تبليغاتX
مدادرنگی

سر کلاس دیفرانسیل نشستی و همه حواست به بررسی نقاط مشتق ناپذیر توابع براکتیه که یک دفعه از پنجره بیرونو نگاه می کنی و میبینی بازم کوهها سر جاشون نیستن . انگار مهه . ولی بچه ها می گن برفه !اولش شوخی بود ... بعد دیدیم جدی شد .زنگ که خورد همه از پنجره آویزون شدیم و دیدیم برف نشسته . بعد که دو ساعت و نیم از مدرسه تا خونه تو ترافیک راه بودیم فهمیدیم واقعا برف اومده!

تو سرویس یک دفعه ای دلم گرفت ... یه اون روزی که اولین برف اون سال بودو من خزان و زدم رو خواست .

هنوز دارم با خودم کلنجار می رم ! هنوز!

مخم ترکیده !خودم ترکیدم . اعصابم ترکیده . همه چیزایی که دوسشون دارم ترکیده .

حالم از این نوسان این یدونه احساس بهم می خوره . گاهی هست گاهی نیست و دوباره هست و بازم نسیت و یه وقتایی من فکر می کنم هست و نیست و یه وقتایی فکر می کنم نیستو هست !

دلم می خواد کلاسارو بپیچونم . تستارو بپیچونم . معلمارو بپیچونم . مدیرو همه رو همه رو کنکورو کوفت و همه رو بپیچونم و بعدفقط یه کار بکنم ! به شرطی که بازگشتی نباشه !

هرچی می شمرم بیشتر اعصابم داغون می شه . هیچ کره خری هم نیست که بیاد این شمردن هارو بهشون ترتیب بده !

برف امسالو دوست ندارم . اصلا فکر کنم از پارسال به اینور دیگه هیچ برفیو هیچ زمستونیو دوست ندارم . همش یادآور خاطرات بده!

یه کتابی داشتم اسمش "چرا چرا چرا" بود . وقتی خیلی بچه بودم . حالا خودم شدم عنوان اون کتابه !

.... چرا انقدر علامت تناقض میبینم ؟ از همونایی که یه ضربدره با چهارتا نقطه چهارطرفش !

حالا که فکر می کنم می بینم آره ... واقعا این اتفاق افتاده سه شنبه ظهر! انگار اون یه جیغ کم بود ! خودت مهم نیستی . می فهمی ؟ شرایط مهمه!




+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 20 نويسنده سپیده

- این همه حرص می خوری ... این همه می ریزی تو خودت ... این همه عروسک خیمه شب بازی می شی ... این همه الکی الکی دلتو خوش می کنی ... این همه بازم بر می گردی به خودت فحش می دی ... این همه هیچی نمی گی ... این همه ضربه می خوری و می فهمی و ... هزارتا اینهمه ی دیگه ... اصلا انگار دنیا را روی سرت خراب می کنند وقتی می بینی اینجوری است ... و همه را بهم ربط می دهی و می شود یک زنجیر بی انتها که سرش را انگار مدت هاست گم کرده ای و تهش توی دستت است .

۱. بی دلیل احساس می کردم امروز کسی زنگ می زند بعد از مدت ها به من . احساس کوتاه بی خودی بود .

۲.احساس آونگی که نقطه ی تعادل ندارد .

۳. انگار همه چیز را از چشم یک نفر می بینم . راست است یا دروغ را دیگر نمی دانم .

۴. فقط یک جرقه ی دیگر لازم است که اشکهایم سرازیر شوند.

۵.شاید لازم است با کسی حرف بزنم ....

۶. هنوز هم از حرف "ح" بدم میاید .

۷.دلم می خواد برم تو کارگاه و یک قطعه آهنو بگیرم اره کنم !

۸.کافیست الان به من بگویند بیا شام که دادم برود آسمان هفتم !!




+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 21 نويسنده سپیده

اول یک چیزی اومد تو ذهنم ... از اول تا آخرش راحت ساخته شد . یه سری کلمه دنبال هم . خواستم بنویسمش ولی  پشیمون شدم . درمورد خاطرات بود ... اینکه دوست داشتنی ترین دشمن آدم خاطراتشن ... شاید بنویسمش چند روز دیگه ... ساختارش تو ذهنم هست هنوز .

 

از اینا که بگذریم .... امروز روز خاصیه . حداقل برای من ! الان دقیقا شده 18 سال و 12 ساعتم ! یعنی 18 سال و 12 ساعت پیش من متولد شدم !

