تبليغاتX
من و خودم... - یلدا

تا حالا انقدر حالم بد بوده ؟.... نمی دونم ! می دونم الان افتضاحم . و تو این شرایط اصلا غیر عادی نیست که بشینم و زار زار گریه کنم .

خیلی زیاد خستم و بدترین چیز اینه که اینه که امیدی ندارم که بهتر شم . امتحانای ترم از شنبه شروع می شه  و منو خسته تر می کنه . حتی نمی دونم چه جوری می خوام بخونم .

هر چیزی که خوب باشه هم روم تاثیر نمی ذاره . بدتر از همه تویی ! تو ! که این حس مزخرف بد افتضاح ایجاد شده رو هر جور میام نابود کنم میبینم که انقدر واقعی حس می شه که هیچ کاریش نمی تونم بکنم و این خیلی بده !

شب یلداتون مبارک . چه تبریک دیری ! امسال شب یلدا مدرسه بودیم . شب خوابیدیم . یعنی در واقع تنها کاری که نکردیم این بود که بخوابیم . و چه برفی اومد اونشب . و اون چهارشنبه ی شیرین تلخ چقدر برام سنگین و آزار دهنده بود . توقع همه چیو داشتم چز اونی که شنیدم (چه شوخی چه غیر شوخی) . و فال حافظ اونشب عجب چیزی بود که هنوز خودم تو کفش موندم : "...نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد "

و چیزی که هنوز اصلا و اصلا از حیرتش بیرون نیومدم اینه که دیشب با همون نیت یه فال دیگه گرفتم و همین درومد .

چند ساعت شد ؟ فکر کنم بیشتر شب رو تو همون  چهاردیواری پر خاطره که جونم به تک تک نقاطش بسته است ، نشستم رو میزی که هیچ وقت نمی تونستیم بشینیم روش و زل زدم به میزو صندلیا و چه سخت اتفاق مسخره و بیخود اونروز اذیتم کرد . با صبا و عرفانه حرف زدم و نگرانیم شد 100 برابر . sms نمی رفت و من داشتم از نگرانی دیوونه می شدم . هنوزم نگرانم . خیلی نگران . هرچقدرم بشه بازم نمی تونم دست بکشم. بعد sms رفت و من بعدش کلی خودمو فحش دادم که delivery خاموش بود . ولی من شک دارم نرسیده باشه و اینکه جوابی نیومد چقدر هممونو نگران تر کرد !

بعد از پنجره ی همونجا که بلوارو نگا کردم شده بود سفید ! یکدست و بعد گریه کردم . نگرانیه و حرف اونروز و حسرت همه چیزایی که دیگه تموم شده کار خودشو کرد . عجب شبی بود . چقدر برام سنگین بود .

سحر دیگه تموم شد . دیگه شور و عشق چهارشنبه ها که از سه شنبه شبا شروع می شد تموم شد ، نقطه

 

آقا معلم نکنه همه چی تقصیر تو باشه ؟ آره مطمئنم . همه چی . همه ی همه چی تقصیر توئه .

یاد باد آنکه نگاهت نظری با ما بود ...

 

و حالا بازم خیلی خسته ام . حتی انقدر که نمی دونم باید چی کار کنم . به هیچ چیزی مطمئن نیستم و تو هم دیگه اونی نیستی که کمکم کنی . بهت می گم . خیلی زود . من نمی تونم حتی اگه تو بتونی .

 

فکر کنم خیلی می ترسم ...  خدایا ! حالم خیلی بده .

پ.ن: آنتی بیوتیکم رو یادم رفت بخورم . دافظ

+ نواخته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 16  توسط سپیده | 
 
صفحه نخست
تماس با من
نواخته های قبلی
درباره وبلاگ
سلام من سپیده ام . نیمه ی آذر 69 چشمامو به روی این دنیا باز کردم .عاشق شعر و موسیقی هستم . از سهراب و مولانا و ... . سنتور می زنم .
من و خودم جاییه که حرف ها و هر چیز دیگه ای که من و خودم دوست داشته باشیم رو توش می نویسم.از خودم یا از دیگری....

نواخته های پیشین
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
دوستان من
دل نوشت های شب نشین
آمده ام با عطش سالها....
خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید...
سر در گم ...(سیب)
ایمان
زنگ انشا(خانوم فرشیدنیک عزیز)
زندگی نغمه ای تکراریست
آوای آزاد
واست می خونم از دلم ببخش که عاشقونه نیست
عروسک نحس
حدیث
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان