<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مدادرنگی</title>
<link>http://zarrafeh.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 19 Dec 2009 21:24:05 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تکیه گاهم اگر امشب لرزید ...</title>
<link>http://zarrafeh.blogfa.com/post-315.aspx</link>
<description>این حس می دونم از کجا شروع شد . می دونم از کدوم کلمه شروع شد . می دونم از کی شروع شد . فقط نمی دونم چرا شروع شد...نمی دونم خوبه یا بد . نمی دونم تموم می شه یا نه. نمی دونم گذراست یا پایدار . نمی دونم اگه پایدار شه باید چی کار کنم . نمی دونم خوبه یا نه . اصلا هیچی نمی دونم . هیچی نپرسید چون هیچی نمی دونم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دونستم می تونم بزنم به سیم آخر ولی نه به این شدت . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کریس داره اذیتم می کنه . با اون یک ماه . با اون حرفاش و قبول نکردن من واسه درس دادن . با اون ۱۰ دقیقه . با اون &quot;هست شب&quot; و... تقصیر خودمه . می دونم . امشبم که زدم به سیم آخر می دونم اوضاع رو بدتر کردم . ولی تقصیر من نیست . انرژی ام یکدفعه تموم می شه . بعد بغض شروع می شه . دلم براش تنگ می شه . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احساس یکی از شخصیتای مصطفی مستور رو دارم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کادو گرفتن هم بسی حال می ده ها! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دونی کدوم قسمت دانشگاه رفتن رو دوست دارم؟ از دم در ورودی تا دم در آتلیه رفتن رو . چون کلی آدم جالب تو راه می بینی . مخصوصا رو پله ها . دیگه سر کلاس نشستن و گوش دادن به حرفای استادا رو نه . جدیدا حوصله ندارم . می خوام خودم بشینم . خودم فکر کنم . خودم بکشم . خودم نقد کنم . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Dec 2009 21:24:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zarrafeh&amp;postid=315</comments>
<dc:creator>zarrafeh</dc:creator>
<guid>http://zarrafeh.blogfa.com/post-315.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حرف بزنم یا نزنم؟</title>
<link>http://zarrafeh.blogfa.com/post-314.aspx</link>
<description>&lt;EM&gt;گریه کنم یا نکنم ؟&lt;BR&gt;حرف بزنم یا نزنم ؟&lt;/EM&gt; .......................................... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱.هرچی مقاومت کردم به خیال اینکه رد می شه نشد و امروز پوکیدم! به عبارتی وا رفتم...جسمی یا روحی ؟ هردو!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲.جشن شب یلدا خوب و خوشمزه بود. با آش رشته اش و انار و هندونه و ساز و شعر و حافظ و اون همه برگ ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳.روازیی که میاد وایمیسه کنار و انگار دنبال چیزی می گرده . شاید دنبال خاطره هاش ... و نمی دونم من چرا هنوزم می ترسم ...و هر کاری کردم نتونستم بگذرم از اونی که به این روز دراوردش ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴.من چرا چند روزا رو موود آزار و اذیتم؟ همچین آرتروز رو کوبیدم که اشکش داشت سرازیر می شد . تقصیر من نیست . مشکل از این جریان جدیده. از این تفاوته .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵.خبر ناگهانی خوشحالی بود . چرا بعدش گریه کردم؟ نمی دونم . دارم از تغییر می ترسم بازم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۶.نه س. نه م. نه هیچ چی نه هیچ کس نه سارا و نه م.ح و نه هیچی و هیچ کس ... آسمون ساعت ۸ شب شریعتی سر خ. یخچال پشت یه پرده ی نازک اشک...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۷.نشستم دارم یه جوری خم کلید سل رو با خطوط ترکیب می کنم تا لوگو طراحی کنم و گوشم به ی. هست که داره درمورد راه دادن یا راه ندادن خواستگار برام صحبت می کنه! نتیجه : خواستگارا (صف فرضی پشت در خونه و محل کار پدر و ورودی دانشگاه!) رو راه دهید شاید شاید شاید بخت و بر خوب نصیبتون شد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۸. حالم داره بهم می خوره ... منو به نزدیک ترین آرامشگاه ببرین! فک کنم تختم نزدیکترینه . به شرطی که کابوس ازش حذف شه ...