از دیشب همینجوری قطعه ی خزان تو گوشم می پیچه ...
دیروز روز عجیبی بود . امروز هم عجیب می شه.
جدیدا رفتم تو کار گوش دادن کاوه یغمایی ! وقتایی که می خوام فکر کنم .
کاش بلند فکر نمی کردم تا قبل اینکه شروع شه خدشه دار شه .
اول:
هوراااااااااااااااااا امتحان شهر قبول شدم! تو تگرگ و بارون با سرهنگی که قبلش با یکی از پسرا داد و دعوا را انداخته بود و اعصابش ویبره می رفت!البته بخش عمده ی خوشحالی ام برای اینه که از دست این معلمه خلاص شدم!!!
تصویر:دوثانیه مونده چراغ قرمز شه . آقای ج. خطاب به تو: گازشو بگیر بزن بریم!(تصویر مربوط به 5 سال پیش!)
تصویر2:کوچه های نزدیک نیاوران .پراید سفید . جمعه . 15 آذر!
صدا:سماع آوا
دوم:
آسمون این چند روزه هی داره می باره و رعد و برق می زنه ولی من حتی یه بارم نگام به اون یه تیکه آسمون نیفتاد . بدجوری آخرین دعا ته دلم گیر کرده ...
تصویر:سال سوم . پنجره کوچیکه که پشت ستون بود تو کلاس . صبح زود هوا تاریک میزد قبل اینکه معلم بیاد . آسمون ابری و بارون شدید . مریم(اکی!) . کریم . من . خانم افشار! من داشتم درمورد خدا با مریم حرف میزدم .
شاید فردا ... فردا فردا که نمی خوام برسه . اگه فردا هم بارون بیاد بازم فایده نداره. اگه اونشب دم پنجره نرفته بودم حتی انقدرم نرم نشده بودم که درموردش بنویسم .
صدا :خزان- بارونا با رقصشون هلهله برپا می کنن - از تو قلک چشات سکه های رنگارنگ ...
سوم:
الو آقای م. کاری داشتید گفتید من تماس بگیرم؟ بفرمایین.
-شما بفرمایین. مگه شما با من کار نداشتید ؟
-نه به من گفتن شما با من کار داشتید .
-من باشما کاری نداشتم . اگه شما کاری دارین بفرمایین !
خلاصه انقدر اون گفت من گفتم تا کار پیش اومد!
-ببخشید بدموقع مزاحم شدم .
-نه این چه حرفیه من هنوز لباس تنمه!
-بله؟!
-منظورم این بود که تازه از بیرون اومدم لباس بیرون هنوز تنمه خواب نبودم اصلا بد موقع نیست صدامم که گرفته مال سرماخوردگیه!
- آهان!!
صدا:فین فین
تصویر:آقای م. با یه تپه دستمال کاغذی مچاله شده جلوش!
چهارم:
اگه ... اگه ...... اون دایره ی آبی کنار اون مستطیل مشکی .... فقط تورو کم داره که ببینی اش .
یک سال شد؟ از اون روز با لباس نارنجی . با کافه گلاسه . با کشک بادمجون . با بارون . با تو ...با .....کتاب رمان درپیت.
پنجم:
حس : از اون حسایی که یه عالمه کار داری ولی فقط دلت می خواد بخوابی . یا فیلم ببینی . یا ول بچرخی.
ششم:
من نشستم دارم مورچه ها رو می شمرم و یک بند حرف می زنم . وقتی می خوام نگامو بردارم می دوزم به ردیف خونه های آجری کاشی کاری شده و گل رز های ردیف کاشته شده ی جلوش اونور خیابون . نگاه می کنم به پشت در آهنی قرمز که انگار دنیای اینور و اونورش باهم فرق داره . آدما همون آدمان . داستان همون داستانه . ولی حال و هوای اینور یه چیز دیگه اس . انگار اون خانومه هم که اونور تر زیر سایبون وایساده داره به همین فک می کنه . و اون پسره که بنفش پوشیده کنارش وایساده هم . دوست دارم اینجارو . با حال و هوای عجیبش . با بوی عود طبیعی اش . با گل کاریای مرتبش....
