تبليغاتX
مدادرنگی

دیشب از فکر امروز صب همش خواب دیدم . ولی بالاخره تموم شد . خوب . خوشحالم که شروع شد . می گه هنوز استیلت خوبه . می گه شاگرد بگیر . می گه پیش درامد همایون . می گه سه گاه . می گه بیداد . من دلم هری می ریزه ...

میفتم رو تختم و بیخود نوشته روی سنگ قبر خسرو رو شصت بار می خونم . بعد هزار خورشید تابانو تموم می کنم . بعد اون داستان سمفونی حماقت رو می خونم تا یارو میمیره . بعد چشمم درد می گیره . می بندمش . تمام لحظه هارو می برم می ذارم جای امنی از حافظه ام . از همون س تا ظ.

صدای داد و بیدادش از پشت تلفن تا اتاق من می رسه . داد و فحش های نون و آب دار . سعی می کنم با سرو صدا ظرف بشورم که چیزی نشنوم ولی صداها بلندتره . من نمی دونم حق با کیه . نمی خوامم بدونم . انگار افتادم این وسط از همه چی بی خبر . فقط می گم تو آتیش بیار معرکه نشو . من می دونم همه اینا از کجا آب می خوره . ولش کن بابا .  بذار جمعه به خیر و خوشی بگذره . هرچند ته دلم آشوب می شه .

ببین . خوب نگاه کن . با توام خدا . با دقت نگا کن ببین چه بمبی سوت کردی پایین که همه چیو ترکونده ... ببینم اینجوری بوده من تازه فهمیدم یا اینکه تازه اینجوری زدی ترکوندی ؟ ناشکری و این حرفا نیست . دارم سوال می کنم . جواب بده. شایدم جواب میدی من نمی فهمم .

تحملم چقدر کم شده . هیچیو نمی تونم تحمل کنم . شایدم می تونم و فک می کنم نمی تونم . جو ناراحت خیلی داره دووم پیدا می کنه . همون پس زمینه . نمی خوام اینجوری بشم . انقدر کم تحمل.پس سکوت می کنم . اینجوری قوی تر می شم .

آلبوم بیدادو گم کردم . بهانه ی خوبیه برای دارینوش رفتن . مخصوصا که دوجا رفتم هیچ کدوم نداشتن .

امروز می نویسم همایون ...




+ تاريخ چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 15 نويسنده سپیده

همه خوشی صبح دود می شه می ره هوا جاشو می ده به غم . اینبار من نبودم . همه چی یعنی همه ی آدمای اطرافم و جو کلا اینجوریه . غمگین و دپرس و افسرده . تلفن زنگ می زنه همین . با هم حرف می زنن همین . من حرفی نمی زنم . سعی می کنم نادیده بگیرم . ولی هیچ فایده ای نداره . فیلم عروسی غمگین ترم می کنه . همه ی آدماش . همه ی رقصیدناش . همه ی ...همه چیش غمگین ترم کرده . انگار این من نبودم که چند ساعت پیش با بچه ها می خندیدم . شاد بودم . برگشتم به واقعیت انگار همه چیز خوش زود می گذره . پس زمینه اش دپه ! حتی باعث می شه ناخوداگاه درمورد فردا صبح هم قضاوت کنم .اعصاب همه بهم ریخته . همه خسته . برای مامان نگرانم .برای حالش . برای شادی خستگی ناپذیر دائمی که دیگه حالا هرچی می گردم پیداش نمی کنم . همش انگار تقصیر منه . فکرم مشغوله . کاری از دستم برنمیاد . به بچه ای فکر می کنم که داره میاد . باباش می گه بیاد همه چی خیلی بهتر می شه . ولی من هیچ تصوری ندارم . خوب یا بد . هیچی . سفید سفید . کاش خیلی کوچیک تر بودم که هیچیو نمی فهمیدم یا خیلی قوی تر که همه چیو درست می کردم....




+ تاريخ سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 20 نويسنده سپیده

الان بهترم . هیچ روزی تو زندگیم نبوده که کلش رو تو رختخواب بمونم .

این آدم (استاد جان رو می گم) این همه انرژی رو دقیقا از کجا میاره ؟ شاید به قول خودش سوپاپش در رفته !

امروز خیلی بهت فکر کردم . فکر فکر فکر . به جمعه دو هفته پیش که فکر می کنم حس می کنم دوتا آدم مختلفی . یه کم هم اول ازت ناراحت بودم ولی نشد ادامه بدمش . از تو نمی تونم ناراحت باشم . دلتنگم . نگران سه شنبه ام . کاش کمکم کنی . امروز بین همه ی فکرام یه کم بیشتر فهمیدم تو چیی! خیلی قوی و واقع بین .

چقدر بده که خاطره هایی که دوسشون دارم ناچار یه مقداریشون از ذهنم می رن . نمی خوام . چی کار می شه کرد . زمان بیرحمه . گاهی دلم می خواد همه چی متوقف شه ..."نمی خوام به هیچی دست بخوره " آخخخخ . این جمله . این جمله ی ....آرزوییه که هیچ وقت براورده نشد ...

اضافه شده در دوشنبه ساعت ۳۰/۱۰ صبح :

حالا شده سه شب پشت سر هم . صبح که بیدار شدم یه ربع تو تخت نشسته بودم مبهوت . دلم می خواست تا شب بخوابم و همه ی امیدواریم تو خوابم ادامه پیدا کنه با اون دریا با آدمای کنارش . با اون پرنده ای که تو همه ی چیپست رو دادی بهش.  ولی حالا که بیدار شدم اون خلاء تو سینه ام بزرگتر شده . انگار رشد روزافزونش می خواد همه وجودمو پر کنه .




+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 22 نويسنده سپیده

دیگه حوصله ندارم صبر کنم ببینم دلیل انتخاب پنجشنبه کسیو ناراحت می کنه یا نه . بی رحمیه ولی واقعا دیگه نمی کشم !

نمی دونم چم شده .اصلا احساس شادی نمی کنم . عصبی ام . حوصله ندارم . بدخلقی می کنم . همش با مامان بابا جنگ دارم . کارا رو اعصابم می ره . تازه کلی  هم جلوی خودمو می گیرم و وضع اینه !  نفس عمیق می کشم . سکوت می کنم که چیزی نگم . سعی می کنم صبور باشم ولی نیستم. قبلا هم اینجوری می شد ولی نه انقدر شدید . من مقصرم ولی نه همشو. جو کلا شاد نیست نه من نه مامان. اه ! نصفشو خودم میدونم چرا اینجوریم . ولی درمورد بقیه هیچی نمی دونم . هرچی گریه می کنم هم سبک نمی شم ...

می دونم کافیه سر قضیه "از این به یعد" یه مخالفتی یا یه حرفی چیزی پیش بیاد اونموقع یکی می خواد که جلوی منو بگیره . اصلا کاش نمی گفتم اون گفته . اه !

نمی دونم سمیرا چه جوری قبول کرده . شاید براش مهمتره ولی من این چیزا تو کتم نمی ره !

در آستانه جیغ کشیدنم .

می خوابم امیدوارم فردا همه چیز بهتر شه ...

پ.ن: خدایا آخه چرا بعضی آدما رو انقدر پررو و مسخره آفریدی؟ صاف به چشمای من زل می زنه و چرت و پرت تحویلم می ده !




+ تاريخ شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 23 نويسنده سپیده

-ساعت ۸ . پاشو

-بیدارم .

بیدار بیدار با یه حس خنک تو گرمای تابستون . مال دکور جدیده یا مال خواب دیشب؟

 قول دادم به خدا ساعت ده صبح . اینجا می نویسم که رو قولم بمونم .

دکوراسیون اتاقمو طی یه عملیات ناگهانی تغییر دادیم . ولی ... فایده ای نداره . هنوزم من اونجا پشت میزم نشستم . جلوم تستای گسسته است . تو هم اونجا رو تخت خودتو پیچیدی لای پتو و سکوت کردی . مامانم رو لبه ی تخت نشسته و نسکافه هم می زنه .... ساک مامانی کنار میزمه . خودش نشسته وسط اتاق برای من از قدیما می گه ...هنوزم فکرم آشفته است .

چرا وقتی کسی می خواد به من دروغ بگه بیشتر وقتا می فهمم ؟

مکه ؟ تو می خوای بری مکه ؟

خبرش رسید ! خوشحالم کرد . سه شنبه صبح ! من اومدم !!! هوراااا ! فقط یه کم نگرانم .

راستی هنوز جایی برای کلکسیون تیله هام پیدا نکردم .

هنوزم پراکنده ام !




+ تاريخ شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 11 نويسنده سپیده

یه حرفای پراکنده ای تو ذهنم می چرخه .نمی تونم کلمه ها رو جمله کنم بگم .

دیشب داشتم فرار می کردم . یه سری اتفاقا تو روزمره آدم باید بیفته یه چیزایی رو باید شروع کنیم . ولی من ازشون فرار کردم . هنوزم دارم فرار می کنم . مسئله ی ترس نیستا . مسئله چیه خودمم نمی دونم . گمونم اونم به حال بعد کنکور ربط داره .

تولد سمیرا به جز تولد بودنش جالب بود . آدمایی که منو از بچگی ام دیده بودن اولش با تردید نگام می کردن بعد جیغ می زدن واااای چقدر بزرگ شدی . و من بعدش کلی فکر کردم که من واقعا بزرگ شدم ؟ آدما هر روز یه تغییری می کنن . نه الزاما بزرگ شدن . بعضی ها کوچک هم می شن . فکر می کنم ذهنم بزرگ شده . چون براش تلاش کردم که رشد کنه . و قلبم هم . تلاش کردم. محک زدم . دوباره شروع کردم . انقدر تلاش کردم برای کامل شدن که بتونم یه ذره شو حس کنم .

سه روز دیگه مونده و من امیدوارم خدا کمکم کنه که بتونم کمک کنم .

همش یاد تابستون پارسال میفتم . یاد خرد . یاد ظهرایی که از مدرسه میومدم . ب. درو باز می کرد کتابامو می گرفت . یاد عصرایی که می رفتم تو درس . یاد شکلات توپی شیرین عسل! یاد خرد خرد خرد .

یاد تابستون سال قبلش که صبح کلاس زبان بود و بعد با زهرا و عرفانه زیر چترای زرد می شستیم می خوردیم و من نصف نگاهم به پنجره ی بالاسرم بود و با عجله می دوییدم بالا سر انجمن و ظهر خسته و کوفته می رفتم خونه .

گفتم فرار می کنم . حتی از فکر کردن به بعضی چیزا هم -هرقدر ساده- فرار می کنم . ولی دیگه دیشب قرارو بر فرار ترجیح دادم و زنگ زدم و چه خوب کاری کردم .

یه وقتایی یه مدت یه جوری می شم که از هر کاری که می کنم راضی نیستم بعدش . احساس بدیه . باید روش کار کنم .




+ تاريخ جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 12 نويسنده سپیده

بالاخره درست شد .چند روزی هیچ صفحه ای باز نمی شد .

ببین منو ... ۶ سال داره می شه ؟ نه؟  شایدم بیشتره . فک می کنی بتونم برم؟ بعد بشمرم ۱ ...۲...؟ درست وقتی نگام از اون گلدون خرگوشیای کنار پله ها جدا بشه . همونایی که از وقتی یادمه کنار پله هان .

