تبليغاتX
من و خودم... - همایش همایش همایش

سلام . می تونید اینو نخونید . فقط ثبت خاطره است . همین . فقط چرندیات تو دل منه .... میگم اصلا بیخیالش

 

سه شنبه زنگ دینی رو می پیچونی و 3 دقیقه ای نهار می خوری که بری پایین و وقتی می خوای وارد شی  قلبت شروع می کنه به تند تند زدن و یاد پارسال و سال قبلش میفتی . یاد خاطراتت که بیشترش خلاصه می شه تو کارگاه رباتیک و کارگاه ابزار و آزمایشگاه فیزیک و تجربه کردن همه لحظه هایی که خندیدی گریه کردی حرص خوردی دعوا کردی و ... یاد پارسال که هفته ی آخر مونده به همایش هر روز و هر روز میموندین مدرسه و کار می کردین و تو می دونستی که این لحظه ها زندگیت می شه ... یاد پارسال که جلوی در واحد هنر با شیتای یونولیت و چراغ الکلی و کاتر داغ دکور می بریدی و رنگ کاری و از یه طرف استرس اینکه چرا استاد راهنمات  نیومد و وای کارت موند و برد اشکال داره و با همه و همه ی اینا امسال که دلت همون پارسالو می خواد با تمام اتفاقاش ... امسال که سومی و دیگه نه اجازه داشتی بری انجمن و نه اجازه داشتی پروژه برداری نه تونستی تو همایش دمو بدی فقط و فقط به خاطر اینکه نمی خواستی حتی یه سوال کوچیک هم بپرسی که مبادا خسته تر از اینی بشن که بودن و چون گفته بود با ما نباید کاری داشته باشی  ... و اینکه دوباره نقشه ی فاینال جلوم پهن شد و رفتم تو کار اتصالی و اصلاح و و نویزگیری و ... و آخرش که نتونستم تحملش کنم و نپرسیدم و جمع کردم و اومدم خونه و تمام روز چه هندسه ای خوندم واسه امتحان بی موقع فرداش و دلم مدرسه بود ... دلم اونجا گیر کرده بود ... پیش گلی و بقیه ... و صبح پنجشنبه با چه حالی امتحان می دی و با هر بار پیج دلت میریزه پایین و ... بعدش با کله 4 طبقه می دویی پایین و وقتی وارد می شی تا می تونی سعی می کنی به غرفه ی رباتیک نزدیک نشی و از دور فقط دید می زنی که اوووه چه خبره ... و اون همه خبر یعنی تست اولیه ی زمین ... همه یروژه ها رو می بینی و به توضیخای همه گوش می دی و حواست نیست چی می گن.... و بالاخره دلت طاقت نمیاره و می ری ... بچه های سال اول که صدات می زنن "پیشکسوت" دلت میریزه و یاد .... آره یاد همون صندلیه گوشه ی راست انجمن میفتی و یاد .... ربات نمونه ی مبتدیا رو که نشونت می دن می بینی روش نوشته سپیده عرفانه و می بینی ربات دوره اولتونو گذاشتن نمونه ! ... میای بری جلو می بینی دور زمین زنجیر کشیدن یعنی فقط بچه هایی که مال غرفه ان بیان تو و تو نگاش می کنی و دلت می گیره و می ری ... میری بی هدف بقیه رو می بینی تا طبقه ی سوم و بر می گردی به هوای اینکه مسابقه دیگه تموم شده باشه که بری بچه ها رو ببینی و معاون نکبت جلوت سبز میشه و میفرستت کلاس و تو تمام مسیر تا کلاسو هوار می زنی که من نمی خوام برم سر کلاس مسخره ی کامپیوتر و دیر می ری سر کلاس و معلمه شاکی و تو خودت سر کلاس و دلت 5 طبقه پایین تر جلوی برد داوری ...

کلاس که تموم می شه انگار از قفس آزاد شدی ... پر می زنی پایین و به زنجیر که می رسی یاد پارسال میفتی و از زیر زنجیر رد می شی و می ری تو و سلام و احوالپرسی و خسته نباشید و حسرت و حسرت و لبخند و لبخند و خستگی همه و چشای پف کرده و ذرت و ....

گلی رو میبینی که گریه کرده که همه چی تموم شد و زیر دریاییش کار کرده و همه ی احساسشو درک می کنی ...

مسابقه ی دبیرستان می خواد شروع شه و تو میری تکیه می دی به دیوار کنار برد و همه رو که دارن بیرون می کنن تو یه نگا که می کنی می گن شما که نه ... شما پیشکسوتین !!!! ای بابا ... گذشت .

وسط مسابقه بغضت رو می خوری و یکی از بچه ها می گه سپید چرا سرخ شدی و بعد هوار می زنه که چرا گریه کردی و تو می گی سسسسسسس و بعد حدس می زنی که نکنه فهمیدن؟!  و بعد 1 ساعت خواهرتو سرگرم می کنی تا مسابقه تموم شه و بعد هم ... خسته نباشید و خدافظ .

و میای خونه و کتابتو بر می داری که درس بخونی و می بینی که به اندازه ی همشون انگار تو هم کار کردی و کتاب پرت می شه اونور و تو میفتی رو تختت و دلت برمیگرده به پارسال همین موقع ............ و انتظار و انتظار برای یک سال و دو ماه دیگه .....

 

+ نواخته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 22  توسط سپیده | 
 
صفحه نخست
تماس با من
نواخته های قبلی
درباره وبلاگ
سلام من سپیده ام . نیمه ی آذر 69 چشمامو به روی این دنیا باز کردم .عاشق شعر و موسیقی هستم . از سهراب و مولانا و ... . سنتور می زنم .
من و خودم جاییه که حرف ها و هر چیز دیگه ای که من و خودم دوست داشته باشیم رو توش می نویسم.از خودم یا از دیگری....

نواخته های پیشین
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
دوستان من
دل نوشت های شب نشین
آمده ام با عطش سالها....
خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید...
سر در گم ...(سیب)
ایمان
زنگ انشا(خانوم فرشیدنیک عزیز)
زندگی نغمه ای تکراریست
آوای آزاد
واست می خونم از دلم ببخش که عاشقونه نیست
عروسک نحس
حدیث
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان