تبليغاتX
من و خودم... - ستاد جشنواره ی خوارزمی

این روزا همه چیو یه جور دیگه می بینم . چشمام می بینه ولی ذهنم همینجوری می ره برای خودش . درونم غوغاست . حرف نمی زنم. از درونم سکوت می کنم . این حرف درون ... نمی دونم ، آدما رو بهم می ریزه . من می بینم و می شنوم و راه می رم با یه حس عجیب . و درونم این روزها با بیرونم متفاوت است !

اگه همینو ادامه بدین می فهمین ولی اینجا هم حتی درونم وادار به سکوت شده . ولی می دونم این روزاست که بشکنه این سکوت ....ـــــــــــــ!


ای بابا بسی منو خوشحال کردین این یه مدتی که نبودم ، یعنی حالم خوب نبود ، منو یادتون نرفت!

حالا که خوبم . به لطف همتون ! مخصوصا هستی جون و آرزو جونم .

اصلا مگه می شه آدم تو هفته ی عروسی داداشش ناراحت باشه . من خودم هنوز باورم نشده که همین جمعه این جا عروسیه!!!!

از این گذشته این یه مدت ( که هنوزم ادامه داره ) من درگیری شدیدی داشتم و هنوزم دارم . تازه می خواستم یه نفسی بکشم آآآ . یه روزی صبح با زنگ تلفن از خواب ناز بیدار شدم !!! که صدای یه آقای نسبتا محترم منو به خودم آورد که من از ستاد جشنواره ی خوارزمی مزاحمتون می شم و اینجا بود که برق از سه فاز کله ی من پرید ! خلاصه آقاهه گفت که شما و ربات محترمه بیاین فلان جا و از این داستانا . منم سریع موقعیت رو مناسب دیدم و وقت و عوض کردم و خلاصه ... رفتیم مدرسه و ورژن جدید رباتمون رو ساختندیم(نه به این راحتیا هااا) . این چند روز هم من درگیر بودم حسابی . یه روز در میون تو مدرسه مث دور از جون خر کار کردم . این شبا مجموعا سرو تهشو بزنی من 4-5 ساعت می خوابم .  امروز هم دیگه نوبر بود. صبح از ساعت

15/9 تا ساعت 6 همش رو پا بودم . ولی نشد که نشد که نشد . مدارمون درسته ، میکرو هم سالمه ولی کامپیوترای عهد شاه وزوز مدرسه + programmer board که من نمی دونم چرا یه سالمشو نمی خرن !! کارو خراب کردن . منم از اونجا که قرار بود فردا صبح ساعت 8 اونجا باشم برای دفاعیه همه ی اموال انجمن رو جمع کردم و به همراه ربات عزیز تا خونه حمل کردم تا به امید اینکه با کامپیوتر خونه بتونم یه کاری بکنم ولی تا رسیدم متوجه موضوعی شدم که همچو پتک کوبیده شد تو فرق سرم !! بله . برقا نبود ! و معلوم هم نبود که کجا بود . دیگه واقعا مرگو با چشمام دیدم . زنگ زدم اداره برق و فکر کنم یه کمی سر اون آقاهه داد و بیداد کردم ! بعد بالاخره برقا تشریف آوردن و من بعد از مشقت فراوان که حاصل از نبود منبع بود موفق شدم برد رو نصب کنم و بعد بد شانسی بعدی!!! کامپیوتر عزیز programmer رو نشناخت . همونموقع که من واقعا زندگی رو تیره و تار می دیدم یهیو تلفن زنگ زد و همون آقای نسبتا محترم با من کار داشت !!!! اونم ساعت 9 شب! گفت که قرار دفاعیه افتاد دوشنبه ساعت 1 و منو بسی  خوشحال کرد !!!!! ولی حالا هی عز و جز می کنم به معلمامون که جون هرکی دوست دارین فردا بیاین مدرسه کار کنیم و اونا هم منو خیلی ضایع پیچوندن و جواب sms و زنگامو نمی دن !

تازه امروز هم قرار بود کلاس ساز داشته باشم که اون استادم هم منو بدجوری پیچانید و من الان شدم عین نوار رنگیای پیچ پیچی ...! (حالا وایسا یه حالی از همشون بگیرم!)

حالا تو این گیرو دار کارای عروسی هم قاطی شده . من هنوز صندل نگرفتم و هوزم مصمم که با کتونی بیام عروسی و می دونم عمرا یه قدم هم با کفش پاشنه دار بتونم راه برم چه برسه به رقصیدن . امروز نصف لباسم از اتوشویی اومد . هنوز معلوم نیست آرایشگاه کجا قراره بریم. و من واقعا از آرایشگاهای زنونه بدم میاد چون حوصله ی نقد و بررسی زندگی انواع آدما رو ندارم .

کم کم دارن وسایل خونه رو هم جمع می کنن و قراره همشونم بزارن تو اتاق من بدبخت ! آخه من نمی دونم چه مرضی بود که عروسی رو خونه بگیرن .

خدا دوشنبه رو به خیر بگذرونه!!! دعا کنین برامون .

یه کم زیاد حرف زدم ، عیب نداره جبران شد .

این بیت رو هفته ی پیش تو کلاس ساز براش آواز درآوردیم:

منو تنهایی و غم های سیاه            تو و راهی به دیار دگری

در دلم آتش و خون می جوشد        وای بر من که ز دل بی خبری

...

 حالا بماند که چه داستانایی داره این کلاس ساز رفتن این مدت من !!!!

خوشیهاتون پایدار !

 

+ نواخته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 23  توسط سپیده | 
 
صفحه نخست
تماس با من
نواخته های قبلی
درباره وبلاگ
سلام من سپیده ام . نیمه ی آذر 69 چشمامو به روی این دنیا باز کردم .عاشق شعر و موسیقی هستم . از سهراب و مولانا و ... . سنتور می زنم .
من و خودم جاییه که حرف ها و هر چیز دیگه ای که من و خودم دوست داشته باشیم رو توش می نویسم.از خودم یا از دیگری....

نواخته های پیشین
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
دوستان من
دل نوشت های شب نشین
آمده ام با عطش سالها....
خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید...
سر در گم ...(سیب)
ایمان
زنگ انشا(خانوم فرشیدنیک عزیز)
زندگی نغمه ای تکراریست
آوای آزاد
واست می خونم از دلم ببخش که عاشقونه نیست
عروسک نحس
حدیث
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان