تمام دیروز رو حرف زدم تعریف کردم از تمام زندگی چهارساله ای که حالا نمی دانم تمام شده است یا نه... حرف زدن برای کسی نبوده خودم خوب می دانم . برای خودم بوده . دل خودم که حالا به قول سحر گیر کرده جایی بالای کوهها... و جاهایی از حرف زدنم را تند تند پلک زدم برای سرازیر نشدن اشکام ...صبح هم بقیه ی حرف هایم را گفتم و تو ترافیک مسیر آزمایشگاه به خونه هم بقیه اش را و هنوزم ذره ای از دلتنگی ام کم نشده و شدیدا منتظر ۱۱ شبم که به تنها چیزی که فکر نمی کنم موضوع اصلی اش است .
تو این چند روز جزئیاتی از خاطرات یادم اومد که عمرا یادم نبود ... چون خیلی فکر کردم خیلی .
متنی که تو نت مبایلم هست نمی دانم کی تمام شود . همیشه چیزی هست برای نوشتن دنباله ی مثلا "آخرین نقطه".
جواب مرضیه را با این حالم چی بدم؟تمام تلاشم رو می کنم .
چند وقتیه یکدفعه چند لحظه حالم بد می شه از همه چیز بدم میاد مثل حالی که انگار یه اتفاق غیر قابل برگشت افتاده باشد . از قبل کنکور اینجوری شدم پس ربطی به کنکور نداره . تقریبا هم حدس می زدم برای چیه .
دلم می خواد حالت روتین یه آدمایی رو از بین ببرم . چرا شو نمی دونم .
کی کتاب "پندار" رو شروع کنم ؟
حالا ترسه اومده سراغم . ترس از دست زدن به اون جعبه ی سیاه خاک گرفته .
در کل از بیرون حالم خوبه ولی از درون اصلا حال خوشی ندارم . نه تلقین است نه تظاهر . حقیقت است . ربطی به کنکور هم ندارد . تلاشم برای بهتر شدن هم بی فایده است . این هم انرژی منفی فرستادن هم نیست . باز هم حقیقت است . به انواع کتب روانشناسی هم نیازی ندارم .
به قول ذ. : والسلام .