پ.ن:چرا از دو رو ز پیش بلاگفا و وبلاگا کلهم اجمعین ترکیدن؟!
پ.ن۲:این پست از دیروز تا امروز نوشته شده و هی بهش اضافه شده .
اضافه شد:
کاوه : خواب از چشمه گذشت.... سنگ در سجده شکست........کاش جای سخنی خالی بود ... کاش حس هوسی بود به تن .... تو نبودی تا ما نفسی تازه شویم.....دست در موی زلال آبی...
اگه تو این دنیا نفهمیدی خیلی به خودت فشار نیار ... اون دنیا حتما می فهمی فقط شاید یه کم دیر شده باشه .
به تنها چیزی که عمرا فکر نمی کردم عید فطر بود که فقط امسال عید فطر خالی نیست . و حالا فکرای دنباله اش . انگار اصلا دوس ندارم برسه (با عرض معذرت از روزه دارای عزیز که می دونم بی صبرانه منتظرشن!)
با دیدن بعضی عکس ها زندگی چقدر خوب می شه .عکس هایی نه چندان قدیمی .
هر دفعه اون عکس رو می بینم یه چیز تازه کشف می کنم توش .به همه ی اینا دقت کرده بودی؟
گاهی وقت ها بیرون خونه تو خیابون بودن حالمو بهم می زنه .
مصمم تر شدم زودتر برم امام زاده صالح . انگار خدا از اون دنده شروع کرده . خیال بهتری نداره .
من نخوام کله پاچه بخورم باید کیو ببینم؟ از همین الان تو فکر اینم که خودمو نهار و شام یه جا بندازم که از شر خوردن این جونور خلاص شم !
فیلم وقتی همه خوابیم رسیده دستم . ارزش دیدن داره؟ یا بهتره به جاش بشینم از این فیلم آمریکایی های happy end که کنار ساحل تموم می شه ببینم؟
یه جیغ می زنم :خداااااااا پس کی تموم می شه ؟ بعدش دوساعت کامل می خوابم . و بیدار که می شم فکر می کنم زمان حالمو بد می کنه .
دلم چیزهایی رو که می خواد نمی خواد . انگار که بعضی آرزوهات نمی خوای براورده شه . عجیبه.
هزار کاکلی شاد در نگاه تو ست هزار قناری غمگین در گلوی من ......
پ.ن:منظورم از اردوان ، اردوان کامکار بود! فکر دیگه نکنید!

ندیدی و بیا ببین....شب که می شه ....ترانه خونه قصه ی ...غزل غزل ...
با دمپایی برم تو حلق معلمه یا با کتونی یا با صندل یا با چکمه؟!کدوم تاثیرش بیشتره؟!
آقای گارسون بشقاب خالی هارو جمع می کنه . لیوان هارو هم . دستمال ها رو . کم کم رو میزی ها رو هم بر میداره . بهاره می گه : یعنی منظورتون اینه که الان میزو صندلیارم برمی دارین؟ خب بگین بلند شیم بریم دیگه !دارین بیرونمون می کنین! عکس العمل پسره : اول مث جن زده ها نگاه می کنه بعد رو میزی رو مچاله می ذاره رو میز با سرعت از پله ها فرار می کنه پایین!
معلومه که بهار نیست...هیچکی نمی دونه .... یعنی چه حس و حالی ....
دستتو می اندازی دور شونه ام می گی جوونیمو گذاشتم به پات . من خنده ام می گیره !
هر لحظه ... یعنی چه حس و حالی .... یعنی .....نبودن
اون روز که گفته بود: تورو که دیدم سریع سنگامو ریختم تو دامن خدا و دنبالت اومدم تا با تو یه قل دو قل بازی کنم - تو بودی یا نه؟
انگار کیبرد خیس شده....دلم زانوهای خدا رو می خواد....
پ.ن:بعد ماجرای دو شب پیش باید انگار برم امام زاده صالح نذرامو برای مامان -ادا که نه- یادآوری کنم!
خواب:کانکشن . خواب:آشفته . خواب:کابوس. خواب :مرگ . خواب:پریدن با جیغ . خواب:رویای فراموشی ها دیگر نیست !
قرص خواب ضد کابوس داریم؟!
ذهنم بهم ریخته است . نصف فکرم به مامانه .خیلی نگرانشم . نصف دیگه اش مونده برای کارام .
اصلا می رم توش دلم می گیره . احساس خفقان می کنم!
با سه دقیقه و دوازده ثانیه فقط می تونم نفس بکشم در این وضعیت .
آهنگ:غزل غزل
تغییر یافت: خودم فهمیدم باید چه کرد ! البته بعد کلی اسکل شدن!
اضافه شد:یه اس ام اس همه ی ذهنت رو زیرو رو می کنه . هم خوشحالت می کنه هم اشکتو در میاره هم تکونت می ده هم قلبتو می لرزونه .
با اتفاق "سرم شلوغه" مواجه شدم که اصلا حال نمی کنم با این وضعیت . من دنبال رهایی بودم !
بابا من نمی خوام یه جلسه ی دیگه با این معلمه بگذرونم . به کی بگم؟!اااااااااه!
اضافه تر شد: خدایا من چرا اینجوری شدم؟!
شب قدر !بیشتر از اینکه دوس داشته باشم برم جایی کاری بکنم دوس دارم یه کم از فلسفه اش بدونم !
چقدر امروز عجیب بود . پر از حس های عجیب . جدید یه کم . غریب . خوب .
پ.ن: آقای ش. بیخیال شوید لطفا!! پیام کوتاه چیه آخه؟!؟!؟
پ.ن: اس ام اس آخر شب خیلی خوب بود!چه حس مثبتی بود!
دریا: داداشم یه بار خودشو زد به غرق شدن تو دریا مامانمو تا مرز سکته برد! + شمال 6 سال پیش دسته جمعی . زیاد خوشم نمیاد از دریا.
قهوه: فقط خودم باید دم کنم! به صرف قهوه ی قجری با شازده دعوت شده بودم!
غرور:متنفرم از خود غرور و آدم مغرور
ناظم: ناظم راهنمایی که چه آدم بی مسئولیتی بود . + خانوم س. :خانوم اون می ز تحمل وزن شما رو نداره ..عینکش که یه ربع جا به جا بود نمی فهمید .... فضول خانم در انجمن . + خانم افشاری ! مرغ ! آقای راننده اتوبوس کرمان + پوری عزیزم که آخر از دست این خانوم مدیر نجاتش می دم!
دفتر مدیر: دفتر خانوم مقدسی دبستان بالای پله ها که همش حواسش به بچه ها بود + دفتر خانوم ح. که هیچ وقت دقیقا نفهمیدم کجای اون طبقه است!!
هلو: رانی هلو! لواشک هلو . خوشمزه است (منظورم میوه ی هلو نه کامران!)
خواب: خواب رویای فراموشی هاست . کانکشن . همه ی امید. تشک پر قو !
قرمه سبزی: فقط قورمه سبزیایا مامان بزرگ . ظهر .
ریاضی: دندونای بنکدار ! عمو(مخمل!) !
آهنگ :آهنگ ولنتاین . بیداد . کاشکی می شد این قافله مارو تو خواب جا بذاره... سیمین غانم .
فمینیسم: پژی!
استخر: محل بدمینتون بازی کردن + از این مربی شناها چقدر بدم میاد .
آبگوشت:فرحزاد با معلم فیزیک سال دوم . نیلوفر که نون رو تو آبگوشت ریخت و کوبید!
جومونگ: نمی بینم !+ اون آقاهه که رفته ثبت احوال اسمشو به نام جومونگ تغییر بده !!!!
زندگی: پیچیده است ! اگه به خودش و جزئیاتش هی فکر کنی داغون می شی . اگه خیالی نباشه برات حالشو می بری . یه وقتایی خیلی بی ارزش می شه . یه وقتای خیلی با ارزش ولی کم پیش میاد!
رها زندگی کردن تقریبا غیر ممکنه .
روزنامه: حالم از این روزنامه سلامت که مامانم هی می خونه توصیه هاشو رو من پیاده می کنه بهم می خوره!
کتاب: ملودی. کتابای شل سیلور استاین . جاناتان . درخت زیبای من . ابتکر یبتکر ابتکار گاج گاج قرمز
کودکی: چقدر خوش بودیم . زهره . عاشق کشمش بودم . دوچرخه سواری از صبح تا شب!
دروغ:نفرت دارم . اون جملهه تو بادبادک باز
دانشگاه: یه دنیای جدید! کاش دستشویی داشته باشه زیاد!
فوتبال: فقط فرق توپ و دروازه رو می دونم !
گربه: سحر که سکته می کنه ! همین گربهه که الان جلوم رو دیوار دراز کشیده داره آفتاب می گیره جای سحر خالی!
شب: دوس دارم تا صبح بیدار بمونم .
وبلاگ: تو! اونروز که داشتیم تو سایت وبلاگ آپ می کردیم خانوم مدیر با یه آقایی اومدن درمورد پروژه ها ازمون بپرسن!
اینترنت: سرعتش آدم رو به خدا می رسونه!
عشق: زهر شیرین!
ایرانسل: زرد!
سال 88: مزخرف ! بهتر می شه . کنکور 88!
تقلب: سر امتحان دینی محمدی که دسته جمعی امتحان می دادیم . سال دوم سر شیمی کتاب باز کردم . امتحان نهایی سال سوم راهنمایی که به 24 نفر می رسوندم .
قزوین: خدا به داد پریسا برسه!
پرواز: سقوط!
ازدواج: یارو در سن 20 سالگی زن گرفته!!!!
تحصیل: فارق نسبی شدیم . دانش را بجویید نه اینکه بیاموزید!(هان؟!)
پیتزا: توت فرنگی یزد! مامانی !
کلم پلو: مزه اش یادم رفته !
شب قدر : اون خانومه که قرانو گذاشته بود زیر تل موهاش + مدرسه +ساعت 3 شب خونه مامانی .
مدرسه: خرد ! همایش ! انجمن! روز اول که گم شدم تو مدرسه ! آکادمی . عینک دودی نیاک. رشد!
این پست: جالب بود. ذهنم جا به جا شد اول صبحی !
مهسا و حدیث و مهدی رو دعوت می کنم !
عجب روز پرمشغله ای داشتم و فردا و پس فردا و پسون فردا هم دارم.
تو دوتا پست قبلی ام گفته بودم کاش برای چند ساعت می مردم می رفتم از خدا درمورد چندتا چیز سوال می کردم ... خب انگار دیگه خدا خیلی دوسم دارم و امروز صبح خواست یه صحنه از رفتن از ان دنیا رو نشونم بده . غش کردم! فک کن! خودم نفهمیدم اصلا . جالب بود . احساس کردم به مامانم گفتم سرم داره گیج می ره ولی واقعا نگفتم فقط تو ذهنم گفتم بعدشم دیگه هیچی یادم نیست تا وقتی که قیافه ی رنگ پریده ی مامانمو دیدم که می گفت چی شده؟ منم اصلا نمی دونستم چی شده . گفتم مگه چی شده؟ فقط یادم میاد تو ذهنم دیدم با سرعت دارم از یه تونل شبیه تونلای تهران-شمال رد می شدم تو شب یه عالمه چراغ هم روشن بود . بعدش دیگه سرگیجه و سرگیجه . بعد که فهمیدم قضیه از چه قرار بوده کلی خندیدم که چه جلب بود! آخرشم معلوم شد که به خاطر فشارای روحی و ضعف بنیادی و اینا بوده و البته خانوم آزمایشگاه که تو دوتا دستم انقدر این سوزن لامصبو چرخوند و چرخوند تا آخرم رگمو پیدا نکرد! و خیلی هم اصرار داشت غش کردن ناشی از استرس جوابای کنکوره ! حالا از من انکار از اون اصرار!