نه تلقین می کنم نه انرژی منفی و پالس و از این مدل کوفت ها ... حالم بده به همون اندازه ای که به موقع خوب شه ... شاید !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۹. شوخی شوخی جدی می شه هر اتفاقی که مکرر تکرار شه ... این یکی شیرینه ... یه شیرینیه تلخی که ته گلوت می شینه و حسابی ویروونت می کنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۰. هیچیو جدی نگیرید. هیچ کدوم از این ۱۰ تا رو . هیچ سر و تهی نداره و هیچی برای توضیح . به سکوت نیاز دارم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اضافه شد:رفتم کنسرت معلولین بهزیستی ... همون گروهی که تو فیلم م مثل مادر بودن ، بی نظیر بود . اینکه نزدیک به بیست و چندتا تصنیف رو اجرا کردن همه رو تو دستگاه و فالش نمی خوندن و اون همه انرژی و اون همه عشقی که اونجا بود . تو نگاهاشون . نگاهاشون به خانم و آقایی که مسئولشون بودن و اندک آدمایی که برای دیدن تلاش ۷ ساله شون اومده بودن .بی نظیر بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اضافه شد:الان صاحب یک جفت پای ورم کرده با درد فراوان به دلیل پوشیدن کفوش پاشنه دار!  و یک گرفتگی نه چندان کوچک از ساعت ۱۱ صبح امروز در دل، و مقادیر بسیاری کادو و مقادیر بسیارتری کارهای انجام نشده ی دانشگاه می باشم . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 20:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zarrafeh&amp;postid=314</comments>
<dc:creator>zarrafeh</dc:creator>
<guid>http://zarrafeh.blogfa.com/post-314.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>10</title>
<link>http://zarrafeh.blogfa.com/post-313.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;1.کاش می شد همه چی برای چند ثانیه ثابت شه من نفس بکشم . از سرعت حالم بد می شه یه کم دیگه . از اینکه همه چی خیلی سریع پیش می ره . خیلی زود تغییر می کنه . خیلی سریع و خسته کننده . به آرامش نیاز دارم . به استراحت بیشتر ذهنی ... به یه حالتی که یه مدت بدون ساعت زندگی کنم . بدون اینکه به ساعت نگاه کنم . یه جورایی با خودم باشه برنامه ی زندگی ام . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2. 9 روز دست به ساز نزدم تا دلم ترکید . کارای دانشگاهو گذاشتم فردا سر کلاس انجام بدم و نشستم تمرین با ساز بی کوک ! وقت کوک کردن ندارم . و باید کار دو هفته ای رو تو 3 روز انجام بدم . ناراحتم وقتی تمرین نمی کنم .رفتم سراغ ردیف میرزا وحشتی وجودم رو فرا گرفت عظیم! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;3.از واژه ی .. ... ...... جدیدا باید زیاد استفاده کنم!شاید راحتتر پیش برم . و می دونم هیچ وقت آدم نمی شه که این ایده آلیستی نسبتا مزخرف رو ترک کنم.کاش بیشتر از ظرفیت یک انسان از خودم توقع نداشتم . کاش بقیه هم از آدم بیشتر از یه آدم توقع نداشتن . توقع بیجای بقیه بدتره . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;4.یاد حرف دکتر ک میفتم که می گفت ذهن ما فیلسوفا همیشه داره تحلیل می کنه برای همین خسته است . خوبه که من حالا فلسفه نخوندم و انقدر درگیرم و مغزم داره منفجر می شه . کاش دکمه ی off داشت. می زدی و خلاص! دوساعت تخت استراحت می کردی!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;5.امروز به واسطه ی خرید دوربین (بخشی (!) از کادوی تفلدم) و تمرین ساز و انجام نسبی کار دانشگاه و حموم رفتن نسبتا بهترم. شایدم واسه اینه که رد دادم چند موردو . بماند که این دو روز اعصاب نداشتم و چپ و راست این عنکبوت رو کوبیدم به دیفال . کم کم دیگه از حالت عنکبوت درومده! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;6.اگه .... شاید انقدر کله شق بودم ... شایدم نبودم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;7.به بعضی از این مردا باید قبل از هر چیزی تو تاکسی نشستن رو یاد داد!تا از چرت زدن و ولو شدن و هزار تا عملیات دیگه وقتی یه خانوم کنارشون نشسته پرهیز کنن! به یه دسته شون هم باید یاد داد موقع راه رفتن تو مکان های عمومی مث خیابونو مترو و ... دست و پاشونو جمع کنن . ( به کلمه ی بعضی اول خط دقت کنید!