هزار جور بهانه برای پیچوندن مهمونی مزخرف امشب هیچ فایده ای نداره که نداره . مخصوصا حالا که پاتو از در می ذاری تو همه می خوان بپرن جلو که " کنکورو چه کردی؟" داشتم فکر می کردم خیلی بده ( با کسره بخونید) که یه جوابی بدم به همشون که دیگه هیچ کس هیچی نپرسه ؟ نهایتا پشت سرم حرف درمیاد که فلانی چقدر عصبی شده جدیدا !
----"حوصله ای یافت نشد !"----
هنوزم پندارو شروع نکردم . اصلا نمی خونمش . بهم یه کتاب معرفی کنین. می خوام کویر و شروع کنم ! دفعه ی قبل خیلی بچه تر بودم . هنوزم اتاقمو جمع نمی کنم . حوصله شو ندارم .
بدترین چیز می دونی چیه ؟ اینکه انگار یکی باید بیاد مضراب بده دستم و منو بشونه پشت سازو بگه نمی خوای شروع کنی؟
این یک هفته که وقتم آزاد بود تنها کار مفیدم فکر کردن بوده . به همه ی چیزایی که قرار بود بعد کنکور بهشون فکر کنم . کار سختیه وقتی می خوای از این همه توجه کردن به اطرافت نتیجه بگیری . حتی یه نتیجه ی احتمالی ...
یادش به خیر آقای ل. سال اول . با کلی تلاش به طبقه ی سوم ساختمون راهنمایی تو دفتره که رسیدیمو عرفانه مدل رباتو گذاشت رو میز- اون موقع فقط دو تا گیر بکس بود و بقیه اش تلقی - و خیلی جدی گفت "ما فکر کردیم..." گفت " چی کار کردین ؟! " مگه فکر کردنم بلدین ؟ حالا فکر می کنم راست می گفت . اندیشیدن بلد بودن هم می خواد ...