تبليغاتX
من و خودم... - بعد عروسی

اینم از عروسی _______!

اصلا نمی تونم باور کنم . اصلا ! درسته من زیاد با داداشم فاب نبودم ولی اصا فکر نمی کردم شب موقع دست تو دست دادنشون گریم بگیره ... هنوزم فیلمارو که می بینم یه حس عجیبی بهم دست می ده . حتی الانم که دارم اینارو تایپ می کنم .

اوضاع هنوزم بهم ریخته است .

پنجشنبه صبح اومدن وسایل خونه رو جمع کردن وچپوندن تو اتاق من بیچاره ! بعد شب اومدن یه عالمه میزو صندلی و میز شام و این چیزا رو آوردن . از یه طرف اونا ، از یه طرفم کارای خودمون !!!بعد مثلا می خواستیم زود بخوابیم که صبح سر حال باشیم . ساعت 1 تازه می خواستیم بخوابیم که زنگ زدن و در عرض نیم ساعت تمام خونه پر شد از شمعدون و ضرف و فلت و از این چیزا . بعد دوباره اومدیم بخوابیم که ساعت 2 ماشین که قرار بود گل بزنن رو آوردن ! خلاصه من ساعت 3 خوابیدم و 8 بیدارم کردن ! خونه پر از آدم بود . یه تیم 40 نفری آدم اومده بودن برای designe و شستشو و از این کارا ! بعد ما ساعت 11 رفتیم آرایشگاه و بعد هم آتلیه . بعد اومدیم خونه . واااای کلی خونه عوض شده بود . بعد مجبور بودم در نقش خواهر داماد به هر کسی کعه می رسید خوشامد بگم و از این کارا . همه اومدن ، عاقد هم اومد ، عروسی داماد هنوز نیومده بودن . ارکستر هم دیر کرده بود اونم 3 ساعت !!! این وسط عاقد هم می خواست بره نماز !!! حالا بگیر بشین دوساعت دیگه برو !!خلاصه ساعت 30/6 که قرار بود عقد تموم شده باشه تازه عروس داماد اومدن . خب من اصلا باور نمی کردم این داداشیه ! کلی هیجان و از این چیزا ...! حالا سر سفره عقد عسل یادشون رفته بود . منم مجبور شدم به جای عسل مربای هویج بهشون بدم . بعدم که سفره عقدو جمع کردن و بردن وسط عروسی متوجه شدن که حلقه ها نیست !! تو جا حلقه ایه سفره عقد جامونده بود . رفتن و آوردنشون . خلاصه بعد کلی ادا درآوردن عقد تموم شد و حالا ؟! بلند شدیم و برقص!!!! فقط من فکر کنم آبپز شدم انقدر گرم بود . هی مه می دادن که هوارو گرمتر هم می کرد و انکار اون دو تا کولر گازی و 7 تا پنکه نقش مترسک رو بازی می کردن .

منم بعد 3،4 ساعت که نشستم ! تازه درد شروع شد . احساس می کردم پاهام داره کاملا از جا کنده می شه تو همون فکرا بودم که یکدفعه ارکستر شروع کرد آهنگ ترکی زدن و منم با همون کفشا پاشدم و ترکی رقصیدم ، فکر کنم اگه یه کم دیگ ادامه پیدا می کرد پاشنه  کفشامی شکست . بعدش هنوز نشسته بودم که دوباره عربی زد و من مجبور شدم دو باره پاشم و عربی هم برقصم . من بقیه رو بلند می کردم بقیه منو می شوندن . جالب بود ! بعد که عروس داماد رفتن تو سفره خونه برای فیلم و از این چیزا ، تکنو گذاشتن و بعدش دیگه اگه منو نگرفته بودن با مخ میومدم زمین . بدترین چیز اینه که نور این flat ها باعث می شه دیدت مثل مگس شه و هر لحظه امکان داره کله پا شی! بعد رفتن برای شام مهمونا و من نمی دونم کی یه بشقاب غذا داد دشتم که کلا هیچی نتونستم بخورم . بعد دوباره رقص و بعدش رفتیم که ببیریمشون خونشون . تازه اونجا که من کفشامو در آوردم احساس کردم پام داره هر لحظه بزرگتر و بزرگتر می شه . بعد اونجا کلی فیلم هندی بود سر مراسم دست تو دست دادن . آخرشم که اومدیم خونه. ساعت 4 صبح بود هنوز اون تیم 40 نفری نشسته بودن و به عیشو نوش می پرداختن. بابا پاشین برین خونتون !!! حالا بماند با چه وضعیتی خوابیدیم اونشب . صبح ساعت 3/10صب از مدرسه زنگ زدن که منبع تغذیه رو کجا گذاشتی ؟ آخه منو بیدار کردن که چی ! من اصلا نفهمیدم چی گفتم فقط فکر کنم یه کم داد زدم سرشون . بعد که کاملا بیدار شدم پاشدم دور از جون حمالی برای پاتختی ! بعد هم آرایشگاه و دوباره برقص . هیچ کس هم پا نمی شه من مجبور شدم جور همه رو بکشم . ایرانی عربی ترکی و آخرشم بابا کرم و دیگه من افتادم . شب تازه یادم اقپفتاد نزدیک 4 وعده است غذا نخوردم . صب که امروز بیدار شدم متوجه شدم که اصلا نمی تونم رو پاهام وایسم . الانم دارن خونه رو می شورن . منم از فرصت استفاده کردم و کامپیوترو وصل کردم . صحنه خداشت ! یه اتاق خالیه خالی من نشستم دارم با یه پای کاملا داغون و کبود و زخمی و ... می تایپم . کمبود خواب دارم و گشنمه . فردا هم باید پاشم برم کلاس زبان .

این چند روز چقدر خوب بود . گذشته از همه ی خستگیا . گذشته از اینکه مامان الان حالش بد شده و من باید برم ببینم چی شده ... این چند روز فکرم از همه جا جدا بود . و حالا زندگی داره بر می گرده به حالت عادی !

 من هنوز باورم نشده که این چند روز عروسیه داداشی بود !!!!!!!!!!!!!!

+ نواخته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 13  توسط سپیده | 
 
صفحه نخست
تماس با من
نواخته های قبلی
درباره وبلاگ
سلام من سپیده ام . نیمه ی آذر 69 چشمامو به روی این دنیا باز کردم .عاشق شعر و موسیقی هستم . از سهراب و مولانا و ... . سنتور می زنم .
من و خودم جاییه که حرف ها و هر چیز دیگه ای که من و خودم دوست داشته باشیم رو توش می نویسم.از خودم یا از دیگری....

نواخته های پیشین
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
دوستان من
دل نوشت های شب نشین
آمده ام با عطش سالها....
خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید...
سر در گم ...(سیب)
ایمان
زنگ انشا(خانوم فرشیدنیک عزیز)
زندگی نغمه ای تکراریست
آوای آزاد
واست می خونم از دلم ببخش که عاشقونه نیست
عروسک نحس
حدیث
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان