تبليغاتX
مدادرنگی

سخته ....

اینکه امروز تولدته ... و تو ... نیستی

باید آسمونو نگاهکنم بگم تولدت مبارک ....

باور کن این خیلی سخته .

بیست و سه سال تموم .




+ تاريخ سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 12 نويسنده سپیده

نفس که می کشم خاطراتمون می خوان خفم کنن ...یادته من وصیت کردم اگه مردم مداد رنگیام مال تو ... باهاشون نقاشی کن ...ولی حالا خنده ی عکست رو شومینه با شمعای روشن بغلش از جلو چشمم کنار نمی ره ...دلم برات تنگ شده ... تو راحت شدی ... پر کشیدی ... ما موندیم ...با جای خالیت ...

 آخخخخ دارم آتیش می گیرم ... کامنتات هنوز تو پستای اولمه ... زنده و پر امید و قوی ... مثل خودت ... "کاشکی می شد این قافله   ما رو تو خواب جا بذاره ..."

 

زود زودی ! دیر دیرم
من یه آواز اسیرم
تو مثه ماه هلالی ! نازنین ! جای تو خالی !
زیر ضربه های رگبار
تشنه ام ! تشنه ی دیدار
من رو به خاطره نسپار
نگو رویای محالی ! نازنین ! جای تو خالی !
خیسم از حضور بارون
من رو از سرما نترسون
توی چله ی زمستون
لحظه ی تحویل سالی ! نازنین ! جای تو خالی !
بی تو گریون با تو شادم
ای علاقه ی دمادم
سیب جادویی آدم
مجرمی اما زلالی ! نازنین ! جای تو خالی !
وقتی بودی زنده بودم
دل از اینجا کنده بودم
مثل یه پرنده بودم
حالا تو شکسته بالی ‚ نازنین ! جای تو خالی !
مثه رقص برگ زردی
به شهاب شب نوردی
خواب دیدم که برمی گردی
توی کنج خوش خیالی ‚ نازنین ! جای تو خالی !

یغما گلرویی

خودت می دونی ... همین بسه .




+ تاريخ جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 22 نويسنده سپیده

....حرف های ما هنوز نا تمام

                  تا نگاه می کنی وقت رفتن است

آه ای دریغ و حسرت همیشگی...

ناگهان چقدر زود دیر می شود...

 

رفتی ؟ انقدر زود؟




+ تاريخ سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 16 نويسنده سپیده

گمونم امروز اول فروردینه! خودش هست روحش نیست .

عجب بارونی میادا ...

باهاش که حرف زدم پر شدم از انرژی . اصلا ذاتش اینجوریه . پر انرژی . دلیلشو من می دونم .

می گه کنکور قبول نشدی میری سربازی ! فکر کن دخترا برن سربازی!

می گم نکنه اون راست بود؟ جون مجی راست بود؟  اگه راست بود قبل من همون " مثال معروفت" رو ردیف می کردی .

چقققققدر دلم تنگ شده ... تنگ رهایی دستام .

دلم تنگ صفحه ی وسط تقویم ۸۵ ام که از توش "هست شب" شجریان پخش می شه با پس زمینه ی بارون .

وای نه !ــــــــــــــ داشت یه فکری میومد تو ذهنم ـــــــکشتمش!ـــــــــــــ با دمپایی حموم !

باور کن تا اونجا لازم نیست برم. خیلی دور برم همین تجریشه !۱۰ دقیقه هم طول نمی کشه ... رفتنش . ولی برگشتنش ... حتمیه!

دوباره فاز چرند گویی ام روشن شده !

برمیگردم به جون مجی !

توضیح: "مجی" وجود فیزیکی ندارد !




+ تاريخ شنبه یکم فروردین 1388ساعت 21 نويسنده سپیده