تبليغاتX
من و خودم...

انگار از آخرین باری که نوشتم صد سال می گذره ... خب حالا اعتراف کن ! جی تورو به نوشتن کشونده ؟

احساس یه بادکنک پر از آب دارم که آماده است با یه تلنگر بترکه و هر جی توشه بریزه بیرون . خیلی حس بدیه!

 

روایت اول:

سه روزه شایدم بیشتر ... شاید یه هفته است ... شایدم 47 روزه که عجیب شدم . خودم برای خودم از درون! و این یعنی آماده شدن برای از هم پاشیدن .

گذشته ترها هر چی که می شد ، هر اتفاقی که من دوست نداشتم ، هر چیزی که اذیتم می کرد برای بعدش یه چیز خوبی پیدا می شد . یه چیزی مثل دلخوشی . حالا دیگه اینجوری نیست . انگار هرچی برای اون چیزی که می خوام بیشتر می گردم دورتر می شه . حالا هر کوفتی که باشه .

فکر می کنی نوشتن خالیم کنه ؟ نه !حتی گریه هم نه! حتی جیغ بنفش هم نه ! اینم نه . اونم نه . اون یکی آره! اووووو ولی کو تا برسی اونجا! ببین باهام دعوا نکن حوصله ی خوشبینی الکی ندارم .

 

روایت دوم:

روز سوم بود یا روز هفتم ... داشتیم خرما ها رو می چیدیم تو دیس که یکی گفت : حس می کنم از این به بعد زندگی یه جور دیگه می شه. و واقعا این اتفاق افتاد . از وقتی رفتی همه چی عوض شده . همه چی غمگین شده ( رجوع کنید به شعر مشیری : تو نیستی که ببینی ) حداقل اگه خدا حرفمو قبول می کرد که بمونی ، و تو الان به جای اینکه پیش خدا باشی اینجا پیش ما بودی ... این می شد برام یه دلخوشی بزرگ . یه آرامش بزرگ . یه چیزی که شاید کمکم می کرد ولی اینجوری نشد .

 

روایت سوم:

استکانای چایی رو از پذیرایی خونت جمع می کنم میریزم تو ظرفشویی .... از تو پذیرایی دو نوع صدا میاد یکی صدای نوار یاد مادر ... کجا رفتی کجا رفتی کجا رفتی و صدای کمانچه ی ممتد .... و دیگری صدای جیغ .

لبامو گاز می گیرم .نفس عمیق می کشم. شیر آبو باز می کنم .اشکام میریزه رو استکانای کفی .

شبا یا نمی خوابم یا بد می خوابم .

 ببین من که انقدر مقاوم دارم می شکنم . دارم می شکنم نه . داغون شدم . فقط کسی نمی بینه . هیچ کس .

از همه جا . از این اتفاق وحشتناک و از هر روز زندگی و از همه ی چیزایی که عجیبه . داغون شدم فقط کسی نمی فهمه!

 

روایت سوم:

به قول سحر شاید اگه هر روز خودمو نگه می دارم که بخندم که خوب باشم ( که واقعا تلاش می کنم ) که بعضیا نگن چیه باز اخمات تو همه و.... اینا همش اداست!

باید خوب باشم . باید! می دونی چرا ؟ چون همه ی ادما دیر و زود از دیدن تو ِ غمگین خسته می شن .

دوری لعنتی خیلی دور !

 

روایت چهارم:

دوهفته به سازت دست نمی زنی . بعد خودتو می زنی به خریت که اصلا کاری برای مدرسه نداری و همه چی به درک و از این حرفا و می شینی پای ساز کم کوک (یا همون بی کوک) و درست تو شاد ترین و زیبا ترین قسمت قطعه ی بیداد یه قطره اشک سر می خوره و صاف میفته رو سیم سل .

و انقدر عصبی ساز می زنی که سیم ر پاره می شه و بعد دیگه صدا رو خفه می کنی .

 

روایت پنجم:

 تقصیر توئه ! می تونی بهتر باشی . خیلی بهتر ولی شخصیتت اونقدر خوب نیست . اونقدر که من می خوام خوب نیست . همه می گن این طبیعیه ولی من می گم نیست . لعنت به همه چی که دوره ! لعنت به همه چیزای نامساوی !

 

روایت ششم:

بوی همایش میاد با یه حس عجیب حسرت !

 

روایت هفتم:

دیگه پنجشنبه ها اونقدر که قبلا خوب بود نیست . حتی بده .

 دلم می خواد این ژنجشنبه یه بارون اساسی بیاد .

نمی تونم بیخیال شم و این عذاب آوره .

 

این روایتا ادامه داره . بهتره خفش کنم !

 

 

پ.ن"وبلاگم دوساله شد . و چقدر زود گذشت از ۲۸ فروردین سال اول ...

+ نواخته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 22  توسط سپیده | 
نوروز پیروز ...

زیاد نمی خوام درمورد عید حرف بزنم. چون راستش اصلا و اصلا احساس نمی کنم عیده . ولی می خوام از ته ته ته دلم آرزو کنم برای همتون که امسال سال خوبی برای همه باشه ... و بازم آرزو کنم که همتون با هم درکنار همه ی اونایی که دوستشون دارین باشین .

بازم سال نو مبارک .

+ نواخته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 16  توسط سپیده |