تبليغاتX
مدادرنگی

کاش یکی می دونست من برق بیشتر دوست دارم یا معماری ...؟! تو کدومش موفق ترم ! خل شدم !

گاهی وقتا اولین حس درست ترین حسه من می شه . که بعدا هر چی تغییرش بدم بازم همون حس اولیه جای خودشو ول نمی کنه .

یه موجود چت در حد عمو !!( که حالا بابا شده است !)




+ تاريخ چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 22 نويسنده سپیده

قلب های قرمزی را که از سر در " سیکاس" آویزانند را دوست دارم ...با همان خرس قرمزی که آن بالا نشسته ...

و سویشرت جدیدم را هم ... که احساس "خرس بودن" به من می دهد !

 

پ.ن: آخه نمی گی میفتی پات می شکنه ؟ تو رو چه به این آکروبات بازیا آخه ؟! اونم با کت ؟!

من اونجا هیچی نبودم ولی با این حال دوست داشتم . خوب بود. حتی با گندی که زدم .

فردا جمعه است و من مدرسه دارم ! و الان هم نمی خوام بخوابم !




+ تاريخ جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 0 نويسنده سپیده

رو تستای شیمی داشتم چرت می زدم . نه چرت نبود . یه حس عجیب منگی بود . راه مدرسه تا دکتر و بعد راه دکتر تا خونه و تو ترافیک موندن و اینکه همون موقع نسکافه ی داغ می خواستم و نباید می خوردم تایه ساعت و همه ی اینا و تستای شیمی و امتحان امروز (مخصوصا دیف!) خسته ام کرده . جسمی و روحی .

خدایی اگه تمام فردا رو به بطالت بگذرونم اصلا دوست ندارم برم به جایی که دعوت شدم . با اینکه می دونم بهشون بر می خوره و ناراحت می شن و .... بی خیال این حرفا

داشتم فکر می کردم چه خوب دارم ذهنمو دو در می کنم هی پشت سر هم .

امروز که داشتیم با سحر میومدیم پایین تو راهرو جلوی نهارخوری بچه های دبیرستان حلقه زده بودم و فاجعه این بود که یکی تو مرکز دایره سنتور می زد و داشتن تمرین می کردن برای مسابقه ... یاد دوسال پیش ... من پشت به کلاس ساز می زدم ...بچه ها دکور می ساختن . عارفه-که حالا رفته انگیلیس- داشت بهم توصیه می کرد که جلو داورا چی بگم ... و .. همون روز بود که نمایشنامه ی آرزو رو تمرین کردیم و خانم مرتضوی عزیزمان گریه کرد . خاطرات ....

فکر کنم می خوام بخوابم . احساس بدی دارم احساس می کنم همه چی تو ذهنم رفته عقب!

تنبلی ام میاد !

پ.ن: همون جمله ی آخر آقای دکتر ک. که دم آسانسور به من و سحر گفت ... یه حس مثبتی داد بهم . یه حس آرامش .




+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 18 نويسنده سپیده

همیشه دونستن آدمو از این رو به اون رو می کنه ... این موضوع تو ذهنم مثل یه پازل بهم ریخته است که هرچی می گذره کم کم قطعه هاش درست می شه و یه چیزایی بهم مربوط می شه ...

بازم برگشتم روی پله ی اولم ... آدم نمی شم !

دوراهی بده . دوراهی خیلی بده . خیلی خیلی بده .




+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 20 نويسنده سپیده

این یه پیوندیه ...که انقدر طول پیوندش کمه ... انقدر انرژی پیوندش زیاده ... هیچ وقت ... هیچ کس ... هیچ نیرویی ... نمی تونه بشکنتش ! پیوند پیش ۳ یی ها با همه ی مخلفات خاص خودش !

دیروز نیامدم ... حتی از پنجره ی "طبقه ی قبل پیش دانشگاهی" هم تا کمر آویزون نشدم و منتظر نموندم ... و بعد با اینکه مریمی کلی سرزنشم کرد .. باز هم احساس سبکی داشتم . خوب بود . دلیلش شاید پیدا کردن اون یه تیکه کاغذ زرد تو جیب مخفی کیف پولم بود ... بعد از یک سال. که مثل یه تابلو همه چیزو آورد جلوی چشمم !

