امروز یه دسته دختر دبیرستانی خل و چل در راستای ولیعصر یا شریعتی ندید که خیابونو گذاشته باشن رو سرشون؟
خب امروز هم بالاخره طلسم امتحانا شکست و ما دیپلم گرفتیم !!!!! بسیار هم مفتخریم ! به همان اندازه که انگار PHD گرفته ایم ! و هیچ کس خق نداشت به ما چپ نگاه کند یا بگوید " بالای چشمت ابروست" چون ما دیپلم گرفته بودیم و بسیار هم مفتخر بوده ایم!
فیلم "زن ها همه فرشته اند" را هم فقط در روزی مثل امروز می شد دید ! امروز که آنقدر احساس رهایی می کردیم که محتوی فیلم مهم نبود ! نفس کار سینما رفتن بود !!!!
نمی دونم چرا حس گندی گرفتم. از همین یک ساعت پیش . دلیلش رو هم کم و بیش می دونم شاید .
من آزادم تا 15 تیر و بعد دیگه پیش! اونم می گذره و امیدوارم زود بگذره .
امروز آنقدر از تو متنفر شدم که تمام غذای سحر "نفرتی" شد .
امروز آنقدر بلند بلند خندیدم که دل و روده ام به هم گره کور خورد .
امروز آنقدر وسط فیلم ، همان موقع که ان جا داشت بارون می بارید دلگیر شدم که هنوز هم حسش هست .
امروز آنقدر رها شدم که فراموش کردم چه می خواهم بکنم .
امروز....
می ترسم . خیلی . قبلا هم ترسیدم ولی امروز یه جور دیگه است . انگار بیگانه ام . انگار هیچ "هفت" سال گذشته ای وجود نداشته است . انگار هیچ "آن روز که برف بارید" و هیچ "خزان"ی در کار نبوده است . به اندازه ی عظمت "داد بیداد" ترسیده ام.
یک لحظه دوباره حالم ازت بهم خورد.تقصیر خودته ! خودت نمی دونی . چرا . می دونی . خیلی هم خوشحالی .
تمام انگشتای پام تاول زده. از بس که خیابون متر کردیم !!!
فردا یا پنجشنبه روز غمگینی خواهد بود. خیلی غمگین . و من حتما آن شب گریه خواهم کرد و حتما شام هم نمی توانم بخورم . و حتما از لذت آنجا هم هیچ نخواهم فهمید . و حتما روز بعدش غمگین تر خواهم بود .
دلم می خواد برم بهشت زهرا . تنهایی . و ساعت ها با تو حرف ها بزنم .
خدایا خودت اون حس قوی رو ایجاد کن ! از نوع خوبش .