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;8.آلبوم قاصدک این دو بخش: عشق در دل ماند و یار از دست رفت ...../ رو سر بنه به بالین .... تنها مرا رها کن ....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;9. let the tears come rolling from your eyes…&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;10.عضله ی بین انگشت اشاره و شست دست راستم ورم کردم درد می کنه و گردنم هم!به پیری زودرس دچار شدم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; اضافه شد:بی حوصله ام . ربط بی دلیل نمی دم به این موضوع . دلیلش چیزای زیادیه از جمله حماقتی که بعضی جاها تو ذوق می زنه و حالتو زیر و رو می کنه . اسمش حماقت نیست . اسمش بی فکریه! این بهتره . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جاتون خالی به زور منو بردن یه جایی سینما و یه فیلمی که اصلا گفتن نداره هنوز حالت تهوعش رو احساس می کنم! بماند که ما به جای فیلم ، یه فیلم سینماییه دیگه جلومون پخش می شد ! پناه بر خدا!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بی خیال طراحی لوگو برای فردا ، امشب به تمرین و وبلاگ گردی و آشپزی و بالاخره مرتب کردن اتاقم گذشت! کار آتلیه هم فردا سر معارف اگه این دفعه نخوابم باز! عقده می شه که من یه بار سر این کلاس بیدار بمونم! &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 05:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zarrafeh&amp;postid=313</comments>
<dc:creator>zarrafeh</dc:creator>
<guid>http://zarrafeh.blogfa.com/post-313.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شگفتا</title>
<link>http://zarrafeh.blogfa.com/post-312.aspx</link>
<description>&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اعتراف می کنم باورم نمی شه ...مرسی . مرسی ...خیلی مرسی................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توضیح: نظرات بسته است چون چیزی برای نظر دادن نیست . خواستم یه جمله بنویسم که نوشته باشم که علاوه بر ثبت تاریخش ، این همه تلاش برای کانکت شدنم با این وضع نت، باد هوا نشه .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 09:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zarrafeh&amp;postid=312</comments>
<dc:creator>zarrafeh</dc:creator>
<guid>http://zarrafeh.blogfa.com/post-312.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولدم مبارک </title>
<link>http://zarrafeh.blogfa.com/post-311.aspx</link>
<description>من متولد شدم ... امروز همش یادم می رفت تولدمه . همه حواسم به نی نی بود که امروز آوردنش خونه . تا یکی زنگ می زد یا اس ام اس می داد یادم میفتاد که اااااا راستییی تولدمه ها! هیچ حسی نداشتم نسبت به امروز تا الان یعنی نسبت به خودم . بیشتر حسم مال نی نی بود . هیچ وقت تصور نمی کردم انقدر برام عزیز باشه .امروز برای اولین بار بغلش کردم . خیلی حس شیرینی داشت . عمه شدن هم ماجراییه ها!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می خوام حالا در مورد خودم فکر کنم . از پارسال تا امسال .پارسال تنها چیزی که یادم میاد از تولدم این بود که تستای گسسته ام مونده بود و اینکه تو نهار خوری تولد گرفتم و کیک خوردیم و کیک بردیم!!(یادش به خیر . ک. گفت : دیگه می تونی گواهینامه بگیری!)هوا هم ابری بود . بارونم میومد فک کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پارسال منتظر موندم . خیلی ... خیلی خیلی ... ولی دیر شد .یادم نیست آخرش چی شد. امسال بیشتر منتظر موندم . خیلی بیشتر . هنوزم منتظرم . هنوزم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این یک سالی که گذشت پر ماجرا بود . یک سال بین ۱۸ تا ۱۹ سالگی ...از کنکور و دانشگاه و بچه و تو و اونا و خودم که هر روز سعی کردم تکامل پیدا کنم . یه چیز خوب رو تمرین کنم . و الان واقعا احساس می کنم یه تغییراتی رو . هرچند بعضیاش هم خوب نبوده . یعنی عوارضش این بوده که خیلی ذهنم زیاد از حد تحلیل می کنه ... خلاصه اینکه این جریان تکامل ادامه خواهد داشت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینکه روز تولدم باز هم بارون اومد و اسم نی نی که &lt;EM&gt;باران&lt;/EM&gt; شد و یه اتفاقات دیگه باعث شد یه کم وسوسه شم برگردم . به حسی که قبلا نسبت به این پدیده داشتم ولی چیز قوی تری منو باز می داره . حالا ببینم چی می شه ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از دیروز تو گوشم این می پیچه بازم:رسم زندگی همینه ...