رهای و شناور شدن تو لحظه .... همون حسی که هر چند کوتاه ولی خیلی عالیه .
مثل پنجشنبه شب پیش ... کنسرت شمس .
غیر قابل توصیف ! زیبا .
یار آمدو من طاقت دیدار ندارم از خود گله ای دارمو از یار ندارم
***
بی رنگ رخت زمانه زندان من است دلتنگم و دیدار تو درمان من است
***
سلام ای عاشقان شور مستی ........
***
چندان که غم یار ز خود بی خبرم کرد......
هرچند بگذریم از اینکه اجازه ندادن سماع اجرا شه و ما اساسی حالمون گرفته شد ... یا علی رغم مشکل جا و دید و این داستانا نفس کار محشر بود . یه نکته ی دیگه هم هست ! من خیلی پرتم یا واقعا همه تو کنسرت سانویچ کالباس و چیپس می خورن و رسمه موبایلا همه اون وسط انواع آهنگای ترکی عربی بنیامین و ... اجرا کنه ؟!!؟ بله . بالاخره این چیزا هم یه کم اذیت می کرد دیگه . بگذریم .
چند وقتیه که عجیب تو خودمم . فک کنم کوفق شدم کسی نفهمه
پ.ن: انگار آسمان فرق می کند گاهی ... اینجا یا آنجا ...
فردا می رم کلاس علی رغم همه ی کارایی که دارمو انجام ندادم ...
چرا انقدر تو وجود آدما تناقض هست ؟
گاهی انقدر خوبن که دلت نمیاد یه لحظه رهاشون کنی ... و گاهی همون آدم انقدر بد می شه که نمی تونی تحملش کنی ...
این در مورد خودمون هم صادقه ....
وای آخ جون ! هفته ی دیگه این موقع کنسرت شمس !!!!!
پارسال که پایین بودیم از بالا صداهای عجیب غریب زیاد میومد . حالا امسال که اومدیم بالا می فهمیم مال چیه . دو حالت داره . 1- یا فشار پیش دانشگاهی باعث شده بچه ها به تخلیه روحی نیاز پیدا کنن. 2- یا همون جوری که آقای "مخمل خونه مادربزرگه" تهدیدمون کرد صدا ناشی از پرتاب شدن بجه های با درصد کم آزمون بوده!
امسال عجیبه . امسال و تمام چیزاش . حتی این خانوم "تانک" که تا زنگ نخورده شیرجه می زنه وسط کلاسو مثل عزرائیل(دور از جون ماها) سر راه نماینده ی بخت برگشته ظاهر میشه . یا تک تک معلما رو تا دم در کلاسا می رسونه و عین این دبستانیا برپا می گه !(تانک: پیش 3 برپا ! شیمی اومد ! جمله عالیه !!!) خدایی اخر خنده است . مخصوصا وقتی جدی می شه. مدیر پیشم که چیز چیزیه ! اصلا یه چیز خاصیه !
حده هم که خودشو مثل چی واسه ما گرفته انگار دیگه چه خبره و یه نفرم نوزده(شما با کسره بخونید) نشه و درصد زیر 90 نداشته باشینو از این حرفای حده ایی!!!
مثل چی از این "مخمل" می ترسم و نمی دونم چرا کلید کرده رو من و از وقتی کلاسا شروع شده هر دفعه که میاد ازم درس می پرسه !
امسال کلاسای فیزیکو دوست دارم . (با مگا آبپاش ، بی مگا آبپاش) یعنی بیشتر قشنگ شده برام . هرچند هیچی کلاسای دوم نمی شه . کلاسای دیفرانسل رو دوست دارم . (آرش کمانگیرم دوست دارم) دنباله رو دوست ندارم . کلاسای زبان حوصله امو سر می بره . معلمشم زیادی active! زنگای شیمی یه کم دلهره دارم که الان این" شتر جان" منو پرتاب کنه به سمت بیرون بی خودو بی دلیل ! (نرمال که نیستن ماشالا از صدقه سری تدریس زیاد!!! بله دیگه کلاسای 12 تا 1 نصفه شبو اینا!!). زنگای عربی که خنده ی محضه ! از دست این زهرا !!!(نمی خوام آبروتو ببرما با اون فسنجونت)
یه غلطی کردیم یه تولد گرفتیم واسه ی "ع" حالا وایسا اگه این " کارگر معدن "بسیار خرپول حسودیش نشد! اسممو عوض می کنم . کیکمونم که به همراه آبمیوه ها و بادکنکا توقیف شد . خودمونم که توبیخ شدیم ! (فکر کنم یه کم بد شد وقتی مدیر پیش داشت خودشو تیکه پاره می کرد واسمون حرف می زد و آسمون ریسمون به هم می بافت و نصیحت می کرد، من داشتم علنا جلو چشمش مسئله هندسه حل می کردم !)
پ.ن: وقتی اومدم تو انگار از تو حموم تازه دراومده بودم .....ولی حس کردم خدا منو دید . از بین همه ی این کاجای سر به فلک کشیده ی خونه ی همسایه ...
پ.ن: استاد جان فردا منو واقعا و حقیقتا با دیار باقی می فرسته! از پشت تلفن حرفاش بوی کشت و کشتار می داد . هی ! خودمم می دونم خیلی زشته که با یه صفحه درس بدون تمپو و ریتم و چپرچوله می خوام برم !