 

من با خودم سنگامو واکندم . اینجا هم گفتم که بهش پایبند باشم . خب؟ 

 

وای وای وای وای . این اتفاق افتاد . الان . همین الان . وای م. بیچاره . حالا چه می شود؟

م. عزیزم ... جرات دیدنت رو هم ندارم . چون همون اتفاقی که دفعه ی پیش افتاد اینبار هم میفته و هیچ کدوممون واقعا تحملشو نداریم . (توضیح برای سحر : فکر نکنم م. که تو فهمیدی این باشه که من می گم . این دختر و من فقط می شناسمش )

پراکنده شدم دوباره . ساز شده کابوسم . تمرین چیزایی که یه روز خیلی خفن می زدمشون .

عود روشن می کنم یاد اون خونه ی قدیمی تو شمال میفتم که تو دیوارش یه سوراخه که جای عوده و اینا همش بهانه است که منو یاده اون جاشمعیای شیشه ای رو میز بندازه با عود کنارش و بعدش ... حتی نمی تونم بگمش . انقدر کم طاقت شدم .

می خوام هزار خورشید تابان رو شروع کنم .

 

 




+ تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 12 نويسنده سپیده

یه وقتی یه فیلم هندی طنز یه پیغام سنگین بهت می ده ... چیزی که اگه یه کم سرتو بچرخونی اطرافت می بینیش .

حرف برای گفتن زیاد دارم ولی تو بهت حرف نمی شه زد . دیدی ؟ هی با تواما . به حرف من رسیدی؟ همون جا بهت گفتم . دنیا واقعا دنیاست ! منظورم دنیای آدماست . راستی چندتا دنیا وجود داره ؟

آدما تو این دنیا آدم زنده رو بهتر از آدم مرده به خاک می سپرن.راحت روح یه نفرو می کشن و خاک می کنن .

حتی امروز خانوم مدیر هم فهمید . منم نتونستم انکارش کنم . بعدشم که یه نیم ساعتی برام حرف زد .فرقی کرد ولی نه زیاد .  

دلم هوای امام زاده صالح کرده . هوای پله هاشو ...




+ تاريخ شنبه بیستم تیر 1388ساعت 17 نويسنده سپیده

تو سه دقیقه و دوازده ثانیه همه چی زیر و رو می شود .

اینجا حتی نمی شه گریه کرد . اه ! یاد گرفتم تو دلم گریه کنم .

دلم تنگ شده

 

آیینه هنوز اینجاست . رو کتابخونه . قشنگ شده بود . ولی دیگه قشنگ نیست .

آسمونه هم هنوز سرجاشه با دعای برآورده نشده اش .

و متنی که تازه امروز خوندمش.

و شاید اون کلاه کابوی روی دیوار و اون قلبای چسبیده ی کنار مانیتور و پازل نصفه ساخته شده

 

وقتی چیزی هست که فقط تو و خدا می دونین...

 

دارم فرو میریزم . از تو .

 

و شدیدا احساس تنهایی میکنم . چون تنهام . اینو وقتی فهمیدم که اصلا به این موضوع فکر نمی کردم .

 

بوته های گل ختمی روش یه پروانه نشسته . یاد حرف خاله می افتم . راسته ؟ یا از این حرفای قدیمیاس؟

 

رفت ... پروانه رو می گم .

 

اگه ... اگه ... اگه ... می دونم م. امشب خیلی غمگینه . من هم .

 

دارم از فردا می ترسم . از تصویری که جای خودتو تو ذهنم بگیره از طرفی هم می گم شاید نیلوفر راست می گه باید برم

 

دارم دیوونه می شم

می خوام داد بزنم . انقدر بلند که خدا بشنوه . بپرسم چرا ؟

 

حافظ :

روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست            بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

رشته ی صبرم به مقراض غمت ببریده شد               همچنان در آتش هجر تو سوزانم چو شمع




+ تاريخ یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 23 نويسنده سپیده

خودم با کار خودم خیلی حال کردم ! اینکه ساعت 8 صبح بیدار شم . تصمیم بگیرم برای سالگرد ازدواج ماماینا کیک بپزم و چون بیکینگ پودر تموم شده بود و شیرم همینطور شال و کلاه کنم و هلک هلک برم تا میدون هدایت و شیر و وانیل و بیکینگ پودرو ام اند ام و شکلات بخرم - کاری که عمرا کسی فکر نمی کنه من بکنم – بعدم تا 2 تو آشپزخونه مثل دخترای خانوم ظرف بشورم و نهار حاضر کنم و همه ی آثار کیک پختنم محو کنم و کیکرو تو کمدم قایم کنم و بعد که از دکتر برگشتم با کلی حوصله قهوه دم کنم و رو کیکه هم شکلات بمالم و شکلات تخته رنده کنم و بعدم ماماینارو کلی سورپرایز کنم .

 

از این جوجه دکتره خوشم نمیاد . قبول دارم که کارش درسته و دکتر هم خیلی روش حساب باز کرده و بیچاره کلی هم حتما درس خونده که پیش این دکتره داره کار می کنه ، ولی خیلی –به قول رز – اتمسفر catching U- شده و تا می ری تو هی می پره دستور می ده اینجا نشین اونجا بشین . باز کن . ببند . در صورتی که قبل اینکه بیای تو منشی بهت می گه رو کدوم صندلی بشینی و هر آدمی هم می دونه وقتی می ره چکاپ ارتودنسی قاعدتا باید دهنشو باز کنه . و انگار ایندفعه فهمیده بود که محیط دندونپزشکی تمیزتر از اونیه که با گیس بلند بیاد چون موهاشو زده بود . و هی هم فیگور می گرفت که دندونای منو از زوایای مختلف برانداز کنه ومنم  که داشتم از خنده می ترکیدم  و تازه خود دکترم معلوم بود مثل من می دونه این بابا جو برش داشته .  بعدم که آیینه داد دستم که مثلا بگه کش جدیدو چه جوری باید بندازم یه ربع داشت یه کشو به چهار تا قلاب نکبت که با کلی هم دقت ساخته بود می انداخت ونمی تونست و رو اعصاب من رفته بود چون اون یکی دستش رو چشمم بود و داشت از کاسه درش میاورد و اصلا هم حالیش نبود منم دیگه نزدیک بود بگم شما بیخیال شو تئوری بگو من یاد می گیرم . فقط کاش می شد بهش بگم دستشو با یه چیزی بشوره که بوی گلاب نده . چون علاوه بر اینکه حال منو بهم می زنه منو یاد مجلس ختم می ادازه و به اندازه ی کافی خودم به فکر این غم ها هستم .

 

تو این مطبه که می رم غم عالم می شینه رو دلم . یاد سال قبل دبستانم می افتم که با تو رفته بودیم که تو چکاپ کنی و منم ببینم ارتودنسی می خوام یا نه و قشنگ همه ی جزئیاتش یادمه ... امروز حتی جای قدمات معلوم بود و بازم یادم رفت سقفو نگاه کنم که ببینم سوراخ سوراخه یا نه ...

 

به اینا می گن چرند نویسی . مث همون سیال ذهنه . پیوسته تر . شایدم ناشی از این فک درد نکبته که انگار دندونم داره از ریشه در بیاد . خوب شد امروز کیک پختم چون حتما صبونه نمی تونم بخورم فردا .

 

اگه برگشت بیفته ظهر شنبه خیلی بده . چون من شنبه صبح رو نمی خوام از دست بدم !

 

شبا که چراغ حیاط خاموش باشه و چراغ اتاق من روشن پشت شیشه موزه ی حیات وحشه . انواع شاپرک و جک و جونورایی که اسمشونو نمی دونم و نمی خوامم بدونم - عمرا هم کسی باورش نمی شه از این چیزا اینجا پیدا شه – می چسبن به شیشه . فکر کنم میان سینما تراژدی ببینن  . اینکه منو تماشا می کنن که چقدر غمگین می شینم رو تختم و فکر می کنم یا کتاب می خونم . یا به عکس رو آیینه ام خیره می شم .

