همین .
می خوام سال خوبی باشه . خیلی خوب.خیلی خیلی خوب.
پ.ن: یک سوتی عظیم داد بودم که توسط سحر گرفته شد !
ویرایشیده شده :
هر روز فکر می کنم به ابن موضوع و میخوام سر سال تحویل آرزوی امسالمو برای تو کنار بذارم . حتی این از کنکور هم مهم تره . خیلی مهم .
پ.ن: سحر اینا رو تو شهر کتاب دیدیم و چقدر خوب شد بود که نظر بده .
از دوسال پیش تغییری نکرده بود . از همون روزی که من مانتوم و شالم نارنجی بود و صبح اومدم و ظهر رفتم . فقط چند تا از تار موهاش سفید شده بود .
دیروز:
از سمت نهار خوری به سمت کتاب خونه میریم با زهرا خوش و خندان . کم کم صداها واضح تر می شه و بله ! عده ای از مطربای عزیز سر پیچ راهرو مشغولن . یکیشون از این دایره زنگیا داره یکیشونم که سنتور (همونی که دو روز می دیدمش و نمی دونستم مال کیه ) و اون یکی هم چون داشت زیر هجوم جماعت خفه می شد نفهمیدم چی میزنه ! صبا(از نوع انجمن رباتیکیش که یه عمری باهم هم انجمنی بودیم ! زهرا تو گوشاتو بگیر!) پاچه ی شلوار منو سر پیچ راهرو گرفته :"جون من بیا بزن . اون یکی هم که ساز مال اونه و نمی دونم اسم منو از کجا می دونه این یکی پاچه ی شلوارو گرفته و "سپیده سپیده " راه انداخته و این زهرا هم که از اینور هل می ده و نتیجه اینکه داد من بلند می شه " بابا ولم کنین . به خدا یادم نیست . جون خودم یادم نیست . یک ساله در جعبه سازمو باز نکردم . اه ولم کنین دیگه " و جفت پاچه ها ول می شه .
نیم ساعت بعد تو کتابخونه :
زهرا : این کتابه خوبه برای آرتینا بخریم ؟ ....... با تواما !
من : ها ؟ آها ! آره خوبه .
یک ربع فقط زل زده بودم به جلد کتابه ولی حتی نفهمیدم اسمش چیه . اتفاق نیم ساعت پیش کم مونده اشکمو دراره . هرچی فکر می کردم حتی یکی از اون همه قطعه رو یادم نمیومد ... فقط یه گوشه هایی تو ذهنم می چرخید بی سر و ته . خب با این وضع چه خیال خامیه چهارشنبه رفتن ؟! ای مرض!
تقصیر کنکوره . همین . اون روز داشتم برای پرتو شعر از تو حافظه ام می کشیدم بیرون ... بعدش یادم افتاد که اوووووووه چند وقته نه نوشتم نه چیزی خوندم . یادش به خیر . تابستونا با "خانوم کتابخونه" جنگ و جدال راه می انداختم که چرا فقط دو تا کتاب می شه گرفت ؟!
بیشتر از یک ساله که فیلم ندیدم ! دیگه لیستشونم نمی کنم . بیخیالش.
دو سه روز پیش ه این نتیجه رسیدم یه عالمه چیزا هست که باید بهشون فکر کنم . نه فقط من همه آدما . تو سطح های مختلف .
تقصیر من نیست . تقصیر کنکوره . تو رو از خودت می گیره . همونی که آقای دکتر تو کتابش نوشته . در سطح وسیع تر .
امروز که "کاظم جان" داشتیم (یعنی همون قلم چی ) مطمئن بودم دیف خیلی خوب می زنم ! دقیقا نتیجه ی عکس داد . یادم باشه صبح کنکور فکر نکنم که یه درسیو خوب می زنم !
دوباره نوسان لعنتی منو گرفته . یه روزایی تو عمق یه روزایی تو سطح .
انگار امسال کلا تصمیم داریم مدیر عزیز تر از جان فداکار و دلسوز رو سکته بدیم ! اول حقه ی آزمون عمومی تجربیا . بعد فرار پیش ۲. بعد داستان دیف ما ! پیش ۱ مونده ها !
بازم مانیتور می گه : از جلوی چشمام خفه شو !
دلم می خواد زودتر این سه ماه بگذره . حوصله ام داره سر می ره دیگه . از یکنواختی پیش دانشگاهی .
دوست دارم چهارشنبه بشود که بیام بگم "سال خوبی داشته باشین" و عصرش بریم شهر کتاب و ... این فکری که تو ذهنمه درسته یا نه ؟ یادم باشه فردا مشورت کنم با سحر .
