تبليغاتX
من و خودم... - لازانیا

 

تقصیر من نیست، دلستر لیمو دوست ندارم . ولی هلوش ...خب خاطره است . تو که اون روز خودتو گرفتی آب معدنی خوردی . نهار اونروز باقالی پلو بود . من همون دلستره رو خوردم . انقدر هول کارم بودم که نهارم نخوردم .  راستی اونروز فرستاده بودیمت پایین و حسابی سر کار بودی . همون روز بود که من یه سوتی عمیق دادم .

این خاطره از بین لایه های مغزم چه جوری کشیده شد بیرون ، بماند !

 

گردش روزگارو ببین ! تا پارسال روز مادر میومدیم خونه ات و امسال اومدیم بهشت زهرا.

 

یه فیلم بی موضوع رو دوباره دیدن خیلی کار بی موضوعیه ! باور کن.

 

یا لاک پاکنش خیلی تف بود یا لاکه خیلی سیریش بود . نیم ساعت ده تا انگشت !!! رنگ دیوار بود فکر کنم .

 

ببین ! من هرکاری می کنم ، هر جایی از ذهنم که می ذارمت بازم همون مزخرفی هستی که بودی . اصلا همون جا که هستی بمون و همون غلطی که داشتی می کردیو ادامه بده . اصلا هم لازم نیست دورت کنم . دور شدی . خیلی وقته .  رو اعصاب منم نرو . حالتو ندارم . اون یکی بهتره .

 

شام می خوام لازانیا بپزم.

 

می خوام ساز تمرین کنم مثل دیروز . یه عالمه . امروز گوشه ی "منصوری" رو تو چهارگاه تموم کنم ، چهارگاه تموم شده .

 

دارم آهنگ فرانسوی گوش می دم و فقط معنی salute رو می فهمم .

 

به چرت و پرت گویی افتادم .

 

دافظ.

+ نواخته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 15  توسط سپیده |