بعدشم که اومدم خونه تمرین داشتیم برای جشن فارق التحصیلی که قراره ساز بزنیم . نفله شدم .
کلی هم اینور اونور باید زنگ می زدم کار داشتم . دکتر . کلاس . کریستال چی . سمیرا . آرایشگاه . رانندگی. کوک ............
خواب دیشبم و دلگرفتگی هم که نمی دونم تا کی ادامه داره یه طرف دیگه !
خلاصه اینم از امروز ! که البته هنوزم تموم نشده . باید برم بیرون دنبال کارای دیگه !
یه کم احتیاج به رها شدن و استراحت و آرامش دارم . که فک نمی کنم براورده شه !
اونی که نوشتم رو جرات خوندنشم ندارم !!!
پ.ن: فکر کنم مال این بود غش امروز که تصمیم گرفتم روزه بگیرم . فقط تصمیم!!!! بدنم شرطی شده!
پ.ن: اصلا و اصلا و اصلا دلم نمی خواد با آقای رانندگی دوباره جلسه اضافه بگیرم . به من ربطی نداره سیستم کوفتی شون قطعه و کارتکس صادر نمی شه . اه! مخصوصا که مرتیکه چندش ادای این زنایی که امتحان می گیرنن هم درمیاره و غیر قابل تحمله . هووووع!
اضافه شد: حالم بهم می خوره ... از خیلی چیزا.
این زن هایی که امتحان رانندگی می گیرن رو باید "جناب سرهنگ" خطاب کرد واقعا؟!؟! اگه نه پس چی باید ؟
بالاخره نوشتم...چیزی رو که مدت ها پیش می خواستم بنویسم . ولی باز هم انگار حرف دلم رو توش ننوشتم . ( ن اول را با فتحه و ن دوم را ساکن بخوانید با صدای مرغ با یاد معاون سال سوم !)
وقتی مصداق مرد "مرد من" سیمین غانم را پیدا می کنی ... مبیبینی عجب کوهی است!
دیشب صفحه ی روزی روزگاری در ایران چلچراغ همچین سیستم رو بهم ریخت که تا ۳ نصفه شب بیدار بودم . شاید به اون ربطی نداشت . شاید مال همین دلگرفتگی و دلتنگی چند روزه است که صبح بغضش ترکید ولی تموم نشد . شایدم اعصابم از قسمتی داغون تر شد که شنیدم ملت سر دیدن جومونگ چه بلایی سر بچه شون آوردن! یادم نیست آخرین سریالی که از tv دنبال کردم کی و چی بوده!
اتاق روشن می شود و سبک....
پست فطرت یعنی آدمی که فطرتش پست است!!!
خوابم میاد دیگه بای.
پ.ن: نگران جواب ها دارم می شوم کم کم !
کاش شبا یا نمی خوابیدم یا راحت می خوابیدم . بی کابوس .
سپیده انقدر خوشبین نباش لطفا!(خوشبین منظورم به انسانهای جامعه است!)
سپیده حال این معلم رو دوباره کنسرو کن!
حضورت را نفس می کشم ... وقتی نیستی
شاید چند روز نت نیام . برم فکر کنم . به همه ی فکرای نیمه کاره
یه کارایی که باید انجام بدم و نمی دم می ره رو اعصابم.
اضافه شد:
چند وقته هرکی یه چیزی بگه اکثرا من قصد درونش رو می فهمم . خیلی بده . چون باطن یه سری آدما اصلا خوب نیست ترجیح می دی تو حماقت بمونی .
یه شاهزاده ی قاجار رو از نزدیک دیدم . هنوزم شازده بود . انگشترای قجریش دستش بود .۷۰ و اندی سال داشت. فکر نمی کردم هنوزم از این آدما باشن . ولی عجب موجود باحالی بود!
خودم رو که گم می کنم بین ایستادن های زمان درونم ... با "من" قهر میکنم . هیچی توش نمی نویسم . این یعنی گم شدم... یعنی گم شدی... همه ی شعرا گم می شه ... وقتی خودم رو تو یه عکس پیدا می کنم ... شعرا سرازیر می شه ... هشت کتاب برمی گرده تو دستام و من از جایی که ایستاده بودم شروع می کنم با سه دقیقه و دوازده ثانیه .
