صبح ها حس خاصی داره . حس یه روزایی که قبلا بوده و هر چی فکر می کنم نمی دونم چه اتفاقی تو اون روزا میفتاده که شبیه این روزاست
دو شبه همش تا صبح کابوس می بینم . صبح که بیدار می شم انقدر حقیقیه که نمی تونم باور کنم خواب دیدم و کاش حتی یه ذره هم احتمال نمی دادم بعضی خواب هایی که می بینیم به حقیقت ربط داره . همه سیستم روحی ام رو بهم می ریزه .
دیروز با اضافه های شیرینی تولد مهسا کام کل پله و چمن نشین های دانشکده رو شیرین کردیم به زور!( آقا جون مادرت بخور تموم شه ما با این جعبه شیرینی تو مترو نمی تونیم بریم! ) من نمی دونم واقعا قیافه ی ما تابلو نیست ورودی ایم؟ یکیشون پرسید دفاع کردی؟!!!!!
هزار جهد کردم که سر عشق بپوشم... (سر عشق . شجریان مشکاتیان. ماهور) تصویر این بیت: من در مسیر برگشت از شهر کتاب با اتفاقات شیرین اون روز!
اضافه شد:
بازم... امروز... باور نکردن... پتک... حقیقت ...خواب دیشب...
این بمب اول بود.
همین الان رسیدم خونه و سرم پر از اتفاقه . پر از فکره . پر از صداست. از گوشی ام تا کارای فردا و تحویل سه شنبه . از زلزله ی امروز تا گرفتن رگ سیاتیک پام!
تمام صورت و دست و مانتو و شال و کیف و جامدادی و بغل دستی و چش و چارمون به ذغال(زغال) آمیخته شد!
انگار ذهنم شده مث ذهن دانیال . یکدفعه آتیش می گیره و می خواد آتشفشان کنه . تو هم که فندک به دست منتظر آتش!
پ.ن: کتاب جدید که دارم می خونم شعره. گریه های امپراطور فاضل نظری . و چقدر ذوقیدم که شعر اولش همونی بود که تو یه عمر انداختی تو دهن منو نمی دونستم از کیه!
صبح چشمام جایی باز شد که باعث شد همه ی خستگی انقلاب گردی دیشبم بپره .
مث یه تخم مرغ شانسی که نمی دونی توش چیه . تا زمان باز شدنش برسه . کاش یکی برام تحم مرغ شانسی می خرید . دلم خوست...
تو مترو که می رم کاوه رو روشن می کنم و گوشم رو رو صدای همه زنا و فروشنده ها که دارن می گن: خانوما مداد چشم دارم . اصل فرانسه است و ... می بندم و فکر می کنم رو هرم مربع القاعده ای که رو دوتا یال و یه وجهش سه تا نقطه است و .... سعی می کنم مسئله رو حل کنم .
یه شب بارونی تو ایوون کافی شاپ خانه هنرمندان می تونه زمان خوبی برای فکر کردن باشه درست وقتی داری گلبرگای یکی از گلهای یکی از گلدونای شمعدونی لب ایوونو می شمری!
لا به لای گذر لحظه ها حقیقت همه کارای احمقانه اش میاد جلو چشمم . یه کم از خودم حرصم می گیره که چرا فقط تو دلم برای بچگیش دلسوزی کردم و به فکرای احمقانه اش خندیدم . بزرگ می شه . الانم می بینم داره عاقل تر می شه انگار دعاهام داره مستجاب می شه . ولی این آخرین کارش دیگه باعث شد یه کم تکونش بدم . شاید سر عقل بیاد .
من دفن خواهم شد
زیر آوار این کلمات
من دفن خواهم شد
با پیش رفت این شعر
روح من از حرارت این کلمات
از دوزخ علامت های مکرر سوال
از نشانه های بهت و خیرگی
که مدام ته هر عبارت تکرار می شوند
و از سنگینی واژه ی درماندگی
خرد خواهد شد
د ر م ا ن د ه
خواهد شد .
وقتی دانیال از پنجره رو به بیرون فریاد می زنه من تو دلم حرفاشو تایید می کنم و تورو بین جماعت مخاطبش جا می دم . همونایی که بهشون می گه اگه هفتصد سال به جای هفتاد سال زندگی می کردن دیگه چی می شد!