یه گردنبند شیشه ای خریدم که روش عکس گراز نارنجی داره با بند چرمی و بسیار هم خجسته ام . به قول نسیم "آرزو"هایم را می اندازم گردنم ! و وای از گفته ی تو مریم !!!! وای به روزی که ...

این تصویر آرشام(مجازا!!!) که فقط ۲۲ دقیقه جلوی چشمم بود ( یعنی با دماغم ۲ میلی متر فاصله داشت) تا ابد در ذهنم می ماند ! سحر باور کن این خیلی بدتر از اینه که ساعت آدم " آرشامی " بشه!

دارم فکر می کنم "خرس معنوی" رو کی گفت و چرا گفت ؟ ها؟

عکس تخته ی کلاس تحلیلی را تمام مدت مدرسه تا خانه نگاه کردم . ولی توش نمی دونم دنبال چی می گشتم؟!

فردا حال "کاظم جان" را ندارم ! و می ترسم از عواقبش که چنان سرمایی بخورم که ... !!! (سحر جان فهمیدی ؟!) آخه فکر کنم شیمی ۲ یادم رفته !

راستش سرمو نمی چرخونم ... فقط زل می زنم به جلوم.... نمی خوام ...نمی خوام گذر زمانو ببینم . نمی خوام حسش کنم ... می خوام همه ی این روزا با خاطره هاشون کش بیان ... و من همیشه برای بار هزارم  پای تخته جواب بدهم :"عدد حاصل یا اوله یا مقسوم علیه اول بزرگتر از p داره

می خوام برای همیشه رو دفترای سحر "ستاره پرانتز" بکشم به توان "گذر زمان".

می خوام همیشه رو جزوه های خیلی زیاد تمیز زهرا بنویسم "سلام خیکی!"

می خوام همیشه بترسم که اگه الان از من بپرسه ...! همونی که همیشه دستمالای "فینی"شو رو میز جا می ذاره ...

می خوام تا ابد با بچه ها بخونم "کبک دری ...!"

می خوام تا ابد گردن درد داشته باشم ناشی از کلاسای دیف !

می خوام تا ابد بخندم به اون پلیور صورتییی!  به اون " اگه شیرو پلنگی ای دل ای دل !"

می خوام تا ابد بشینم تو ردیف یکی مونده به آخر نزدیکترین مکان به پنجره ....

می خوام تا ابد بشینم پیش یه دختر کچل که اسمش "س ح ر

می خوام تا ابد بشینم ... تا ابد ابد ابد !

 

پ.ن:سحر همین الان خبر داد می شه کاظم جان رو فردا پیچوند ! خجسته شدم بسی بسیار!!

 

 




+ تاريخ پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 20 نويسنده سپیده

این هوای سرد خشک مزخرف که دیگه گندشو درآورده ... نمی دونم امسال چرا اینجوری شده ؟ ولی بیشتر از برف دلم بارون می خواد . (بماند که برف ...باروووونی؟؟!!! بر وزن آلبالوییییی؟!!! نه من آدم می شم نه این زهرا !)

امروز هی دلم بیخود واسه این سگ هار می سوخت . طفلک!

آقای ق. بدون سیبیبل دیگه مخمل نیستید !

هیجان انگیزترین بخش کلاس ادبیات اجرای نمایشی شعر مضحک بط سفید بود !

از الان عزا گرفتم که فردا دو زنگ دیفرانسیل داریم و بدتر از اونش عربی زنگ آخر واقعا اگه آزمون نداشتیم می پیچوندمش.

جدیدا تحمل نشستنم کم شده . تحملم همون نیم ساعته اول کلاسه . مگه زنگای فیزیک که درس یه کم هیجان داره .

می دونی ؟ شک بدی بود . یا بد گفت یا من بد گرفتم یا ...حالا هر چی ... هنوزم با اینکه رد شده روم تاثیر گندش مونده !آخه یه دفعه همه چی قیچی شه خیلی ناگهانیه !

سردمه ... دارم یخ می زنم . دمای نوک دماغم زیر صفره ! و انگشتای پام !

اصلا بچه تو چرا اینجایی مگه درس نداری؟ پاشو برو سر درست !

نهایت تلاشم این شد نتیجه اش که نصف سازمو کوک کردمو باز رفت تو جعبه ...

می دونی ؟ هیچی فرق نکرده نسبت به اون زمان هیچی هیچی . من شاید ولی شرایط نه ...

اه برو دیگه !




+ تاريخ دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 19 نويسنده سپیده