 

خیلی ناگهانی الان برگشتم دوباره نگاشون کنم . ماه رو دیدم . انگار کامله و هیچ وقتم منو اینجوری نگاه نکرده و چقدر خوبه  که به جای پرده به پنجره ام حصیر زدم که وقتی می زنی اش بالا خوب آسمون معلومه . حتی جایی که همیشه خدا اونجاست . حتی جایی که همیشه قراره زیر بارون اون یه تیکه خدا دعامو برآورده کنه .

 

قرار بود برم خرید ولی بازم حوصله اش یافت نشد که نشد !

 

 

 




+ تاريخ شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 21 نويسنده سپیده

صبح که تو رختخواب نیمه خواب و بیدار بودم خورد تو سرم . انقدر محکم که یه ربع چشمام سیاهی می رفت ! عجب وزن معنوی داره این حقیقت !

هزار جور بهانه برای پیچوندن مهمونی مزخرف امشب هیچ فایده ای نداره که نداره . مخصوصا حالا که پاتو از در می ذاری تو همه می خوان بپرن جلو که " کنکورو چه کردی؟" داشتم فکر می کردم خیلی بده ( با کسره بخونید) که یه جوابی بدم به همشون که دیگه هیچ کس هیچی نپرسه ؟ نهایتا پشت سرم حرف درمیاد که فلانی چقدر عصبی شده جدیدا !

----"حوصله ای یافت نشد !"----

هنوزم پندارو شروع نکردم . اصلا نمی خونمش . بهم یه کتاب معرفی کنین. می خوام کویر و شروع کنم ! دفعه ی قبل خیلی بچه تر بودم . هنوزم اتاقمو جمع نمی کنم . حوصله شو ندارم .

 بدترین چیز می دونی چیه ؟ اینکه انگار یکی باید بیاد مضراب بده دستم و منو بشونه پشت سازو بگه نمی خوای شروع کنی؟ 

این یک هفته که وقتم آزاد بود تنها کار مفیدم فکر کردن بوده . به همه ی چیزایی که قرار بود بعد کنکور بهشون فکر کنم . کار سختیه وقتی می خوای از این همه توجه کردن به اطرافت نتیجه بگیری . حتی یه نتیجه ی احتمالی ...

یادش به خیر آقای ل. سال اول . با کلی تلاش به طبقه ی سوم ساختمون راهنمایی تو دفتره که رسیدیمو عرفانه مدل رباتو گذاشت  رو میز- اون موقع فقط دو تا گیر بکس بود و بقیه اش تلقی - و خیلی جدی گفت "ما فکر کردیم..." گفت " چی کار کردین ؟! " مگه فکر کردنم بلدین ؟ حالا فکر می کنم راست می گفت . اندیشیدن بلد بودن هم می خواد ...

 




+ تاريخ پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 10 نويسنده سپیده

- من بعدا بهت زنگ می زنم مامانم صدام می کنه .

- ok خدافظ

گوشی و که می ذارم دنیا دور سرم می چرخه . تا شب می چرخه . الانم می چرخه . احساس معلق بودن ! تا شب چند بار خواستم به خواهرش زنگ بزنم خوابمو تعریف کنم نشد که نشد .

این آزاد این وسط نمی دونم چیه ؟  نه براش خوندم. نه حوصله ی خودشو دارم . مهمونی بعدشم که ترجیح می دم به جای رفتن هر کار دیگه ای بکنم به جاش ولی اونجا نرم . تو اون جمع نرم . نرم که مجبور شم ..........ــــــــ . حالا چند تا می شمری؟ ۳۳ تا ؟ ۳۰ تا ؟ چند تا؟ هان ؟

کاش اتاقم آکوستیک بود.

پراکنده شدم . حتی زمانو ندارم تو دستم دیگه.