گاهی سخته گاهی ساده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من م ن ت ظ ر م&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سه شنبه تحویل اولیه است و من از ۵شنبه هیچ روزی حتی خونه هم نبودم که بخوام دست به کار ببرم . فردا از اون روزاس . کاری که همه ۵ روزه انجام دادن رو باید یک روزه جمع کنم ! خدا به داد برسه!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Dec 2009 19:47:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zarrafeh&amp;postid=311</comments>
<dc:creator>zarrafeh</dc:creator>
<guid>http://zarrafeh.blogfa.com/post-311.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لحظه</title>
<link>http://zarrafeh.blogfa.com/post-310.aspx</link>
<description>&lt;EM&gt;این قافله ی عمر عجب&lt;U&gt; &lt;/U&gt;می گذرد                   دریاب دمی که با طرب می گذرد&lt;/EM&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با اینکه خسته بودم و خوابم میومد ۴۵ دقیقه ی تمام باهاشون حرف زدم . یه کم شاید کم شه از اون حس ... شاید دین و تکلیف و نمی دونم شایدم عذاب وجدان ... و فردا رو هم قبول کردم به خاطر این بیته و حرف سمیرا و مرض خودم که گرفتمش و خوب نمی شه . هرکاری می کنم خوب نمی شه . اصلا بترکه این خوب و ایده آل شدن . نمی خوامش . بذار بپره هرجا می خواد . اگه جلوی این یکی هم بگیرم دیگه انگار خودم خودمو گذاشتم تو قفس قفل کردم کلیدشم قورت دادم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه دفعه می خوای بزنی به سیم آخر .  بیخیال همه ی کارا تلپ شی کاری که دوس داری رو انجام بدی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد&lt;/EM&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;رها رها رها رها ره ا ر ه ا ر ه  ا    ر     ه           ا&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: خوبه آدم تو لحظه زندگی کنه؟یا باید تو لحظه زندگی کرد؟ اصلا باید زندگی کرد؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک سال ، یک ساله واسه خودش... خیلیه ... خیلی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اضافه شد: کمتر از ۷ ساعت دیگه نی نی به دنیا میاد و من دارم فکر می کنم به بچه ای که هنوز هیچی از اینور نمی دونه . از این دنیا . از این زندگی . اینکه یه آدم جدیده ... یه دنیای جدید... یه زندگی جدید . یه داستان جدید . یه روز این بچه بزرگ می شه . بزرگ تر و بزرگ تر . مدرسه می ره . دانشگاه می ره . ازدواج می کنه . یکی مث خودشو به دنیا میاره ... یه دنیاش می شه دوتا دنیا و همینجوری الی الابد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیجان دارم ....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Dec 2009 21:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zarrafeh&amp;postid=310</comments>
<dc:creator>zarrafeh</dc:creator>
<guid>http://zarrafeh.blogfa.com/post-310.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ذهن</title>
<link>http://zarrafeh.blogfa.com/post-309.aspx</link>
<description>کاش می شد ذهنم رو متوقف کنم از این همه کار کردن و فکر کردن و تحلیل کردن و... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غذا که رزرو می کنم میام برم بالا از در سلف میام بیرون فک می کنم به حرفای فاطمه که اون شب جلو در سایت بهم زد حیاط مرکزی رو که رد می کنم فک می کنم دارم به حرفاش می رسم مصداقشو پیدا می کنم - مث امروز صبح سر معارف - میدون بز رو رد می کنم فک می کنم چقدر داره همه چی شبیه می شه و اینکه تلاش ها بیهوده میشه . س. که از در میاد بیرون -از کفشاش می فهمم کیه بدون اینکه سرمو بالا ببرم- پاهاش که از میدون دیدم خارج می شه تو ذهنم میاد که چقدر سیستمم بهم ریخته است ... امروز که تولد یکی از بچه ها بود و و. با اون موهای قرمز بنفشش داشت سفارش می کرد یادم نره تولدم دعوتش کنم و من مزه ی کیک هنوز زیر زبونم بود نزدیک بود بترکم . همونجا . وقتی پیش م. نشسته بودم جایی که باید تاییدش می کردم خیلی محکم حرفشو رد کردم . تو دلم حالم بد شد ازش.