تبليغاتX
مدادرنگی

دور شدم . دوری گند !

از همه چی . مادی و مجرد . از دنیا . از زندگی . از درس خوندن . از سازم . از لحظه . از فکرم . از تو . از خودم . از سحر . از سحر که الان کلی از دستم قاطیه حتما !

از خدا . از تو . از همه . از زندگی . از گریه . از خنده . از روح . از عشق . از صدا . از اون تیکه آسمون که همیشه خدا اونجاس .  از اتاق . از آهنگ از موسیقی . از آسمون. از بارون . از چرت و پرت . از همه چی . تو یه خلا سفید مات . حتی شیشه ای هم نیست . رها . دور . دور شدم . دور شدم . از خودم . از من . از همه ی تیک تیک ها . از کار . از فکر . از امید . از امید . از آینده ی نمی دانم . از سحر . از سحر . از سحر . از سحر . از سحر . از سحر . از مسیر . از راه . از ساعت . از نت . از مضراب . از زندگی . از کوفت . از مرگ . از درد . از زهر مار !




+ تاريخ شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 14 نويسنده سپیده

یه قاشق پلاستیکی ٬ یه سنگ می ذاری توش . بعد از پشت خمش می کنی . انقدر که کاملا تا شه . بعد ولش می کنی تا سنگه پرتاب شه . من الان اون سنگم . و اون قاشقه زمانه . و الان قاشقه کاملا خم شده و هر لحظه می خواد که پرتاب شه .... و اون سنگه حس خوبی نداره . اصلا !!

آیین . هیجان جالب و نا امید کننده ای داشت برای خودش. یعنی پارادوکسی بود عظیم .

چقدر تشویش دارم ! چقدر دلم قهوه غلیظ می خواد . چقدر کار دارم . چقدر دلم گنگ شده ! فکر کنم همه ی این خط به خط سوم برگرده !

گاهی انقدر پیچیده می شویم که خودمان هم در خودمان می مانیم و گاهی چقدر ساده ...!

بعضی وقتا انقدر چیزای خوب می خوایم که همه چی در "حال" برامون بد می شه.

پ.ن:فکر کنم باید گفت : خدارو شکر ! نه به خاطر همه ی چیزایی که گفتم .

پ.ن:حتی اگه این جوری هم نباشه دوست دارم فکر کنم باعث همه چیز بارون همون روز شد ...!و به این فکر ایمان دارم .

دقت کردین یه وقتایی تخت آدم خیلی جای خوبیه ؟




+ تاريخ جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 20 نويسنده سپیده

همه ی به همه میگن نه

من به خودم تو دلم می گم آره

همه به همه فحش می دن

من تو دلم شمع روشن می کنم

همه از همه ناراحتن

من تو دلم همه رو دوست دارم

همه ....

اگه قرار اتفاق متفاوتی بیفته باید به آینده متفاوت فکر کرد . نه ؟

همه چی درست می شه . من می دونم . (مثل اون آقاهه تو گالیور که هی می گفت : من می دونستم !)

می خوام ۳۱ شهریور شه .

نمی خوام خیلی چیزا اتفاق بیفته . جدی !(خیلیامون نمی خوایم خیلی چیزا اتفاق بیفته ولی جدی نیستیم )

می رم شمال فردا .

پ.ن:فکر می کنی جراتشو داری بیداد بزنی ؟




+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 23 نويسنده سپیده

مطمئنم نیومده بودم آپ کنم٬ اومده بودم استراحت کنم !

یک ساعت و نیم تمرین با ساز بی کوک ... درسای تکراری ... حتما حفظ ... حاضر بودم به جاش بشینم چهارگاه رو همایون کنم بیداد رو از اول بزنم ! فقط خدا کنه جمعه افتضاح به بار نیاد!

دوست ندارم مویه و منصوری رو حفظ کنم کیو باید ببینم ؟!

می خوام الان برم بیرون . امروز چون مریض بودم و مثلا تو تختم مشغول استراحت بودم یه چیزی فهمیدم ! تا الان هیچ غلطی واسه مدرسه نکردم ! همه ی کارام مونده ! بعدشم گفتم به درک ! هه هه!

