تبليغاتX
من و خودم... - عروسی2
 پارسال یک ماه قبل از الان نوشتم داداشی عروسی کرد رفت .

حالا الان می نویسم خواهری هم رفت . (رفت یعنی رفت خونشون) و هیچ دلیلی هم نداره که من سعی کنم باور کنم .

دیروز چه پدری ازم درومد . دیشبش که از دست حمله ی پشه ها نتونستم بخوابم . دو روز قبلشم از ساعت ۱۰ صبح تا ۱۱ شب بیرون دنبال خرید بودیم . دیروزم از ظهر تا ساعت ۶ خونه ی عروس خانوم بودیم که خونشو تمییز کنیم و بچینیم و دیزاین و این حرفا (بسیا بسیار هم خوشگل شد !)

بعد با سرعت نور خودمونو رسوندیم آرایشگاه و از اونجا هم با سرعت فوق نور خودمونو رسوندیم رستوران در حالی که من اصلا نمی تونستم رو پاهام وایسم . ولی اونجا کلی خوب بود و یه عالمه خوردیم و خندیدیم و عکس و این داستانا . بعد هم رفتیم که بریم برسونیمشون خونشون . من هم در نقش یک نخود که دمش به دم خواهرش وصله سوار ماشینشون شدم و رفتیم )

کلی هم اونجا رقصیدندیم. بعد هم دیگه چایی و شیرینیو این برنامه ها و خدافظی و ما اومدیم و اونا موندن !

من پلید هم الان دارم برنامه ریزی می کنم از الان برای دوشنبه با خواهری بریم کافه نیاوران .

قبل اون باید بشینم ساز تمرین کنم که یک ماهه کلاس نرفتم و دیروزو هم که کلاسو پیچوندم

پ.ن:صبح که بیدار شدم انگار دیشبی وجود نداشته و من داشتم می رفتم که خواهریو بیدار کنم صبونه بخوریم

+ نواخته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 11  توسط سپیده |