ماه رمضون تنها چیزی که بهش فک می کنم افطاری مدرسه است...
چقدر ناگهانی بود دیدنت ...
حس من:
دیوارهای تنهایی من می تپند اما
چه کسی ؟ چه کسی می لرزد از این لرزش ها ؟
تنهایی ام در دو در سه در هزار ضرب می شه ...
دلخورم عجیب دلخورم ... بی اینکه خودم بخوام یا شاید کسی بخواد ... از خیلی چیزا ....
اصلا حال رانندگی نیست ساعت ۷ شب . شاید اگه صب بود حالش بود ولی شب نه . امشب نه .
همچین منو بین دوتا دستاش می گیره تکون می ده که احساس زلزله ی ۶ ریشتری بهم دست می ده . با نگام بهش می گم خیلی سرخوشی بابا!
دو روزه نهار من می پزم . دیروز خورش بادمجون(جای همه عشق بادمجونا خالی) امروز ماکارونی(جای همه اهل پیچش ها خالی)! دوتاشم خیلی خوشمزه شد! اضافه شد: امروز صبحانه هم یک غذا ی من دراوردی درست کردم بسیار خوشمزه شد جای همتون خالی !
امروز کلاس ساز رفتم استادم خیلی جدی برگشت گفت چرا شاگرد نمی گیری ؟ من بهت مهر تایید زدم بچه ! حالا از من انکار از ایشون اصرار که الا و بلا باید تو پیک برتر آگهی بدی تدریس سنتور برای بانوان ! حالا چرا برای بانوان رو دیگه نمی دونم!
یکی به من یاد بده چه جوری این ذهن لامصبو کنترل کنم که نپره ؟
چه جوری می شه به کسی که انگیزه شو از دست داده انگیزه داد ؟ من دیگه چیزی به ذهنم نمی رسه !کمک !
پ.ن:سیمین غانم در سرم می پیچد! این دوتا شعله ی وحشی چی می خوان از جون من .چی می خوان از جون من ؟ تصویر ذهنی:طبقه ی بالای کوپه ی قطار کرمان !
چهارمضراب بیداد نفست را می گیرد و خود بیداد را باید نفس کشید !
دلم یه کنسرت می خواد . شمس هم که خبری ازش نیست .
محمدرضا لطفی درمورد مایکل جکسون نوشته ! فک کن !
یه حس رهایی لازم دارم . شاید باید برم شهر کتاب آرین(دلایل دارد اهمیت شعبه اش !) و چند ساعت بذارم روحم بچرخه !
اصلا حس خوبی نسبت به رانندگی ندارم. معلمش و کلا رانندگی تو اون خیابونا و البته دنده عقب و سنگ چین !
آقای معلم رانندگی لطفا عینک آفتابیتان را به چشم نزنید من باید وقتی حرف می زنید جهت نگاهتان را تشخیص دهم . لطفا به من دختر خاله نگویید من با شما هیچ نسبتی ندارم . لطفا لنگ قرمزتان را به جای پرده آویزان نکنید من به دید کافی نیاز دارم . لطفا به زبان هایی جز زبان فارسی سلیس اعم از ترکی کرمانی رشتی با من صحبت نکنید . من هیچ جوره نسبم به این اصالت ها بر نمی گردد . لطفا !
من خونه نیلوفراینا . حالم زیاد خوش نیست . سعی می کنم بروز ندم . به هر حال ....
سکانس دوم :
من خونه با تلفن با سحر . قطع میکنم میام بیرون از اتاقم . بدون اینکه فهمیده باشم مامان حالش بد شده . من سکته ی اولو می زنم . ۳ ثانیه ای مانتو می پوشم .
سکانس سوم:
من پشت در اتاق دکتر بیخود با گوشی ام ور می رم . منشی اونجا زل زده بهم با اون یکی پچ پچ می کنه . من ترسیدم . بغض کردم .
سکانس چهارم:
من زیر بغلشو گرفتم ورودی اورژانس . کنار خانم تزریقاتی که نزدیک بود همونجا جر واجرش کنم . سرشو می گیرم تو سینه ام .ترسیدم .
سکانس پنجم:
من خونه . از ترس گریه می کنم . قسم می خورم اگه تو خونه بپوسم هم تنهاش نذارم.
پ.ن: فردا یه دعوا در پیش دارم . باید کله ی عزیزی رو بکوبم به سقف ! خداوند یارو نگهدارم باد !
