تبليغاتX
مدادرنگی

سعی می کنم به امروز فکر نکنم . شاید برای همین تا ساعت 9 شب خوابیدم . به امروز فکر نکنم و به همه ی خداحافظ ها ... و به همه ی تموم شدن ها . و بعد می بینم که نمی شه .

عجب حس مزخرف و بدی دارم . خیلی بد . اندازه ی همه ی خیلی های حده !

دوباره بین دوتا حس گیر کردم و کشیده می شم . حالا استرس این وسط از کجا اومده من نمی دونم . دقیقا یه هاله ی منفی دورم رو گرفته . لعنتی !

 

نه باور می کنم و نه سعی می کنم باور کنم که امروز آخرین روز مقطع دبیرستان بود. با این که از دوسال قبل بیشتر اومدیم ولی خیلی زودتر از هر سال دیگه ای گذشت . وحشتناک  زود . و یه دفعه چشم باز کردیم و دیدیم شد 25 اردیبهشت و خداحافظ ... و مثل آدمای بهت زده همدیگرو بغل کردیم و با شک گفتیم هنوز یک زنگ شنبه مونده . و هنوزم  یک سال دیگه . و بعد تو دلم تکرار کردم که سوم یه چیز دیگه است . حتی حده هم اینو گفت.

 

نه آخرین روز آمفی تئاترو باور کردم نه آخرین کلاس حده رو . نه آخرین کلاس کبی رو . نه آخرین نهار مسخره رو .

 

اه . اصلا و اصلا نمی خوام اون حس اولای سال برگرده. آخه همه آتیشا از گور تو لعنتی بلند می شه . ( این رو نه بخونید و نه بپرسید)

 

واقعا و حقیقتا دیگه مثل اون موقع که هیچی ، کلا هیچی هیچی . خیلی عادی !(لازم نیست اینو بفهمین مهم نیست)

 

آخه چرا امروز باید چهارشنبه باشه حتما ؟! چهارشنبه ها که همیشه پر از اتفاقه . همه ی ستاره پرانتز ها یا رو جزوه های هندسه است یا زبان فارسی یا جبر .

 

چرا بارون ؟ اونم امروز . اینهمه روز هوا ابری بود . حتما باید همین امروز می ترکید ؟ مثل دل من !

 

اندازه ی همه ی کلیپ ها و اندازه ی همه ی عکسا و اندازه ی همه ی مسخره بازیا و قرقره سواریا(!) و نهار خوردنا و شب یلداها و خیلی بده ها و خانوما نگا و چی بگو ها و نفهمیدی چی شد ها  و توچال رفتنا و پارک رفتنا و بستنی عروسکیا و عکسای بچگیمون روی بردو 10 به توان 50 بالای تخته (که سال تموم شد و یکش رو نچسبوندیم) و صفرای کوییز فضایی فیزیک و خفت و صدای فیل درآوردنا و شترها و گاو مشدی حسن و لغت مشهورها و آکادمی رفتنا و ستاره-پرانتزا و موشکا و قایقای تاریخی(!) و عهدی که با تو بستیما و ادا درآوردنا و سینما آپاچیا و اینتل ها و مرغ ها و خرس آزاریا و تو بلوار آویزون شدنا و ایرج خوندنا و نون بربری خریدنا و چایی خوردنا و  همه و همه ی چیزایی که جز تودلم هیچ جا جا نمی شن ....( فعل نمی خوام بذارم. می تونه از نمره ی زبان فارسیم کم کنه  . خودتون پرش کنین )

*: ۱۰ به توان ۵۰ شامل یه یک و ۵۰ تا صفره که هر کدوم شکل یکی از خاطره هامونن و برای درک عظمت تعداد الکترون ها در حرکت کاتوره ای نقاشی کردیم!

*: قرقره سواری : تو مدرسه دارن یه کارایی می کنن که ما نمی دونیم چیه ولی تو کاراشون یه دونه از این قرقره گنده ها که بهش فیبر نوری می پیچن داره (معمولا این قرقره ها رو توی سیم کشیای برق می بینین) و چون خالی شده و گوشه ی راهرو ما سوارش می شیم تازه باهاش حرکتم می کنیم . اصلا فکر نکنین کار آسونیه ها چون خیلی بزرگه و یه کم تعادلتو از دست بدی با مخ از پشت قل می خوری زمین تازه هر لحظه هم خطر معاون و مدیر و این چیزا هست ! افتاد دوزاری؟

 

این سرنوشت جزوه های تاریخه بعد از امتحان . یه سریشون هم موشک شدن و باهاشون حمله ی موشکی کردیم !

 

 

 

اینم بساط چایی کلاسمون که البته سال دیگه هم ادامه خواهدداشت .

 

 

 

می تونین نتیجه بگیرین که من اصلا حالم خوب نیست ! خب دلم تنگ می شه دیگه ...

پ.ن : برام دعا کنین نهاییا رو خوب بدم ! آزمون ورودی هم قبول شم !

 




+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0 نويسنده سپیده

این دوتا رو از تست نایت اسکین گرفتم . بی خودی دلم خواست بذارم اینجا ...