از آدم جاه طلب و خودخواه متنفرم. و از این بچه هایی که پاهاشونو می کوبن به زمین تا چیزی که می خوان ندن بهشون یک بند جیغ بنفش می کشن هم! حالا فک کن یه نفر این سه تا ویژگی رو با هم داشته باشه!
دلم نمیاد به هیچ وجه ساز استاد رو پس بدم . با اینکه اجرا تموم شده و منم باهاش امروز یه دل سیر بیداد زدم. بازم دلم نمیاد . حس طراوت ماهور رو دوست دارم . و بی صبرانه منتظر رسیدن سه چهار هفته بعدم که این کتاب بالاخره تموم شه .
آدما خدا رو قبول دارن . وجودشو . منم قبول دارم . ولی می گن نباید به این راحتیا پذیرفته شده درنظر گرفت قضیه رو . اون از نویسندهه اینم از معلم معارف . خودمم موندم بین همه ی اثباتا و اتفاقای ذهنم . هنوزم شک نکردم . شک هم نمی کنم . ولی برام عجیب شده .
...بوده و هست. از نیستی به هستی درنیامده.با هرچیز هست.بی آنکه همنشین آن باشدو چیزی نیست که از او تهی باشد.
هرکه اورا نشناسد به او اشاره کند و هرکه به او اشارت کند محدودش انگاشته . آن که گوید در کجاست؟ اورا در چیزی نهاده و آن که گوید بر چیست؟ دیگر جاها را از او تهی دانسته .
شمس لنگرودی شاعریه که تازه کشفش کردم ! باغبان جهنم و 53 ترانه ی عاشقانه دوتا کتابشه که همزمان دارم می خونم
اضافه شد:
امروز قبل اینکه برم ، رفتم تو اتاق اونوریه دکمه ی ضبط رو که زد تا وقتی که تموم شه من سرجام میخکوب بودم . و تمام خاطرات اون زمستون تو ذهنم چرخید و چرخید و چرخید و من انقدر محکم لبمو گاز گرفتم که اشکام نیاد پایین . خودشم فک کنم همین جوری بود. هرچند نگاهش نکردم تا آخر .
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
تو شهر کتاب که بودم هم انگار داستان ادامه داشت . هنوز هم ادامه داره .
اضافه تر شد:
چیست این سقف بلند ساده ی بسیار نقش کین همه درد نهان هست و مجال آه نیست
برای ستایش تو همین کلمات روزمره کافیست
همین که کجا می روی،دلتنگم
برای ستایش تو
همین گل و سنگریزه کافیست
تا از تو بتی بسازم
(شمس لنگرودی)
۲. از کی تاحالا گربه ها نارنگی می خورن؟!
ماجرای مرا پایانی نبود
در تمام اتاق ها
خیال تو پرپرزنان می رفتند و می آمدند
و پرندگانی
بالهای تو را می چیدند و به خود می بستند
که فریبم دهند
.............
ماجرای مرا پایانی نبود
اگر عطر تو از صندلی برنمی خاست
دستم را نمی گرفت و
به خیابانم نمی برد
(شمس لنگرودی)
ولی هنوز ماجرای مرا پایانی نیست...
پ.ن:کتاب من گنجشک نیستم مصطفی مستور تموم شد بالاخره .
دانیال می گه :
وقتی نمی تونی قواعد بازی رو تغییر بدی پس خفه شو و بازی کن!
پ.ن۲: یه چیزایی شدید روت تاثیر می ذاره ... مث اون سکوت ...
بدرود ای سرزمینی که خرد ورزیدن را به من آموخت ب د ر و د
سخت ترین قسمتش این بود...چیزی که شاید فقط گفتمش ولی تو قلبم هیچ وقت قبولش نمی کنم ....
هیچکی مث تو نمی تونه ... نمی تونه قلبمو بخونه ... ای قشنگتر از پریا تنها تو کوچه نریا ... یه عاشقی بود که یه روز بهت می گفت دوست داره آخ که دوست داره هنوز واای که دوست داره هنوز ... دلم یه دیوونه شده ...
