تبليغاتX
مدادرنگی - پوچ

گریه های دیشبم که بیشترش برای بهت دوم بود و بقیه اش هم که معلوم است چرا - هیچ دردی را دوا نمی کند . خیلی ابلهانه است و حرص درآر! اینکه آدمیزاد انقدر ناتوانه تو این مورد !

 اسم یک آهنگ حتی بدون گوش دادنش تو را زیر و رو میکند .

تنها چیزی که می تونست یه کم خوشحالم کنه اتفاق افتاد ولی حتی اشاره هم نکردم. چیزی را که خودم بار نمی کنم چرا بگویم؟

خواب دو هفته پیش رو چی ؟ رو پشت بوم های نمی دونم کجا !

و این ثبات بی ثبات رو ! که احساسم "بی" را دارد و عقلم "با" را!

از همین الان هم می دونم فردا روز پوچی است .

صفحه ی درس ۵ دینی ۲ روی میزم هنوز باز است که احساس می کنم مال قرن ها پیش است .

و ........ نمی دونم دو جمعه ی بعد رو ، که جرئتش رو دارم یا نه .

واقعا کی حوصله حرفای منو داره ؟خودمم ندارم!




+ تاريخ جمعه پنجم تیر 1388ساعت 23 نويسنده سپیده