از حماقت هایی که یه وقتایی هرچند کم سر و کله شون پیدا می شه جلو چشمم . بعد موند و موند . موند از وقتی که خدافظی صامت کردم . موند وقتی داشتم کروکی می زدم وقتی داشتم به حرفای ش. تو ایستگاه مترو گوش می دادم و ته دلم خیلی براش خوشحال بودم بازم موند ... بهم ریخته همه کارام . . همه ذهنیتام . همه ی خودم! . اصلا بعید نیست ... اصلا ...! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو مترو که داشتم ش. رو دلداری می دادم نزدیک بود بترکم . نزدیک بود بگم ... نزدیک بود براش همه چیو بگم ... وقتی تو شریعتی بهش گفتم ما هستیم نگران نباش ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مفید ترین کار تو کلاسای عمومی اینه که مث من سویشرتتو بذاری رو دسته ی صندلی بغلی و جلوی چشم استاد (ردیف ۲) عمیقا بخوابی و خواب هم ببینی ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش ذهنم کار نمی کرد کاش فقط برای یک لحظه می خوابید . بدون کار کردن ...همه ی قاطی کردنم به خاطر همین ذهنیه که همه چیو تحلیل می کنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن: فردا صب بدون تمرین با حالت &quot;توکلت علی الله&quot;ی می رم کلاس . خدا به خیر بگذرونه!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 20:08:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zarrafeh&amp;postid=309</comments>
<dc:creator>zarrafeh</dc:creator>
<guid>http://zarrafeh.blogfa.com/post-309.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صندوق</title>
<link>http://zarrafeh.blogfa.com/post-308.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;مهمونی رو پیچوندم که یه روز تعطیلو به جای رفتن نشستن بین خانم بزرگای فامیل و هی جواب پس دادن به سوالای &quot;دانشگاه چطوره؟&quot;و&quot;قبول شدی به سلامتی؟&quot; و تشکر پس دادن به &quot;ایشالا فارق التحصیلی ات&quot; و &quot;ایشالا عروسی ات &quot;و بعدم ساکت و خانوم نشستن و تظاهر به گوش دادن به حرفای اون خانومه که می خواد حرف بزنه واسه جماعت – به جاش تو خونه بمونم و به کارام برسم . کارایی که هیچ وقت حوصله اشو ندارم و هی پشت گوش می اندازم.  ساز تمرین کنم . یه کم به آرامش ذهنی برسم . همین که مامان درو بست  من دلم گرفت . اصلا انگار یادم رفت چه کارایی باید انجام بدم . یادم باشه یه ربع دیگه زیر گازو خاموش کنم . سی دی &quot;عبور&quot; رو گذاشتم گوش کنم ولی انگار گوشم سرکشی می کنه شایدم ذهنم از تمرکز . جدیدا اصلا نمی تونم تمرکز کنم . ارادی و غیر ارادی رو هیچی متمرکز نمی شم . پرش ذهن دوره ی کنکور صد برابر شده . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا برای خودم یه لیوان چایی سرد شده ریختم و لیست مهمونای تولدمو نوشتم و لیست کارای امروز رو که می دونم تا شب نهایتا یکی دوتاش بیشتر تیک نمی خوره .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امروز در صندوقمو باز کردم بعد مدت ها ...این صندوق داستان ها داره . یه صندوق بزرگ قدیمی که مال جهاز مامان بزرگم بوده و ارث رسیده به من . بچه بودم توش پر اسباب بازی بود و الان پر کتاب و دفتر دوران کودکی و پر از خاطره . مامانی همیشه داستاناشو برام تعریف می کرد که اون خونده قدیمیه که بودن این صندوقه جاش تو &quot;اتاق عقبی&quot; بوده و همیشه پولاشو می ذاشته توش و سفر بندرعباس و زمینای بادمجون و دایی بزرگه ی خدابیامرز و مادر مادر بزرگمو .... چقدر دلم تنگه قصه هاش شده .روزایی که خونمون بود و هوا که سرد می شد لحاف کرسیه رو می انداخت زمین و تکیه می داد به تختم و منم که از خدا خواسته لم می دادم تو بغلش که یخ نوک انگشتام تو دستاش باز شه و هر دفعه بهم می گفت این صندوقو بده رویه کوبی نو شه و من می گفتم حالا می دم ولی دوس داشتم حالت قدیمیش بمونه . بعد داستانای اون  قدیما رو تعریف می کرد که تازه عروس شده بود و ... احساس می کنم مال خیلی وقت پیشه . چقدر یکدفعه همه چی عوض شده . انگار دلتنگیا داره روز به روز بیشتر می شه . آدمایی که ازشون دورمی شیم همینطور.