خونه بغلی عروسیه . صدای نعره های آقای ارکستر من هم میخوام بخوابم. انگار عروسی تو اتاق منه!
دیروز و امروز انقدر اتفاقای پشت سر هم افتاده احساس می کنم یک روزم به اندازه ی سه روزه ...
انگار روزها داره پرمشغله می شه . یه وقتایی زیادی . انقدر که خسته ام کنه . سه روز نت نیومدم ....
بالاخره ساعت پسندیدم . دارم کم کم مناسبت های مناسبو پیدا می کنم سفارش کادو می دم ! برای دریافت سفارش به شماره تلفن 30042001 پیامک بزنید!
اون قدیس تو بوده و هست . حالا تو قدیس منی!
اون عکس 100*70 کف زمین انگار خلا رو ایجاد می کنه .... حس خلا رو ... تو مرکز دیوار های پر از عکس...
بعد دیگه اینکه هم خیلی خوشحالم هم خیلی ناراحت وقتی می فهمم . مصطفی بهش می شه درد دانستن ! من می گم درد فهمیدن. درد پی بردن . چه می شه کرد . دنیا همینه . آخرت ولی شاید اینجوری نباشه. شاید ...
معلمه معارف می پرسه خدا وجود داره؟ هیچ کس جواب نمی ده .
فردا ... روز دیگریست . روز عجیب . یه کم استرس دارم برای اجرای فردام . دعا کنید خوب بزنم .
امروز ساعت 5/5 بهترین قسمت چند روز گذشته بود وقتی با چشمای از حدقه درومده زل زده بود و گفت :عااااالیییی!
وقتی جعبه رو بلند کردم دستام می لرزید....
وای وای وای وای هنوزم نمی تونم درک کنم چقدر مسخره است! با اون حرفای من دراوردیش. با اون سنش خجالت نمی کشه! حالا می فهمم تو چی می گفتی!
یکی از پسرای کلاس پرسید زمان وجود داره؟
کلاس که تعطیل می شه غروبه آفتابه .... فکر می کنم این بزه چند ساله اینجاست . چقدر آدمهای مختلف دیده . یکی مث من دپرس . یکی مث این یارو دیوونه. یکی مث اون گیس درازه خفه ی دود . یکی مث این دختره دلبر ... چقدر آدما متفاوت شدن. انگار دانشجو شدن مساوی با پرت شدن تو یه دنیای دیگه است .خیلی ناگهانی. که نه خوبه نه بد . فقط عجیبه که بعضی وقتا بد می شه . دارم کم کم هنوز شروع نشده خسته می شم از رفت و آمد مسیر خونه به دانشگاه . از انقلاب . از مترو . از آدمای تو مترو . از پیاده روی کیلومتری! حتی از محوطه ی دانشگاه که بهترین قسمتشه . ولی از بوفه هنوز نه با سوسیای مریضش !
هرشب که می رسم خونه خسته ام . انقدر خسته که یه شب رو کیبرد خوابم برد . یه شب رو سیمای ساز . یه شب رو مبل .
چقدر باید یاد بگیریم که آدم ها همشون خیلی خوش ذات نیستن! از دبستان تا آخر عمر باید یاد گرفت این موضوع رو . ولی برام مهم نیست چی فکر کنن. من هنوزم سعی می کنم خوش بین زندگی کنم . بگذریم دیوونه هایی جدی می گیرن چرت و پرتایی که فقط برای خندیدنه و رها شدن از غم های گریبان گیر!
فکر نمی کردم انقدر حرفات به درد بخوره ها م . ر . م . مضرابام چی شد؟ رستم وار پیش می ریم دیگه! همون بت من خودت!
زمان که کم می شه ... انگار کارام زیادتر می شه . به رها شدن نیاز دارم .
دارم کتاب جدید مستور رو می خونم که عاشقش شدم .
ساعت 9 صبح . جلوی ردیف خونه های آجری با گل کاریای جلوش .50تا گل رز که فقط یکیشون غنچه بود . دلم نیومد کش برمش! فقط یک روز بی لبخندت ...کافیه برای مردن .
می نویسم . امشب نه . فردا شب. هرچقدر شه . هرچی که بشه . هر برداشتی که بشه . هر اتفاقی بیفته می نویسم . مهم اینه که نمی خوام تو ذهنم بمونه بدون دیدن صاحب نوشته .