دیروز سیر بازگشتی خنده داری داشتم . اولش فکر کردم که ااا سه ماه و یه کم دیگه همه چی تمام است و من خوش و خندان و خرم (ایشالا!) با دوستان مشغول علافی هستیم . بعد یه کم اومدم عقب گفتم هه بابا قبلش ناسلامتی یه اتفاقی هست به اسم "کنکور" که همچینم کوچیک نیست . بعد یه کم اومدم عقب تر گفتم کنکورو ولش عیدو اون سه ماهو بگو که چقدر خوفه ! بعد یه کم دیگه هم اومدم عقب تر گفتم ای مردشور ذهن بلند پروازو ببرن فردا هذلولی می پرسه تو هنوز شروع نکردی به خوندن ! خلاصه انقدر عقب اومدم که چسبیدم به زمان حال !
نکته: جیپس(نه چیپس!) خوردن آرشام واقعا راز بقاست !از ماکارونی خوردن حده و آدامس جویدن عمو هم بدتر!
داشتم فکر می کردم بعد کنکور یه خرید مایحتاج برای اینا بریم : شونه برای عمو . شامپو برای شتر . قیچی برای حده . پیراهن رنگ روشن برای آرشام .
چند وقتی بود که به این موضوع فکر می کردم و دقیقا بحث اون روزش ابهامم رو بر طرف کرد .
پ.ن: تو بهت این اعتماد به نفس کاذبشم ! اصلا یه درصدم فکر نمی کنه . از هر 10 تا کلمه اش...!
پ.ن: این سحر انقدر امروز درمورد شتر و اون مورد خاص به من یادآوری کرد که دیگه نمی تونم مستقیما بهش نگاه کنم .
چرا انقدر دور ؟ چرا چرا چرا ؟! تقصیر من نیست . به این مطمئنم . تقصیر فکر خودمه . ایده الیست مضاعف ! چرا فکر می کنی همه خیلی خوبن ؟ در عین اینکه یه سریا خیلی خوبن یه سریای خیلی عوضی تو زندگیت می چرخن . نمونه اش : ف. !( این بحث کلا ربطی به ف نداشت . این یه نمونه بود . در این حد فقط مفید هست !)
من خودمو عوض نمی کنم . من این شخصیتمو دوست دارم .این سیر تکاملیمم ادامه می دم . به من هیچ ربطی نداره بقیه می خوان بد باشن عوضی باشن یا خوب یا عالی .
امروز علاقه ای بیشتر از "کبریتی مشکی" نیومد سراغم .
سرم از "اکسنده و کاهنده" درد گرفته هنوزم خوب نشده . فک کنم دلیلش تشدید آستیگماتیسم به خاطر تی شرت آقای دکتر بود .
از جلوی چشام خفه شو . (الان مانیتور به من می گه !)
تمام ریشه های شالمو گره زدم تا جلوی اشکامو بگیرم و تمام مدتی که آقاهه می گفت از کدوم کوچه رفتی ...و اینا و من سعی می کردم که گوش نکنم ، به بندای کفشم زل زدم. نمی دونم چرا این دفعه دلم می خواست تو دلم گریه کنم از دلتنگی تو که امروز می شه یک سال ... انگار صد ساله ندیدمت ...
دو روزه شعر رو سنگ قبر باباجون تو ذهنم می چرخه : " من تو را باز کجا خواهم دید ..."
تمام امروزو دلم نگران بود . و چقدر دلم برای یه عالمه چیز تنگ شده و همه همدیگرو تشدید می کنن .
پ.ن:یه گربه تو چند سانتی متریم پشت پنجره لم داده بود رو لبه ی دیوار منم زل زدم بهش ... بعد یه دفعه غیب شد . جای سحر خالی . (به خاطر ارادت شدیدش به گربه و مشتقاتش!!)
پ.ن:خیلی بده تا پاتو می ذاری تو یه جمعه که فک و فامیل جمعن (مخصوصا از نوع دورش!) همه ی اونایی که سالی یه بارم به زور می بینیشون می پرن جلو که با کنکور چی کار می کنی ؟ چه عجب از خونه دراومدی و از این حرفا ... اصلا مگه من شما ها رو چقدر می بینم که انقدر پی کنکور منو می گیرین ؟
تو سرویس به حرفای ضحی و سارا گوش می دادم ... و فکر می کردم به چیزی که دیشب وقتی داشتم مسواک می زدم یادم اومد . جمعه دقیقا یم سال می کذره از آخرین باری که دیدمت ...تو اون بیمارستان لعنتی . چه روزای وحشتناکی بود . از صبح دارم با این فکر کلنجار می رم و بغض دیشبمو از صبح دارم کنترل می کنم. سر تحلیلی اگه قضیه یه کم دیگه ادامه پیدا می کرد احتمالا می زدم زیر گریه . خیلی برای عمو ناراحت شدم .
.... آخه خانوم ا. اینا گیجن !
دلم چقدر برای خیلی چیزا تنگ شده ...
فکرم مشغوله . این انتخاب رشته آزاد این وسط دیگه چیه ؟!
دوتا چیزی که هیچ وقت حوصله اش رو ندارم یکی کاظم جانه و دیگری کلاس آقای ف !
یه کم زیادی خسته ام .
دلم تنگ شده . دلم تنگ شده و بازم دلم تنگ شده .
آقای دکتر می شه رو جزوه هاتون تف نکنین ؟!