همه چیز بهم ریخته . اعصابش بهم ریخته . تحملش کم شده . خسته است . غمگینه این از همه بدتره . سکوت می کنه من می فهمم میریزه تو خودش خیلی چیزا رو .من تاثیرشو تو چهره اش می بینم . کاری از من برنمیاد.این خیلی دردناکه . خیلی . جزو بدترین دردای روحیه که تاحالا حس کردم . همه ی اینا منو زیرو رو کرده . اعصابمو قاطی کرده . خیلی وقته گریه نمی کنم . می ریزم تو خودم . همه چیو. سکوت می کنم .همش سردرد دارم که خوب نمی شه .هیچ چیزی در جهت خوب پیش نمی ره . یه تلنگر کافیه تا بترکم .
چتر نداشتم
قطره قطره در خودم
می چکیدم...
اونجایی که دختره با یه دست نقاشی می کشه رو دیوار با یه دست نت می نویسه ...یه پرنده هم نشسته رو دست چپش !
کسی باید باشه ...باید
کسی که دستاش قفس نیست ...
حالا من می گم : کسی که باید باشه و دستاش قفس نیست ، نیست ...
دوم:
ساعت ۱۰ صبح . من تو رختخواب . مبایل بالا سرم زنگ می زنه . من با صدای گرفته و خواب آلود. شماره رو نمی تونم بخونم . چشمام تاره . جواب می دم . می گه چی شد؟ من تو خواب می گم چی چی شد؟ می گه کنکور دیگه ! تو دلم می گم کله ی صب زنگ زده اینو بپرسه بعد دو هفته؟ می گم رتبه ام فلان شد . می گه برو بابا . حالا قسم و آیه که بابا به خدا راس می گم . میگه جات تو تیمارستانه . تو دلم م یگم جای همه آدمای عاقل !
سوم:
یه تلفن(نه تلفن صبح یکی دیگه رو می گم) ... فقط زنگ خوردنش ... زیرو روت می کنه ... نیم ساعت بی خود رو سیم "فا" زرد گریه می کنی . یه ربع برای زنگش... یه ربع به حال ادم اونور خط...
چهارم:
- خدایا چرا بی چشم و رو ها رو آفریدی ؟ هان؟
-بی چشم و روها کین؟
-آدمایی که کاری رو انجام میدن . می گن من نکردم . انقدر می گن با قیافه ی مظلوم که همه باور کنن بعد که کار از کار گذشت و خره به سلامت پل رو طی کرد میان خیلی عادی و طبیعی می گن آره دیگه من فلان کارو کردم . بعد دسته جمعی فکتون میاد رو زمین !
پنجم:
به جست و جوی تو
بر درگاه ِ کوه میگریم،
در آستانه دریا و علف.
به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم
در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجره ئی
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد.
. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟
***
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است.-
و جاودانگی
رازش را
با تو درمیان نهاد.
پس به هیئت گنجی در آمدی:
بایسته وآزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است!
ششم:
باید ورزش کنم ولی حالش اصلا نیست . ورزش نکنم هم به زودی نفله می شم ! البته اگه ورزش کنم بازم نفله می شم !
هفتم:
حال نوشتنشو ندارم .
وای آخه الان باید ببینمش؟ الان باید بفهمم که تو گفتی . من نگفتم . من ترسیدم نگفتم . انگار یه شعله ی داغه . میفته به جونم . امروز از صب بودی. وسط اون شلوغی م. اس ام اس زده منو بکشونه به نابودی. الان باید ببینم ؟ راست می گفتی تو بزرگتری . من کوچیک بودم نفهمیدم . الان که بزرگتر شدم فهمیدم . تو گفته بودی ولی من آخرین روز فهمیدم .از همون لیلیومای زرد . دردناک بود دیدنشون . اولین بار بود یه دسته گل اذیتم می کرد . من خواستم بگم ولی از اون روز که تو آشپز خونه بودن همه ... یادته دیگه ؟ تصمیمم عوض شد .اصلا اسمشو که دیدم اون بالا دلم گرفت دیگه اجازه ندادم به خودم . می دونی که چقدر سخته ؟ درد روحی خیلی بده .آخه چرا الان ؟ چرا چند ماه زودتر ندیدم ؟همش تقصیر کنکوره . قبول داری؟ همون شب که بهم گفت تو چی می گفتی بهشو چقدر دعواش می کردی فهمیدم . به روی خودم نیاوردم . چند وقت بعدش م. زنگ زد گفت عکسمو دیده یادم کرده من اون موقع هم فهمیدم به روی خودم نیاوردم .عکسه مال تولد بوده . من سه سالم بوده . حالا دیگه نمی تونم . چقدر فحش بدم؟هیچ فایده ای نداره. خوبه شب یلدا بیخیال پرسش شیمی شدم تو دلم گفتم گور بابای دکتر با اون پرسیدنش . ولی تو دلم چی کشیدم اون شب . نه به خاطر شیمی . به خاطر انار...
