تبليغاتX
مدادرنگی

از بخت یاری ماست شاید

                           آنچه که می خواهیم

         یا به دست نمی آید

                                      یا از دست می گریزد....


بی ربط : از همون روزی که اول دبستان بودم و حرف "ح" مثل حوله رو یاد گرفتم از این حرف بدم اومده ! اصلا حرف مزخرفیه !

 پ.ن:یکی از دیوارای اتاقمو قرمز-نارنجی جیغ کردم ! بقیشم سفید . باحال شد !نگاه که می کنی احساس دیوونگی بهت دست می ده !




+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 18 نويسنده سپیده

دیروز از مدرسه که میومدم نشستم دم پنجره و برخلاف همیشه بیرونو نگاه کردم . وقتی به قصد نگاه کردن به هر چیزی نگاه کنی خیلی چیزایی رو می بینی که شاید هر روز از کنارشون رد شدی و ندیدیشون .

سعی کردم درختای کنار کماسایی رو بشمرم . سبزیشون چشم آدمو می زنه. اهمیتی نداره تو این شمردن اشتباه کنی . چون هر وقت بخوای می تونی از هر عددی که بخوای شروع کنی . این درختا همیشه بودن.

خیلی خوب شد که هم سرویسیم نبود . چون از اون پیچ خیابونی گذشتیم که من دوسش دارم . دقیقا همون یه تیکه رو خیلی دوست دارم .

 

چهارشنبه ها همون پنجشنبه های سال اوله ! حتی اگه گیج و گنگ هم از خواب بیدارت کنن و بذارنت تو مدرسه خیلی راحت می فهمی اونروز چهارشنبه است . انگار حال و هواش فرق می کنه . و می دونم این فقط به خاطر همون چیزی نیست که بقیه فکر می کنن .

این چهارشنبه واقعا تا قبل از اینکه زهرا از سه طیقه پایین تر هوار نکشید و صدام نکرد و شیش تا یکی از پله ها منو نکشوند پایین و تا ندیدم اصلا یادم نبود. اهمیت اون چیزی که همه فکر می کنن برام زیاده دقیقا همون مورد خاص رنگ باخته . و همون چیزی که تو دل خودم بوده و هست ... بازم هست .

دلم لک زده برای حتی یه ذره خرص خوردن اون موقع ها!بی دغدغگی خاص خودشو داشت از یه طرف و دغدغه های خاص خودش از طرف دیگه .

 

هوا سرده ولی روزای ابری که از تو کلاس همونجایی که نشستی  به قول آقای ک. کوها بهت زنگ می زنن و بعد که از پنجره نگا می کنی می بینی نیستن و بعد می فهمی اون مهه صبح خیلی اومده پایین تر . بعد که نگا می کنی میبینی دوقدم اونورتر رو نوک کوه برف اومده . ولی واقعا سرده !

 

امسال شیطنت هایمان انگار سر به فلک گذاشته ! قضیه ی چسب دماغ و پوری و جفری که خودش برای خودش داستان طولانیه یک طرف و شتر حرف بزن  طرف دیگر !(به دلیل مسائل امنیتی از توضیح بیشتر معذوریم!)

خدایا همه ی بی جنبه ها رو بهشون جنبه بده که انقدر رو اعصاب آدم اونم سر کلاس پیاده روی نکنن!

 

گاهی از انقدر میام بالا که میرسم به سطح زندگی . گاهی هم انقدر فرو می رم که می رم تو عمقش . هنوز نمی دونم کدوم بهتره . اصلا شاید هیچ کدوم نه بهتر باشه نه بدتر . موقعیتی باشه .

 

گاهی دوست دارم برای مدتی (تاکیید می کنم مدتی !) تو حماقتی که خودم  با دونقطه برای خودم تعریف کردم بمونم و همش به خودم تذکر بدم که این حماقت موقتیه !

 

یه حقیقتایی که وقتایی مثل پتک می خوره تو فرق سرت ! این هزار بار !باورشون کن ! این دیگه نه رسمه دنیای لعنتیه نه هیچی . اینجا دیگه خودتی و خودت ! باور کن لعنتی !

 

مرا در دل که نه ... در ذهن چیزی است !؟

حس : پراکندگی نسبی !

 

تا بگویمت:این مرغ خسته جان، عمری ست در هوای تو از آشیان جداست(اینو یه جایی خوندم قشنگ بود . شما هم بخونید همینجوری )

 اضافه شده در چمعه ساعت ۱:۳۰ :

اینکه من بخوام یا کسی که من نباشم ، نباید فرقی بکنه ولی فرق می کنه !یعنی اینکه این فرقو  ایجاد کردن . ماهیتا وجود نداره ولی به وجودش آوردن ! نمی دونم شاید خیلی بهش حساس شدم . ولی ته قلبم یه جورایی می دونم که احساسم درسته . این اتفاق آتیش زده به همه ی قبلیا که نادیده گرفته بودمشون . روشنشون کرده . همشون دارن جلوی چشمم می رقصن . چقدر کوچیک بود و چقدر تاثیر زیادی گذاشت . نکنه من دارم زیادی بزرگش می کنم؟ ولی نه . چون دارم با بقیه ی قبلیا می بینمش بزرگه . آره همینه ! باید بسپرمش به قبلیا تا هر وقت که خواستم اون حماقته که گفتمو بذارم کنار و سر فرصت بهش رسیدگی کنم . آره ! حالا لبخند بزن . زود باش !

دافظ




+ تاريخ پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 12 نويسنده سپیده