داریم میریم مثلا شمال . اصلا حوصله ندارم که بهم خوش نگذره .

جمعه صبح از الان تصمیم گرفتم برم جمعه بازار ! فکر کنم جای باحالی باشه ! البته چون همیشه اگه از قبل برای چیزی برنامه ریزی کنم گند می خوره توش بهتره فعلا چیزی نگم !

همین الان دلم قهوه ی داغ غلیظ می خواد ! (آخر سکته ی قلبی می کنم !)

ذهنم هنوز گسسته است . به هر چی فکر می کنم هزار تا چیز دیگه هم باهاش هجوم میاره ...

-اتفاق بدی در راهه؟

- نمی دونم .

-این آینده ی نمی دانم چه ؟

- سکوت کن.بذار یادت بره .

پ.ن:می شه یکی یه عالمه برام جک بگه ؟ کمبود خنده گرفتم .




+ تاريخ سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 18 نويسنده سپیده

من در زمانی بین حال و آینده گیر افتاده ام و گاهی حتی به گذشته هم دست درازی می کنم .

امروز انگار باید در خاطره ها شناور باشم ... ! آن دورها!

من آدم نمی شوم . نارنجی پشت نارنجی ! آن هم از شال دیروز !

هنوزم به این آینده ی نمی دانم چه امیدی هست ؟

- هست . باید باشه.

احساس ـ نمی دانم ـ

پ.ن:مرسی !




+ تاريخ جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 12 نويسنده سپیده

به این می گویند فراغ بال مضحک !!

یه لحظه برگشتم به پوسته ی اون روز ... تابستون پارسال .اقتضای آفتاب و باد کولره. حالا همه چی نابود شده.

خب ! تا اینجاش زود گذشته . پیشو می گم . بقیشم زود می گذره . فقط می خوام خوب بگذره .

وارد پیش دانشگاهی نمی شی. پرت می شی توش ! دقیقا پرت!

با سازم چه کنم ؟ دارم دیوونه می شم . وقت نمی کنم تمرین کنم !(از این نصیحتای ایده الیستی نکنین که 1 ساعت درس بخون یه ربع تمرین کن!)  و واقعا هم بهش نیاز دارم . می دونم اگه این یه سالو بیخیال شم همه ی این سال ها پر !!!

شمال رفتن رو جدیدا دوست ندارم . زیاد حال نمی کنم .

دلم می خواد بخوابم . مدت های زیاد . و کتاب بخونم . و پاپ کورن بخورم ! مثل اون موقع هایی که هری پاتر می خوندم .

اول خوبه . بعد بد می شه . بعد امیدواریم که خوب بشه . این یه قانونه . نه ؟

دلم هوارتا شهر کتاب حافظ می خواد که انقدر کتاب بخرم بخونم که خفه شم !

دلم می خواد تمام CD  ها و کاست هام رو گوش کنم .

دلم می خود همه ی قطعه ها و تصنیف ها و گوشه ها رو بزنم . از حفظ !(عمراَ)

دلم مهمونی می خواد . حتی یه مهمونی افطار ! ( داغ دلم تازه شد . یادش به خیر . هرسال یه روز مامان بزرگ افطاری همه رو دعوت می کرد . و من همیشه اون روزا خوشحال بودم . یادمه هرسالم از کلاس ساز می رفتم اونجا. آش جو یا قره قوروت پای ثابت سفره اش بود همیشه ! چقدر دلم تنگ شده .....- بغض - )

من یک قاتلم ؟! همین الان با پک DVD یه عنکبوت کشتم رو دیوار اتاق ! اینم یه نوع قتله نه ؟ ولی اصلا احساس عذاب وجدان نمی کنم .

چند وقته نمی تونم برای خرف زدنم فعل پیدا کنم .

یه کاغذی اینجا رو میزه ... روش طرز تهیه ی گاتا نوشته . شاید فردا درست کنم !

_ احساس گسستگی _ نمی تونم تعریفش کنم !

پ.ن: می خوام برم فرزند خاک ! کسی دیده ؟




+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 16 نويسنده سپیده