همیشه فکر می کردم اونایی که 18 سالشون می شه خیلی بزرگن . ولی حالا می بینم الان همون حس یکی دوسال پیشو دارم .  یه حس متفاوت از 17 تا تولد قبلیم داشتم وقتی شمعامو فوت کردم و سه تا آرزو کردم . یکیش برای خودم . دوتا دیگه اش برای سه نفر دیگه ! و احساس کردم واقعا برآورده می شن . حس مثبت داشتم .

احساس می کنم با همه ی پراکندگیش تولد امسالمو دوست دارم . از همون زنگ سوم خالی که رفتیم سر کلاس جبر سوما و بعدش رفع اشکال گسسته رو پله های پشت بوم و نهارخوری و... کیکی که تو مدرسه خوردیم و بردیم و... از اینکه می تونم گواهینامه بگیرم (الان که نه بعد کنکور) ...تا زنگ آخر که زودی پریدیم سر کلاس گسسته و بعضیا سر رسیدن و گند زدن تو حال بسیار خوش من و امیدوارم در راه پایین رفتن از پله ها همچین کله پا شده باشن که دیگه هوس برگشتن نکنن (جدی نگیرید !)

یه هدیه ی خیلی با ارزش گرفتم از مامانم . انقدر با ارزش که حس کردم نمی تونم خوب نگهش دارم و دادم به خودش دوباره . ولی هیچ وقت یادم نمی ره که اونو مامانم تو تولد 18 سالگی ام داد به من ... البته من هنوز مالکیتشو برای مامانم می دونم . ولی خیلی حس قشنگی بود . خیلی ...

یه کمم دلم گرفت . البته قبلش که بریم که تولد بگیریم گریه هامو کردم ..... ولی خیلی غم انگیز بود که دو نفری که عضو ثابت تولدای من بودن امسال هیچ کدومشون بینمون نبودن ...

بر خلاف بقیه سالا که کیکم شکلاتی یا خامه ای بود ...کیک امسالم میوه ای بود ! البته کیکی که بردم مدرسه فاقد هرگونه خامه یا شکلات بود که مبادا بچه ها مثل پارسال هوس کنن و صورتمو تمام و کمال بفرستن تو کیک !!! نخندین ! اصلا حس قشنگی نیست که تمام موهات و ابروهاتو چشمت و بینیت پر از پودر نسکافه و خامه شه !!!

دیشب یه عالمه خدارو شکر کردم . به خاطر این 18 سال تموم شده با تمام خوبیا و بدیاش . و آرزو کردم مثل همیشه ... که از این به بعد زندگی ام پر از اتفاقای خوب باشه .




+ تاريخ جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 19 نويسنده سپیده

قصد کرده بودم که بیایم و این سرماخوردگی لعنتی گند زد توش ! کاش خواب دیشبم درست باشد . دلم روشن است .

این منگی الانم و این عکس ها و این نوشته ها و شعرها و عکس هایی که جرئت نمی کنم به فایلشان نزدیک شوم و نوشته های سحر و این خاطره های روشن تر از روز رهایم کرد از همه چیز یک دفعه ...

جرئت نمی کنم ! دست به قفل این جعبه ی خاک گرفته بزنم ! جدی این اولین بار است که واقعا می ترسم !حتی می ترسم به دکمه ی play دست بزنم که "تمنا" باز شروع کند ... و از آن بدتر ردیف کاست های خاک گرفته است ! و بازهم بدتر از آن بی کوکی است. هنوز هم جرئت نمی کنم .

هر چه می خواهم دیدم را نسبت به این ماشین سخنگوی با احساس بی احساس پر از پست فطرتی عوض کنم نمی شود که نمی شود !گفتم که !بیخیالش !خفه !

هی دلم می خواهد "من" بنویسم . ولی از بعدش که چه می شود و چه نمی شود نگران می شوم !روزی هزار بار فکر می کنم . روزی ده هزار بار دعا !

فردا همه راهی بهشت زهرا می شوند برای سال آقا جون و من می مانم اینجا ! کاش می شد .... :ساکت!

به اتاقم نقل مکان کردم . رنگ قرمز دیوارم را دوست دارم !همه می گن قرمز ولی من رو حرف خودمم ! نارنجی !

دلم تنگ شده برای جمعه صبح ها ساعت ۱۰! و اولین جمعه ای که برف ببارد ... خزان!

هفته ی دیگه فردا تولدمه ؟! و به قول آقای ق. کاظم جون! باید گند بزنه تو برنامه هام !

اعتراف:دختر بد!

به سحر:مبارک باشد یک سالگی ! (به محتواش کاری ندارم خواستم تبریک بگم که گفتم!)

 




+ تاريخ پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 22 نويسنده سپیده