کاش شبا خواب نمی دیدم . حداقل کابوس نمی دیدم !




+ تاريخ چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 13 نويسنده سپیده

بعد دو روز از سفر "بین خونه ای" میام خونه با سر درد حاصل از طی الارض ونک تا ولیعصر تا خونه !

تمام دیروز رو حرف زدم تعریف کردم از تمام زندگی چهارساله ای که حالا نمی دانم تمام شده است یا نه... حرف زدن برای کسی نبوده خودم خوب می دانم . برای خودم بوده . دل خودم که حالا به قول سحر گیر کرده جایی بالای کوهها... و جاهایی از حرف زدنم را تند تند پلک زدم برای سرازیر نشدن اشکام ...صبح هم بقیه ی حرف هایم را گفتم و تو ترافیک مسیر آزمایشگاه به خونه هم بقیه اش را و هنوزم ذره ای از دلتنگی ام کم نشده و شدیدا منتظر ۱۱ شبم که به تنها چیزی که فکر نمی کنم موضوع اصلی اش است .

تو این چند روز جزئیاتی از خاطرات یادم اومد که عمرا یادم نبود ... چون خیلی فکر کردم خیلی .

متنی که تو نت مبایلم هست نمی دانم کی تمام شود . همیشه چیزی هست برای نوشتن دنباله ی مثلا "آخرین نقطه".

جواب مرضیه را با این حالم چی بدم؟تمام تلاشم رو می کنم .

چند وقتیه  یکدفعه چند لحظه حالم بد می شه از همه چیز بدم میاد مثل حالی که انگار یه اتفاق غیر قابل برگشت افتاده باشد . از قبل کنکور اینجوری شدم پس ربطی به کنکور نداره . تقریبا هم حدس می زدم برای چیه .

دلم می خواد حالت روتین یه آدمایی رو از بین ببرم . چرا شو نمی دونم .

کی کتاب "پندار" رو شروع کنم ؟

حالا ترسه اومده سراغم . ترس از دست زدن به اون جعبه ی سیاه خاک گرفته .

در کل از بیرون حالم خوبه ولی از درون اصلا حال خوشی ندارم . نه تلقین است نه تظاهر . حقیقت است . ربطی به کنکور هم ندارد . تلاشم  برای بهتر شدن هم بی فایده است . این هم انرژی منفی فرستادن هم نیست . باز هم حقیقت است . به انواع کتب روانشناسی هم نیازی ندارم .

به قول ذ. : والسلام .




+ تاريخ یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 19 نويسنده سپیده

گریه های دیشبم که بیشترش برای بهت دوم بود و بقیه اش هم که معلوم است چرا - هیچ دردی را دوا نمی کند . خیلی ابلهانه است و حرص درآر! اینکه آدمیزاد انقدر ناتوانه تو این مورد !

 اسم یک آهنگ حتی بدون گوش دادنش تو را زیر و رو میکند .

تنها چیزی که می تونست یه کم خوشحالم کنه اتفاق افتاد ولی حتی اشاره هم نکردم. چیزی را که خودم بار نمی کنم چرا بگویم؟

خواب دو هفته پیش رو چی ؟ رو پشت بوم های نمی دونم کجا !

و این ثبات بی ثبات رو ! که احساسم "بی" را دارد و عقلم "با" را!

از همین الان هم می دونم فردا روز پوچی است .

صفحه ی درس ۵ دینی ۲ روی میزم هنوز باز است که احساس می کنم مال قرن ها پیش است .

و ........ نمی دونم دو جمعه ی بعد رو ، که جرئتش رو دارم یا نه .

واقعا کی حوصله حرفای منو داره ؟خودمم ندارم!




+ تاريخ جمعه پنجم تیر 1388ساعت 23 نويسنده سپیده

بهت گندی است برای دو چیز.



+ تاريخ جمعه پنجم تیر 1388ساعت 10 نويسنده سپیده