حالا چرا باید ببینم ؟
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد ... این بیته پایینش بود .
حالا می فهمم . زرد مایل به نارنجی رنگ همون گلا بود . باید زودتر می فهمیدم . کنکور نذاشت . بهشون می گم . کاش بتونم بگم .
چرا حالا باید ببینم؟ دارم دیوونه می شم . ببین منو... دارم دیوونه می شم . فهمیدم چرا دیگه شعر نمی گم ... خوب می دونم چرا . دارم دیوونه می شم ...
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد
در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف درمتن ادراك يك كوچه تنهاترم
بيا تابرايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است
اون کتابارو از امشب شروع می کنم . فقط برای اینکه حس کنم اون موقع است
این قصه سر دراز دارد اگه بنویسم تا دو روز باید بنویسم ...
دارم میفهمم ... اتفاق بدی افتاده .اتفاق بدی است . می فهمی سپیده؟ از گنگی می فهمم . از گنگی خودم . مث کسی که از خواب بیدار شده .
اضافه شد:
۱.آیا چرا همه چیز رو به وخامت است ؟
۲.حقش بود خانوم مدیر عزیز رو با اون حرفش می زدم با نقشه ی تقسیم میتوز پشت سرش یکی می کردم .
اونجوری نخند . خودت که می دونی ... من می خوام به هیچی دست نخوره . مث همون لبخنده که رو صورتته .
خوبه که تورو بین همه ی ادمای اطراف فقط من می شناسم . از جایی نزدیک مرکز قلبم .
کاشکی می شد این قافله ...مارو تو خواب جا بذاره ...
اگه من جا موندم تقصیر من نیست... ولی چه جاموندن شیرینی...
تو صفحه ی من امروزم می نویسم امروز چه اتفاقی افتاد . امروز از کجا اومدیم . امروز ...
اضافه شد:
چند ساعت بیشتر دووم نمیاره . چیزی که بنیاد نداره . چیزی که دست من نیست . یعنی من ایجادش کردم با اراده ی خودم و بعد سپردمش به خدا و ازش قول گرفتم . مث دری که قفل کنی و کلیدشو قورت بدی . بعد فقط می تونی از سوراخ کلید گاه گاهی سرک بکشی . دیگه نمی تونی بهش برگردی ... خوبه که قورتش دادم کلیده رو ...(در ضمن این موضوع به عشق هیچ ربطی نداره تو دلتون نگین دختره عاشق شد رفت! نه بابا این خبرا نیست)
من می فهمم ... حرف نزدن دلیل بر نفهمیدن نیست . یکی اینو تو گوش جماعت فرو کنه .
توضیح: مرجع ضمیر "تو" همه جا یه نفر نیست .
تازه دارم تصمیم می گیرم برم راننده تریلی شم . چون امروز سرهنگه گفت کلی راننده تریلی زن داریم .
فکرمو رها می کنم . میاد میاد میاد تا می رسه به درخت شاتوت ... به ماجراهای درخت شاتوت خم شده رو رمپ پارکینگ . همونی که من ۸ سالگی روش خوردم زمین زانوم داغون شد . می رسه به تابستون دوسال پیش...........
بیخیال شم چطوره؟ بیخیال حرف آدم ها ی اطراف ...خوبه ها ! رها و آزاد . اصلا روزه ی سکوت می گیرم . آره . این خوبه .
آهنگ درپیت و یه عالمه تو ...
من خوابم نمیاد ! امشب به جز رتبه ها به امید یه چیز دیگه بیدارم ...
وقتی می گی فکرشم نمی کردم انقدر حسشو خوب دربیاری ... من به دختری که اونور شیشه است نگاه می کنم و یه نفس راحت می کشم و فکر می کنم جمله ی کوتاه و یه خوشبختی بزرگ .
