تبليغاتX
مدادرنگی - بالای کوه

بعد دو روز از سفر "بین خونه ای" میام خونه با سر درد حاصل از طی الارض ونک تا ولیعصر تا خونه !

تمام دیروز رو حرف زدم تعریف کردم از تمام زندگی چهارساله ای که حالا نمی دانم تمام شده است یا نه... حرف زدن برای کسی نبوده خودم خوب می دانم . برای خودم بوده . دل خودم که حالا به قول سحر گیر کرده جایی بالای کوهها... و جاهایی از حرف زدنم را تند تند پلک زدم برای سرازیر نشدن اشکام ...صبح هم بقیه ی حرف هایم را گفتم و تو ترافیک مسیر آزمایشگاه به خونه هم بقیه اش را و هنوزم ذره ای از دلتنگی ام کم نشده و شدیدا منتظر ۱۱ شبم که به تنها چیزی که فکر نمی کنم موضوع اصلی اش است .

تو این چند روز جزئیاتی از خاطرات یادم اومد که عمرا یادم نبود ... چون خیلی فکر کردم خیلی .

متنی که تو نت مبایلم هست نمی دانم کی تمام شود . همیشه چیزی هست برای نوشتن دنباله ی مثلا "آخرین نقطه".

جواب مرضیه را با این حالم چی بدم؟تمام تلاشم رو می کنم .

چند وقتیه  یکدفعه چند لحظه حالم بد می شه از همه چیز بدم میاد مثل حالی که انگار یه اتفاق غیر قابل برگشت افتاده باشد . از قبل کنکور اینجوری شدم پس ربطی به کنکور نداره . تقریبا هم حدس می زدم برای چیه .

دلم می خواد حالت روتین یه آدمایی رو از بین ببرم . چرا شو نمی دونم .

کی کتاب "پندار" رو شروع کنم ؟

حالا ترسه اومده سراغم . ترس از دست زدن به اون جعبه ی سیاه خاک گرفته .

در کل از بیرون حالم خوبه ولی از درون اصلا حال خوشی ندارم . نه تلقین است نه تظاهر . حقیقت است . ربطی به کنکور هم ندارد . تلاشم  برای بهتر شدن هم بی فایده است . این هم انرژی منفی فرستادن هم نیست . باز هم حقیقت است . به انواع کتب روانشناسی هم نیازی ندارم .

به قول ذ. : والسلام .




+ تاريخ یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 19 نويسنده سپیده