گوشی تلفن رو رو شونه ام جا به جا می کنم و جدی می گم بچه بازی درنیار . گوش کن به حرفم. در حالی که ذهنم مکان دیگه ایه ... و سعی باطل می کنم متمرکز باشم بتونم خوب راهنماییش کنم .پرش ذهن گرفتم دوباره . نمی تونم فکرمو کنترل کنم . اه لعنتی فک می کردم درست شدم .
در آن دقیقه که با من
نه تاب گفتن و نه طاقت نگفتن بود
و رنج من همه از درد خود نهفتن بود
می گه نمی تونم .
می گم کار نشد نداره .
می گه فقط به یه دلیل می تونم .
می گم می دونم خودم . همون کافیه.... همون برای همه زندگی کافیه .... ایمان داشته باش بهش
اگر چه سخن از تو می گرزیم...
می گم من حرفامو زدم . خودت تصمیم بگیر.به آینده فکر کن .
بعد تو دلم می گم به چیه آینده فکر کنه وقتی هیچیش معلوم نیست؟!
به تناقض که می رسم اینجوری می خوام کلمو بکوبم به دیفال! وقتی نمی دونم کدوم طرف تناقض درسته .
چی می شه اگه یه مدت بدون فکر کردن به عواقب یه چیزایی زندگی کرد؟ حتی چند روز فقط.
به نتیجه رسیدم: روی زمین نمی شه رها زندگی کرد . تو رها کنی بند هایی هست که تو رو اسیر میکنه . ذهنتو . باید برای چند ساعت بمیرم . هم رها ی مطلق شم هم از خدا دو تا سوال اساسی بپرسم .
در نگاهت همه مهربانی هاست :
قاصدی که زندگی را خبر می دهد
و در سکوتت همه صداها :
فریادی که بودن را تجربه می کند
پ.ن:این پستم رو دوست ندارم جز قسمت شعراش.
اضافه شد:
وقتی بدون فک کردن به عواقب یه چیزایی زندگی می کنی خب عواقبش دامنگیرت می شه
اینم نتیجه!
طغیان نکرده به مرحله ی خوبی رسوندمش البته اگه درست فکر کنم !
حال این معلم را اساسی کردیم تو قوطی تا حواسشو جمع کنه !
دلم یه روز خاصی رو می خواد...یه روزی که همه چی خوب بوده . حتی خوابشم برام کافیه .
کلیپ رو با صدا دیدم . حس نفله کننده رو حس کردم!
پخش یک گزارش از خنده ی تو ... بغض تو پرواز پرکنده ی تو...
پ.ن: از آدم خودخواه متنفرم! خیلی! خدا نصیب نکنه !(که کرد!)
نه تو می پایی و نه کوه میوه این باغ : اندوه اندوه
گو بترواد غم تشنه سبویی تو ،افتد گل بویی تو
این پیچک شوق آبش ده سیرابش کن آن کودک ترس قصه بخوان خوابش کن
این لاله هوش از ساقه بچین پرپر شد بشود چشم خدا تر شد بشود
و خدا از تو نه بالاتر تنهاتر تنهاتر
بالاها پستی ها یکسان بین پیدا نه پنهان بین
بالی نیست ایت پروازی هست کس نیست رشته آوازی هست
پژواکی رویایی پر زد رفت شاپویی : رازی بود در زد رفت
اندیشه : کاهی بود در آخور ما کردند تنهایی : آبشخور ما کردند
این آب روان ما ساده تریم این سایه افتاده تریم
نه تو می پایی و نه من دیده تر بگشا مرگ آمد در بگشا
شعره رو دوست دارم ولی آخرش رو نه ... انگار یه جورایی تسلیم شدن داره توش .
تا حالا شده یه حس کشنده رو دوست داشته باشی ؟ یعنی حسی که داری و ممکنه انقدر قوی باشه نفله ات کنه !