غم دیشبت نشسته تو دلم عجیب ... کاش می شد کاری کنم برات که فقط بخندی از ته دل . مث قبلنا !
انگار روز ها داره طولانی تر میشه . از صبح که بیدار می شم تا شب که می خوابم کلی اتفاق میفته . از صبح که تو رختخواب بودم زلال زنگ زد خبرای دانشگاه رو داد . تا حرف زدن با اون یکی یدونه و پیش درامد ابوعطای درویش خان و ماهور که عاشق طراوتش شدم و قاب عکسی که بالاخره پر شد. عکستو گذاشتم کنار تختم جایی که صبح چشمام اونجا باز می شه که صبح تغذیه ی روحی شم . و دختری که امشب با کتاب هاش و با دوسالی که از من بزرگتره منو به حس گذشته ام برگردوند ... چشماتو ببند وقت رفتنه.... تا سال بالایی دوره دکترا که بچه باحالیه!
و الان که دارم فکر می کنم اگه کنسل شه یا خودم کنسل کنم تنها اتفاق بدش اینه که برای م . ر . م دلم تنگ می شه بسیار . برای آنفولانزای مرغیش حتی! برای تحسین انتقادیش!
امروز در فاصله ی ساعت 6 تا 7 دیوونه شدم باز . چهار صفحه شد ... تمام دلم . شما که غریبه نیستید ...گریه هم کردم .
فردا و پس فردا روزهای سختی است! دردناک!آماده شو!قوی باش.
دوهفته است که کلاس نداشتم و الان در حالت دق به سر می برم . دلم برای استادم و کلاسم تنگ شده(فکر نمی کرد هیچ وقت این اتفاق بیفته!) . فک کنم هفته دیگه برم یک ساعت تعریف اتفاقای جدید طول بکشه .
اتفاقی که افتاده افتاده تموم شده رفته. برگشتی هم در کار نیست . باور کن!
دوست جدیدی دارم(از بچه های دانشگاه نیستا) که ذهنش فکر کردن رو یاد گرفته . بلده . فکرکردن در مورد هر چیزی رو درست انجام می ده .
امان از این حسی که از دیشب شروع شد . بعد دیدم چه حس ادا مه داریه . چقدر دلم گرفت . می دونستم اینجوری می شه . حداقل براش آماده بودم. برای این فکر "توقف"ولی نه . می دونم سرچشمه ی این فکر از کجاس . خوبیش اینه که می تونم جلوشو بگیرم .
می گفت بیشتر از یه آدم از آدمها توقع نداشته باش . این جمله آشنا بود . انگار م . ر. م بهم گفته بود یه بار...
دوتا نوشته جدید دارم .
انتظار چقدر سخته. برای هرچی . برای یک دوست . برای غذا . برای جواب کنکور. برای حضور کسی در جایی. برای رسیدن روز خاصی . برای دیدن کسی. برای رفتن به جایی.... سخته. یعنی بیشتر حالت خودت تو انتظار اذیت کننده است.
اضافه شد فعلا تا حس آپ بیاد:
به هیچی فکر نکردم . فقط داد زدم. درست تو مرکز سایه بون .
اول:
ساعت 8 صبح پشت در آموزش در قفل! برید نگارخونه . نگار خونه: عاشق پله های سفیدشم! و مسیرش از پشت دانشکده ی مجسمه سازی با اون درختای انجیرش!
آقای دربون دم در به طور اتوماتیک هر 5 دقیقه یک بار با یک فرکانس ثابت می گفت:یکی بره تو و همه خیز بر می داشتن .
یکی از خانومای ثبت نام کننده: کارت اتوماسیون تغذیه گرفتی؟
من: همون نهار خوری رو می گه؟ یعنی اینا هم از اون دستگاها دارن که هی ما خراب می کردیم خ. بیچاره درستش می کرد؟ ! تو دلم: گوشت کلاغ می دن یعنی واقعا؟!
مرحله ی بعد : همون عکسی رو زدن رو کارت دانشجویی که نسترن تو مدرسه ازمون گرفته!!!!!!!!هیچ کس حق نداره کارت منو ببینه ها!
