونه بغلی هست نه هیچ صدای دیگه... صدای کولر و لپ و تاپ و حتی آهنگم نمی ذارم. هیچ کاری هم نمی کنم. قبلا شبای تابستون یه کاری می کردم. فیلم ُ کتاب ُ کارای شخصی.... ولی الان حتی هیچ کاری هم نمی کنم جز فکر...خب اثرات خوبی هم نداره. اثراتش حال عنه !

قسم می خورم که باید به زندگی برگردم. اینو همه آدمای اطرافم که هیچ حافظ و این صوبتا هم بهش تاکیید دارن. ولی اینکه چرا برنمی گردم خودمم نمی دونم... خب سعی هم می کنم  براش. مثلا امروز ساز زدم بالاخره. ولی شاید خیلی به زندگی برم نگردوند...یا حتی با شایا دم در حرف زدم. خب این بیشتر به زندگی برم گردوند...از برگشتای موقتی خسته ام. دلم می خواد یه چیزی بشه. یه اتفاقی ... یه اتفاقی که خودمم ازش خوشحال بشم... واقعا خسته ام از اینکه خیلی وقته خوشحال نبودم.

 

پ.ن بیربط: آدما چرا می رینن به زندگی همدیگه؟!:| واقعا چرا؟!

 

 

این چند وقته انگار همه چی دس به دس داده منو ببره از گذشته ی خودم. اول که همه نوشته های 7 ساله ام پرید . بعدم که امروز دیدم همه نوتای آیپادم پریده... خب همیشه واسم کابوس بود که ای وای اگه یه روز آرشیوم بپره چی...ولی قضیه اینه که اونقد که فک می کردم ناراحت نشدم. احتمالا به خاطر اینه که چند روزیه دارم با یه بی رحمی خاصی هرچی طنابه که منو به گذشته وصل می کنه رو پاره می کنم. انگار می خوام که تو گذشته نمونم. نمی دونم ...من آدم اینجوری نبودم ولی حداقل برای یه مدتی حس می کنم که لازمه تو گذشته نمونم. و انگار داره نتیجه هم می ده...

امروز خیلی ساده بود. نشسته بودیم با فریناز و جمشید و بچه ها اومدم لیریکس یه آهنگیو بدم فریناز بخونه دیدم همه نوتام پریده . بعدم که حامد گف بکاپات به  درد نمی خوره و همش پریده حتما. مهم بود ولی مهم نشد برام. همون موقع رد شدم ازش. حتی ناراحتم نشدم. مث یه توفیق اجباری از گذشته ای که تمام نقطه عطفای زندگیمو توش ثبت کرده بودم جدا شدم.

مرحله بعدیش امشب بود که داشتم با طرح ور می رفتم و یه سلکشن بلند بالایی رو هم پلی کرده بودم از شهرام شب پره تا متال و بعد یه هو وقتی داشتم فک می کردم چه جوری می شه پنجره های خونه ها رو خیلی ریز پیچوند یه آهنگی اومد که واسه تولدم بود و یه هو منو شوت کرد تو یه سری خاطره ای که به سختی خاکشون کرده بودم . پنجره ها همونجا ول شدن و من همونو داشتم فرو می رفتم که یه هو یه آدمی که انگار من نبودم زد آهنگ بعدی .

قضیه اینه که اگه خود من بودم این کارو نمی کردم می شستم گوش می دادم آهنگه رو می ذاشتم خاطرات مرور شن و غرق شم توشون . ولی این بی رحمیه خوب یا بد باعث شد نخوام حتی بادم بیاد یه چیزایی...

خواهرم وقتی داشت از ایران می رفت همه چیزاشو همه خورده ریزاشو همه کتاباشو حتی داد رفت...فقط دوسه تا چیز نگه داشت .من اون موقع هی گفتم نکن هی دلم سوخت واسه تک تک اون چیزای خاطره انگیز.ولی الان می فهمم که اونم انگار میخواسته تو گذشته نمونه یه جورایی...

آدما همه تو یه مرحله از زندگیشون بی رحم می شن؟

پ.ن:احتمالا دوباره شروع می کنم به نوشتن. بعد یه سری تحولاتی که اتفاق افتاده واسم شاید نوشتن رو یه جور دیگه ای مینیمال تر شروع کنم...

پ.ن۲:ملت  شب تحویلی تو ته لیوان چاییشون سیگارشونو خاموش می کنن. من هسته های گیلاسمو می اندازم :)) کثافت زدم ینی  به این میز