همش  اتفاقایی میفته که نمی خوایم . روزای تعطیل اینجوری که مثلا عید هم بود امکان نداشت خونه باشیم . با دفتر و کتاب مشقای فرداش خونه مامانی بودیم . همه . انگار وقتی رفت دیگه هیچ وقت دور هم جمع نشدیم . یا وقتی جمع شدیم دیگه هیچ کدوم نمی خندیدیم . انگار اون روزا یادم رفته که می رفتیم خونه اش . منتظر یه فرصت یه بهانه بودیم بریم یه سری بزنیم و از اون کتلت های فوری اش برامون درس کنه . که من خودمو هنوزم خیلی سرزنش می کنم ... که وقتی تنها شد چرا من خیلی درس داشتم که وقت نداشتم بیشتر باهاش باشم .درس وقت یه چیزای با ارزش تری رو از من گرفت . فرصت یه چیزایی رو . حالا اون یه موردش بماند که خودش یه طوماره و هنوزم نمی خوام ازش هیچی بگم . این یکی خودش کافیه . انگار یه بمب ترکید بعد همه صورتامون سیاه شد . جلو چشممون تار شد . بعد که به خودمون اومدیم دیدیم ای بابا ... ببین چه خبره ... می دونی چه حسیه ؟ مث کسی که وقتی خیلی کوچیک باشه از خونه اش و شهرش بره . بعد که خیلی بزرگ شد برگرده و ببنه هیچی با تصویرایی که تو ذهنش مونده تطابق نداره ...  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بگذریم ... برم ببینم به کدوم یکی از کارام می رسم . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن: یه جورایی ترکیدن بغضه هنوز ادامه داره . یه کم سبک شدم .  فقط سر درد بعدشه که اصلا خوشایند نیست . و گرفتگی بعدش . کاش امروز ظهر نشه ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن2:حالم خوبه . فقط گیر کردم . انرژی هم دارم (؟!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن3:دیشب که گفت یه هفته دیگه نی نی میاد من استرس گرفتم . آخه آمادگی عمه شدن رو ندارم هنوز! آمادگی یه تغییر جدید زیادی بزرگ . اضافه شدن یکی دیگه که می دونم همه چیز خیلی تغییر می کنه . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 08:56:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zarrafeh&amp;postid=308</comments>
<dc:creator>zarrafeh</dc:creator>
<guid>http://zarrafeh.blogfa.com/post-308.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>راز بهشت</title>
<link>http://zarrafeh.blogfa.com/post-307.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;اقیاوس ها &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کنار جوی خانه ی تو زانو می زنند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و رد قدم های تو را می بویند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;توفان ها به کناری می ایستند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا نسیم بلورینت بگذرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تاریکی ها کنار خانه ی تو جمع می شوند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;I&gt;تا طرح مردمکان تورا بگیرند&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دستی که تو را خلق کرده بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تبعید شده از بهشت &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چشمی که گریزت را دید و سخنی نگفت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تبعید شده از بهشت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;I&gt;تو راز بهشت را &lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;I&gt;با خنده های درخشانت فاش کرده یی...&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;I&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;تو راز بهشت را &lt;/FONT&gt;&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;I&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;با خنده های درخشانت فاش کرده یی...&lt;/FONT&gt;&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;I&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;با خنده های درخشانت فاش کرده یی...