مرحله ی بعد:دختره شال قرمز به سر با دوستش که یه پسره از اینا که شونه و اینا تو کارشون نیست و موهاش دسته جمعه رفته هوا: می دونم خسته شدی نمی خواد همه ی فرم رو پر کنی . یه خط درمیون تیک بزن بره .تبریک میگم ! شما عضو انجمن علمی دانشگاه شدین! من تو ذهنم: سال بالایی که می گن اینه؟ همچینم بد نیستنا! (اتفاقا خیلی بچه های باحالین!)
میاد تو ذهنم .... اس ام اسی که متنشو حفظم.... تو میای تو ذهنم ...
مرحله ی بعد: مترو! ایستگاه انقلاب ! در حال پرس شدن! این چیزای غیر اخلاقی چیه تو مترو می فروشن؟!
تاکسی سر کاوه بنزین تموم کرد بقیه راه پیاده اومدیم!! فرصت خوبی شد فکر کنم . به امروز . به آدمهای زیادی که دیدم . به فردا . به کارام . به تمرینا . به ذهنم . به ذهنم . به تو . به دانشگاه .
ساعت 2 . من از دانشگاه اومدم . تلپ رو تختم . "کنج صبوری" گوش می دم که عاشق آهنگ 13 شم!
امروز یعنی سه شنبه صبح : از مترو که پیاده شدم خیلی جدی سرمو انداختم زیر گازشو گرفتم رفتم جلو بعد نیم ساعت دیدم چرا نمی رسم؟ بعد معلوم شد که به جای انقلاب کارگرو تا ته رفتم! حالا بیا و برگرد ! خلاصه یه ورزش صبحگاهی داشتم .
ساعت 8 جمعی از همکلاسی ها پشت در آموزش ! خانومه بدون باز کردن در: برید ایتالیا کلاس عمومیا اونجا تشکیل می شه . من :ایتالیا کجاس؟ یکی از بچه ها: جنوب اسپانیا! خلاصه به کمک آقایون مهربان(!!) حراست فهمیدیم که ایتالیا اسم یه خیابون بیرون دانشگاهه! یه دانشکده ی جدا برای هنرهای نمایشی که خیلی خوب بود چون همه در و دیوارش آیینه بود .یک ساعت نشستیم کلاس تشکیل نشد . برگشتیم رفتیم دانشکده فنی جمع کثیری از دوستان عزیز دبیرستان رو ملاقات کردیم . دستشویی رو هم کشف کردم! بعد برگشتیم ایتالیا(!) نشستیم کلاس دومم تشکیل نشد برگشتیم سرجای خودمون فهمیدیم کلاس عصر هم تشکیل نمی شه . با حالت ضایع شدن بسیار برگشتیم خونه . من هم از سر چهارراه قنات پیاده اومدم و به خاطر پیاده روی صبح احساس می کنم پام داره می شکنه از وسط!
دوم:
شنبه ساعت 12 شب . م . ر . م در حال نفس نفس زدن: یعنی داره پیاده می ره خونه.احتمالا درحال انجماد هم هست. من: فکر نکنم به فردا صبح بکشه ! امشب میمیری! فک کنم آمفولانزای خوکی گرفتی! ساعت 1:ادامه ی بحث اندر احوالات ماشینها که تصادف با کدوم باعث شکستن گردن می شه؟!
سوم:
خوابشو شنیدم ... وای .......
وقتی خوشحالم زود می فهمم- این تویی گویی انگشتان باران، گلها و خورشید ظرف کریستالی را تا سرحد ممکن به ارتعاش درمی آورند . از این ارتعاش است که من حضور تو را در خود حس می کنم .
چهارم:
اگه تو و حرفات نبودین تا حالا شونصد بار کنسل کرده بودم . قبلش آقای ش. رو تار و مار می کردم البته! حالا فعلا دپرشن فردا رو داری . یعنی یه حالت ضایع شدن نافرم! نه؟منم احتمالا استرسش رو می گیرم! استرس نبودن رو!
پ.ن:امروز با کمال اعتماد به نفس داشتم یه ربع به جای کارت دانشجویی کارت مترو نشون حراست دم در می دادم!![]()
به احساسم نگاه می کنم چند وقته . چه چیزای جالبی می بینم . چیزایی که اصلا انتظار ندارم . شگفت!!! به احساسم در مورد هر چیزی . استرس فردا رو از همین الان می بینم !!!