آقای معلم رانندگی لطفا پای "عاشقیت" را میان تعلیم وسط نکشید! بذارین ما همان پارک دوبلمان را بکنیم !
من کنسرت می خواااااااام .
پ.ن:آخ!
چقدر خوبه که انقدر با اطمینان منو تایید می کنی استاد!
باید شروع کنم هرچیزی رو که مدت هاست قصد انجام دادنش رو دارم . ناگهانی هم باید شروع کنم . یا باید یه جوری خودمو تو رودربایستی بذارم . مثلا به کسی بگم که فلان کارو قراره انجام بدم .
جدیدا که عصبانی می شم یا حرص می خورم به طور اتوماتیک ذهنم میگرده دلیلشو پیدا می کنه می ذاره جلو چشمم!
من عاشق نشدم . انقدر حدس نزنید!
آرزویی دارم که باید زودتر از اینکه بمیرم براورده شه ... خودت می دونی و خودت .
جرات دیدن اون کلیپ رو با صدا ندارم ... همون بی صداش نابودم کرد چه برسه به اینکه اسپیکر رو روشن کنم !
به یک طغیان نزدیک می شوم !
همیشه چیزای مهم تری تو دنیا هست تو هر مرحله ای از زندگی که یه چیزی مهمه یه چیز مهم تر از اون هست که ما آدما معمولا متوجهش نیستیم ...مثلا حتی تو سال پیش دانشگاهی چیز مهم تری از درس خوندن .
هر چیز نیمه کاره ای غمگینه . مث یه ساختمون نیمه کاره . مث یه شعر نیمه کاره . مث یه پازل نیمه کاره . مث یه حرف نیمه کاره ...
فردا را خداوند به خیر و خوشی بگذراند . از کل کارای ساز این هفته که شامل کل گوشه های بیات اصفهان + بیداد(خودش و چهارمضرابش)+پیش درامد همایون بود من فقط نصف بیداد رو دراوردم(دقیقا تا اونجایی که تو میای ) و فردا کله ی صب کلاس دارم!!
با ماشین تعلیم تصادف کردم . من مقصر نبودم تاکسیه مقصر بود که عین چهارپا اومد زد به من!
آقای معلم رانندگی لطفا از عبارت چندش آور "فدات شم" استفاده نکنید!
جای نفس تو نفس کشیدن ...
تمام مدت امروز تو چهارچوب در وایساده بودی منو صاف صاف نگا می کردی بی اینکه حرفی بزنی ... وقتی رفتیم قدم بزنیم تو دور بین درخت کاج ها وایساده بودی به حرفای من گوش می کردی... شایدم گوش نمی کردی فقط نگاه می کردی ... من حرف می زدم ولی حواسم به حرفام نبود . به اون فایلای توی فلشم بود که نمی دونم کی می خوام بازشون کنم .
حتی در ثریا...
پ.ن: م. تو عزیز تر از اونی هستی که من فکر می کردم . تو همون فرشته ای که بالاشو گم نکرد .
متن توی نت مبایلم رو باید ادامه بدم . باید چیزی بنویسم ... چیزی مثل اونی که روی یه تیکه کاغذ بالای تختم نیمه کاره است .
با ایده الیست بودن باید چه کرد ؟
اصلا خوب نیست آدم تو یه سری مسائل بفهمه ! که درد روحش شدید شه ! گاهی سریع فهمیدن خوب نیست . ولی بهتر از اینه که ادای خنگا رو دراری ! اینکه درد بکشی بهتره تا خودتو بزنی به نفهمی .
ذهنم گسسته شده . ذهنم با زندگی . هر رشته اش یه طرفه ...
گرمای تابستون کم شده ولی من دوست ندارم ... این هوایی که رو به خنکی می ره رو دوست ندارم .
اضافه شد:
دست بردار سپید ! دنیا از زیر پل جریان داره . پیچ و خم ذهنو باز کن . باید باز کنی . همه چی عوض می شه تو هر ثانیه ...
توی ذهن" آینه" بشمار تک تک حادثه ها رو...