به سحر: می دونی دومی یاد چی انداخت منو ؟ شب یلدا !!! نهارخوری ... برف ... بلوار دانشجو ... و کمی عقب تر .... اتفاقایی که افتاد

آخر گذشت
آن زمان کهنه ی دیدار
رفت آن ثانیه های پر هیاهو
شکست آن لحظه های زیبا
و تو ، چه ساده گذشتی از این همه احساس

 

زمستان
سرآغاز نگاه سرد تو بود
و شب بلورین من
معصومانه شکست
با حجم سنگ های غرور تو




+ تاريخ پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 11 نويسنده سپیده

سلام . می تونید اینو نخونید . فقط ثبت خاطره است . همین . فقط چرندیات تو دل منه .... میگم اصلا بیخیالش

 

سه شنبه زنگ دینی رو می پیچونی و 3 دقیقه ای نهار می خوری که بری پایین و وقتی می خوای وارد شی  قلبت شروع می کنه به تند تند زدن و یاد پارسال و سال قبلش میفتی . یاد خاطراتت که بیشترش خلاصه می شه تو کارگاه رباتیک و کارگاه ابزار و آزمایشگاه فیزیک و تجربه کردن همه لحظه هایی که خندیدی گریه کردی حرص خوردی دعوا کردی و ... یاد پارسال که هفته ی آخر مونده به همایش هر روز و هر روز میموندین مدرسه و کار می کردین و تو می دونستی که این لحظه ها زندگیت می شه ... یاد پارسال که جلوی در واحد هنر با شیتای یونولیت و چراغ الکلی و کاتر داغ دکور می بریدی و رنگ کاری و از یه طرف استرس اینکه چرا استاد راهنمات  نیومد و وای کارت موند و برد اشکال داره و با همه و همه ی اینا امسال که دلت همون پارسالو می خواد با تمام اتفاقاش ... امسال که سومی و دیگه نه اجازه داشتی بری انجمن و نه اجازه داشتی پروژه برداری نه تونستی تو همایش دمو بدی فقط و فقط به خاطر اینکه نمی خواستی حتی یه سوال کوچیک هم بپرسی که مبادا خسته تر از اینی بشن که بودن و چون گفته بود با ما نباید کاری داشته باشی  ... و اینکه دوباره نقشه ی فاینال جلوم پهن شد و رفتم تو کار اتصالی و اصلاح و و نویزگیری و ... و آخرش که نتونستم تحملش کنم و نپرسیدم و جمع کردم و اومدم خونه و تمام روز چه هندسه ای خوندم واسه امتحان بی موقع فرداش و دلم مدرسه بود ... دلم اونجا گیر کرده بود ... پیش گلی و بقیه ... و صبح پنجشنبه با چه حالی امتحان می دی و با هر بار پیج دلت میریزه پایین و ... بعدش با کله 4 طبقه می دویی پایین و وقتی وارد می شی تا می تونی سعی می کنی به غرفه ی رباتیک نزدیک نشی و از دور فقط دید می زنی که اوووه چه خبره ... و اون همه خبر یعنی تست اولیه ی زمین ... همه یروژه ها رو می بینی و به توضیخای همه گوش می دی و حواست نیست چی می گن.... و بالاخره دلت طاقت نمیاره و می ری ... بچه های سال اول که صدات می زنن "پیشکسوت" دلت میریزه و یاد .... آره یاد همون صندلیه گوشه ی راست انجمن میفتی و یاد .... ربات نمونه ی مبتدیا رو که نشونت می دن می بینی روش نوشته سپیده عرفانه و می بینی ربات دوره اولتونو گذاشتن نمونه ! ... میای بری جلو می بینی دور زمین زنجیر کشیدن یعنی فقط بچه هایی که مال غرفه ان بیان تو و تو نگاش می کنی و دلت می گیره و می ری ... میری بی هدف بقیه رو می بینی تا طبقه ی سوم و بر می گردی به هوای اینکه مسابقه دیگه تموم شده باشه که بری بچه ها رو ببینی و معاون نکبت جلوت سبز میشه و میفرستت کلاس و تو تمام مسیر تا کلاسو هوار می زنی که من نمی خوام برم سر کلاس مسخره ی کامپیوتر و دیر می ری سر کلاس و معلمه شاکی و تو خودت سر کلاس و دلت 5 طبقه پایین تر جلوی برد داوری ...

کلاس که تموم می شه انگار از قفس آزاد شدی ... پر می زنی پایین و به زنجیر که می رسی یاد پارسال میفتی و از زیر زنجیر رد می شی و می ری تو و سلام و احوالپرسی و خسته نباشید و حسرت و حسرت و لبخند و لبخند و خستگی همه و چشای پف کرده و ذرت و ....

گلی رو میبینی که گریه کرده که همه چی تموم شد و زیر دریاییش کار کرده و همه ی احساسشو درک می کنی ...

مسابقه ی دبیرستان می خواد شروع شه و تو میری تکیه می دی به دیوار کنار برد و همه رو که دارن بیرون می کنن تو یه نگا که می کنی می گن شما که نه ... شما پیشکسوتین !!!! ای بابا ... گذشت .

وسط مسابقه بغضت رو می خوری و یکی از بچه ها می گه سپید چرا سرخ شدی و بعد هوار می زنه که چرا گریه کردی و تو می گی سسسسسسس و بعد حدس می زنی که نکنه فهمیدن؟!  و بعد 1 ساعت خواهرتو سرگرم می کنی تا مسابقه تموم شه و بعد هم ... خسته نباشید و خدافظ .

و میای خونه و کتابتو بر می داری که درس بخونی و می بینی که به اندازه ی همشون انگار تو هم کار کردی و کتاب پرت می شه اونور و تو میفتی رو تختت و دلت برمیگرده به پارسال همین موقع ............ و انتظار و انتظار برای یک سال و دو ماه دیگه .....

 




+ تاريخ جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 22 نويسنده سپیده