مانتوی قرمز !!! کیف قرمز ! رنگ قرمز منو یاد زندگی می اندازه ...و یاد تو . با اینکه رنگ مورد علاقه ات زرد بود ... ولی به خاطر اینکه یاد زندگی میفتم یاد تو هم میفتم ...
به حرفای سحر فک می کنم ...
قلبم از جا می خواد کنده شه ...
یه تیکه لبخند افتاده رو سیم سل ...
به این فکر می کنم که گفت می خواد تعطیل کنه . دلم برای دیوارای سورمه ای اونجا با سکوت خاص خودش تنگ می شه .
اول:
چی بگم؟ یه دفعه ناگهانی می شی...همون نقطه حسی که می ساختمش ... یه بارم گفتمش . پشیمون شدم بعد. ن. هم دعوام کرد که چرا گفتم. منتظرش بودم ولی دیگه نا امید شده بودم . وای ....چه حس عجیبی بود. حس عزیزی بود .ته دلم نمی دونم از کجا مطمئنم که فقط من نبودم . برخلاف سه بار گذشته ... چقدر تازه است . دقیق یادمه ...
دوم:
اعتقاد: من همه ی آدما رو دوست دارم .مگر اینکه کسی با کارای خودش جاشو تو قلبم خراب کنه . اونجوری دیگه احساسم به قبل برنمی گرده .
سوم:
م. عزیزم ! تو تجلی گاهی ... صورتت . دستات . موهای طلایی ات . رفتارت . همش تجلی گاهه . برای همین از دیدنت می پرهیزم .
چهارم:
دست می اندازی دور شونه ام می گی تو ویژه ای . مامان می خنده . من حواسم نیس . به پوستر بزرگ مشیری نگا می کنم. دارم فکر می کنم کتابش دسته کیه؟ می گی سه قلو ان .باعثش اونان . می گم من بهشون مدیونم . می خندی .
پنجم:
صبحی سر زد مرغی پر زد یک شاخه شکست خاموشی هست
خوابم برد خوابی دیدم تابش آبی در خواب لرزش برگی در آب
این سو تاریکی مرگ آن سو زیبایی برگ اینها چه آنها چیست ؟ انبوه زمان چیست ؟
گذشته از چیزی که منتظرش بودم و نشد ، امروز رو با انرژی شروع می کنم .
گذشته از همه چندشی که نسبت به آقای و. مسئول آموزشگاه رانندگی دارم اولین جلسه ی کلاس رو مثبت می بینم .
گذشته از همه ی چیزای از دست رفته ... قدر چیزایی که دارم رو می دونم . (مرسی سحر!)
گذشته از همه ی اتفاقای بد خاطرات خوبو جدا می کنم .
..... همین فعلا
خاله همش غر می زنه . من نمی تونم تحمل کنم . مامان می گه پیره . باهاش کنار بیا . می گم من با خودمم نمی تونم کنار بیام . مامانی می گفت صبح که پا می شی یه قرص "ولش کن " بخور . تا شب همه چی درسته .
شب دلگیری بود . الانم همینطور . دیشب رفتم تجریش . جز یاداوری خاطرات برام چیز خوبی نداشت . فقط بهم ریختم . دوباره اون حالت بهم دست داد که یه دفعه از همه چی حالم بهم می خوره . از همه چی . از آدما گرفته تا مانتوها . تا شالی که خریدم .
دلتنگم . به امشب امیدوارم . خودت می دونی و خودت ... خوشحالم یه کم برای امروز... اگه می شد همه چی برملا می شد .
یکی به من بگه : اصرار نکن !!!! به هرچی اصرار کنی بدتره .
این خیلی بده . خیلی بد و اعصاب خورد کن که من نمی تونم هیچ کاری کنم . سر گیجه و سر درد و افسردگی و اینا من نمی تونم هیچ کمکی بکنم بهش . هیچی .
دلم تنگ شده برای بازیلیکو با بارون تند . برای "مرسی" . برای شهر کتاب . برای ... شب امتحان حسابان و بیخیال شدنش و رفتن بیرون ... ولی باید به"تموم شدن" ایمان آورد .
کاش همه چی خوب پیش بره ....
پ.ن: بعد خیلی وقت منو بغل کرد . فکر کنم می خوام گریه کنم چون دور شدیم ...
پ.ن ۲: من به خدا قول دادم ... به خودمم قول دادم . فایده ای نداره . من سر قولمم.