دلم می خواد یه کتاب بگیرم دستم تا تموم شه نذارم زمین . همونجوری که هری پاتر میخوندم.
صداش یه جوری بود انگار تریلی ۱۸ چرخ از رو حنجره اش رد شده!
اینا چرا گواهینامه منو نمی دن؟!
حرصم می گیره از خودم وقتی یه چیزی پیش میاد تا تهشو می گیرم می سازم می رم جلو . بدون اینکه بتونم جلوی ذهنم رو بگیرم . بعد که داستان میاد طبق روال خودش پیش بره می بینم اونی نیست که من فکر می کردم !
خانوم مدیر فقط این یکیو خوب می فهمه! خیلی خوب و دقیق!
یک عالمه کارهای هست که باید انجام بدم و وقت نمی کنم! از خریدن فریم عینک گرفته تااااا پیدا کردن شناسنامه ام! ولی مگه تمرین وقت می ذاره؟! به قول م . ر . م آخر مرطد می شم ! خب دیگه چی کار کنم !
دلم می خواست برم اون گالری نقاشیه ... ولی حال دیدن آدم آشنا نداشتم.
داشتم می گفتم که ...
خوب شد نزد. وگرنه بیا و این ذهن پراکنده ی منو درست کن!
مث موتور ساز می زنم ! این پیش درامد درنمیاد که! پیر شدم! هوای صبح با اون حال من بیداد می طلبید! اونم با ساز لاکوک استاد!!!!!!! فکر این که این ساز زیر دست کی بوده تنمو می لرزونه .
امیدوارم. بالاخره هرکی یه خدایی داره! نه؟
حرف من حرف خودم نیس .حرف خاکه حرف ریشه اس . حرف دیروز ندیده . حرففردا و همیشه اس . صحبته سکوت سرده آدمای توی قابه ....حرف این صورتکا نیس حرف اونور نقابه...
همش تصویری که م.ر.م تعریف کرد میاد جلو چشمم ...همونایی بود که خودم تصور می کردم .
حرف نمی زنی قاطی می کنن حرف می زنی ضایع می شه . چه باید کرد؟!بیخیال شد!
یه چیزایی تفکر برانگیزه ... زیادی . اونقدر زیاد که حوصله اش رو نداری به درست یا غلط بودنش فکر کنی . سعی می کنی حالت همینی که هست رو پیش بگیری.
دلم خواست برم بشینم اونجا به ردیف اون خونه های آجری با گل کاریای جلوش خیره شم مورچه ها رو بشمرم . اونم با این هوای ابری.
میگه ولی همش حرفه . خواستم دو سه بار بگم بهش به دلیل رعایت اصول اخلاقی نگفتم!
کاش من یادمی گرفتم شوق و ذوق زیادیم رو بروز ندم . همه که درست برداشت نمی کنن ! فکر می کنن چه خبره!
یه رستوران ژاپنی رفتیم که توصیه می کنم حتما تجربه کنید . فضا و غذا ش رو!
هنوزم فکر می کنم خواب دیدم ...
تجربه ی جالبی بود . و جالب تر اینکه آدمهای متفاوتی بودن . جای متفاوتی بود . زندگی متفاوتی بود .
ترس جدیدیه.
م.رم. نرماله ! از هر جهت! سبز و قهوه ایه . باهوشه .
۸ مااااااااااااااه! خیلیه !
یه دنیا برای شقایق خوشحال شدم .
راستی اگه تو پیدا کردی منم خبر کن!!
اضافه شد:
یک ساعت براش حرف زدم تا آروم شد. از حرفای دکتر ک. کمک گرفتم . ولی بعدش که قطع کردم احساس رطب خورده منع رطب کی کند! داشتم. یعنی اینکه به اون می گم تصمیم بگیر تو می تونی . خودم هنوز هم درگیرم . خدا خیر بده به م.ر.م که زنگ زد و یک ساعت و سی پنج دقیقه حرف زد که فکر من رها شد و درگیر موضوع دیگه شد .فقط الان سرم داره منفجر می شه !