&lt;/FONT&gt;&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;I&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;با خنده های درخشانت فاش کرده یی...&lt;/FONT&gt;&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو مترو که هستم و کیوسک داره می خونه تو گوشم من بیت اخر این شعرو تکرار می کنم و تکرار می کنم و فکر می کنم به فردا شب ... به اون شب ... به اون روز .... به شمال ... به برف ... به زمستون .... به تو.... به کشک بادمجون ... به حرفای نگفته و مونده و سنگین شده ...به حس شیرین صبح ... به بارون لعنتی ... با یه بغض با خنده ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خیلی بده که من خیلی فکر می کنم . ذهنم زیاد کار می کنه . بیش از حد . انقدر که سر درد می گیرم .احساس می کنم همه چی پیچیده و پیچیده تر می شه . یاد حرفی میفتم که ف. جلوی در سایت بهم زد . حالا دارم می رسم کم کم بهش . انگار هرچی سعی می کنی یه اتفاقایی نیفته نمی شه . یه چیزایی که دست من نیست و من فکر می کنم می تونم توش دست داشته باشم و نمی تونم بهمم می ریزم. همیشه از برنامه ریزی بدم میومده . حتی تو سال کنکور . ولی انگار با زیاد شدن آدما و کارا و کلاسا و اتفاقات بهش نیاز پیدا می کنی . به قول اون آقاهه تو بهشت زهرا : &lt;I&gt;آدما زیاد شدن!&lt;/I&gt;تقصیر ما نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی دونم .... هیچ وقت فکر نمی کردم به اینجا برسم که شک کنم ... مث مرده ای که شک کنی می تونی زنده اش کنی . یعنی اینکه بدیهیه که نمی تونی و در عین حال شک می کنی که نکنه می شه؟ و بدتر اینه که خودت سمتی هستی که ته دلت میخواد باور کنی که نمی شه .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;I&gt;با توام آی کجا رفتی آی.... راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; اون جعبه ها رو که دیدم پریدم ببینم چی توشه . خندید. بسیار خوش گذشت که 4تا سی دی آهنگ هنوز وارد بازار نشده کادو گرفتم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کلی کار دارم . یه هفته است خوابم میاد وقت نکردم یه شب یا یه صب درست حسابی بخوابم . از 5تا کروکی فقط یکی زدم . فردا و پس فردا مهمونی دعوتم باید برم . هرچند زیاد دوس ندارم . به مامان بچه باید بزنگم وقت نکردم . باید برم خرید کادو و کارای تولدم و تولد نی نی ! باید برای پرسپکتیو کتابه رو بخونم .باید دست آزاد تمرین کنم .  باید زبان بخونم برای میان ترم . باید کار ادبیاتو تحویل بدم . باید تحقیق معارفو شروع کنم . باید به م. و ب. زنگ بزنم . باید باید سازمو کوک کنم از ابوعطا به ماهور!باید ریتممو درست کنم . تمرین کنم . باید اتاقمو مرتب و تمیز کنم تا قبل اینکه از حالت اتاق به سمساری دربیاد. باید بنویسم ... باید برات بنویسم ... ببین کی گفتم . اگه ننویسم خودم می شم کلمات می شم جوهر می شم کاغذ می ریزم پایین از چشمام . باید باید باید...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نه ... هنوزم میگم نه . از هرچی برگردم از این یه مورد نمی تونم . نمی خوام . لج کردم یه جورایی با خودم . با خدا شاید .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لشکرمون که رسید به وسط راه فهمیدیم برای بار سوم عنکبوتو جا گذاشتیم! خب یه کم  ضایع بود که همه دخترا باهم زدن زیر خنده! آخه من نمی دونم یه آدم چقدر می تونه حالت آویزون داشته باشه؟! روی هرچی عنکبوته رو کم کرده ! روزی چهار نوبت حالشو می گیرن بازم از رو نمی ره! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن:در دانشکده ی ما قانون lady&apos;s first کاملا رعایت می شه!یک کنایه ی بسیار ظریف در این جمله نهادینه است!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اضافه شد: کلمه نشد ... ترکید ... یکی جای تو... یکی که تو نیستی ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اضافه شد(صبح جمعه): ادامه داره ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اینجا هم باید ترسید ...هیچ جا نمی شه رها شد . از هر طرف احاطه ای ... سرم درد میکنه ...نمی خوام ... نمی خوام... نمی خوام ... می فهمی؟ نمی خوام ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 18:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zarrafeh&amp;postid=307</comments>
<dc:creator>zarrafeh</dc:creator>
<guid>http://zarrafeh.blogfa.com/post-307.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>راه های آشکار جهنم </title>
<link>http://zarrafeh.blogfa.com/post-306.aspx</link>
<description>نه نمی توانم فراموشت کنم 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;زخم های من بی حضور تو از تسکین سر باز می زنند&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بال های من&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تکه تکه فرو می ریزند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بره ای مسیح را می بینم که به دنبالم می دوند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و نشان فلوت تورا می پرسند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه نمی توانم فراموشت کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;EM&gt;خیابان ها بی حضور تو راه های آشکار جهنمند&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو پرنده ای &lt;EM&gt;معصومی&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که راهش را در باغ حیاط زندگانی گم کرده است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تک صورت ازلی بر رخسار تمام پیامبرانی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...(شمس لنگرودی)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از عمومی میومدیم . سرما تا مغز استخونم نفوذ کرده بود . م. می گفت:تو الان اینجوریی زمستون چی کار میکنی؟ بحث همسایه ها شد . من سرعتو کم کردم جدا شدم ازش. ذهنم پرید . رو همون شاخه ... زمستون. برف . بلند فکر کردم از برف بدم میاد. ته دلم نمی دونم . یاد اون زمستون . کی جرات داره ؟ اصلا زمستون نه .... تو مرکز اتاقم...از مدرسه اومده بودم . دستام و نوک دماغم یخ زده بود . چقدرخوب بود ... آفتاب که می شد وقت چای بود ...و شال گردن نارنجی ... گفته نمیاد ... هنوزم . منم نخواستم . دلیلشو نگفتم . فقط گفتم نه . انقدر محکم که نپرسید چرا ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه چیزایی لذت بخشه با همه ی حماقتش. مث تا صب بیدار نشستن...با وجود سر درد گرفتن ... سکوت شب خوبه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادامه ی پست:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح احساس تیر از کمان در شده داشتم و دارم . زنگ سمیرا که منو اندر تفکرات فرو برد ... به جمعه تا برسه فکر نمی کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه وقتایی گوش دادن آهنگایی که زبونشونو نمی فهمم مفیده . می تونم رو کارم تمرکز کنم و نرم تو بحر اینکه این بابا داره چی میگه !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اصلا تقصیر من نیست . وقتی این بچه مث عنکبوت آویزونه به میز و کار ما( و خدارو شکر نه به خود ما!) لازم می شه باهاش برخورد مسلحانه کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;استاد ادبیات که هر ۲ ثانیه یک بار یادآور می شه داره دکترا رو تموم می کنه می گه شعر زمستان مال شاملو!!! اینجاست که من خرسند می شم که از اول ترم یک بار هم سرکلاس گوش ندادم و کتاب خوندم و کارامو کردم و خوابیدم و خلاصه هرچی جز گوش دادن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوزم با سکوت موافقم و براش تلاش می کنم...! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز صب فکر کردم چند وقته انتظار چیزیو نکشیدم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اضافه شد:چراغای میرداماد تار شد ... چقدر طفلونکی شدم ... یه چیزی سنگینی می کنه رو سینه ام ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اضافه شد بازم: دلم یه چیزی می خواد که احمقانه و خنده داره ...با اون سویشرت مشکی کلاهدار جلوبسته...یا راه راه خاکستری آبی ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 22:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zarrafeh&amp;postid=306</comments>
<dc:creator>zarrafeh</dc:creator>
<guid>http://zarrafeh.blogfa.com/post-306.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
