تبليغاتX
من و خودم...
باید نوشت یا نه رو هنوز نمی دونم . از یه طرف دارم منفجر می شم انقدر که دلم پره . از یه طرفم یه حقیقت باور نشدنی.

اینکه

پر کشید و رفت ...

و ما موندیم تشنه ی همه چیزایی که می خواستیم ازش یاد بگیریم 

پ.ن :همیشه تونستم اتفاقا رو برای خودم تحلیل کنم ولی از این یه کار خدا اصلا سر در نمیارم . کاش می شد توجیه شه برام . و بدتر اینکه نمی تونم با حقیقت رو برو شم .

خوب نیستم . واقعا خوب نیستم .

+ نواخته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 13  توسط سپیده | 

اینم از کرمان ... دیره ولی اومدم . راستش این روزها حس نوشتن هم نیست . ولی سفرنامه رو باید نوشت .

ساعت 5 حرکت کردیم. قطار امسال از پارسال خیلییییی بهتر و تمیز تر بود و این خودش یعنی خیلی . اونشب ساعت 4 صبح خوابیدیم ساعت 7 صبحم این آقاهه ی قطار که خیلی هم پررو بود اومده بود و با تمام قدرت می کوبید به شیشه ی کوپه که زودباشید ملحفه ها رو بدین. بماند که چقدر اذیتش کردیم . رسیدیم از راه آهن تا بم با اتوبوس تو راه بودیم و مستقیم رفتیم ارگ قدیم که حالا فقط یه مخروبه بود . هیچی جز یه بارو و چند تا طاق باقی نمونده بود و نگاه کردین به اون مخروبه دل آدم رو به درد می آورد . تنها چیز خوبی که بود این بود که به طور کاملا واقعی ( و بعید) مشغول بازسازی ارگ بودن . دلم می خواست همه جاشو ببینم ولی معاونمون نذاشت جلوتر از حد مجاز برم . حیف شد .

از ارگ رفتیم هتل ارگ جدید که تو همون بم بود . نهار یه پرس کباب خام خوردیم و چون همه خواب بودیم بعد از یه پیاده روی نسبتا طولانی تو محوطه ی هتل رسیدیم اتاق که مثلا استراحت کنیم . جاتون خالی زهرا چند تا آهنگ ایرج و یه آهنگ به اسم فریبا مال نمی دونم کدوم خواننده ی قزمیتی پیدا کرده بود که روز و شبمون رو با این آهنگاش گره زد ولی خوب خاطره ای شد .

بعداز ظهر رفتیم یه مجتمع تفریحی خیلی بزرگ و من و بچه ها چون اصلا حس پیست دوچرخه سواریمون نمیومد پیاده روی کردیم . و قشنگ ترین قسمتش وقتی بود که رو لبه ی حوض اونجا دراز کشیدم و وقتی آسمونو نگاه کردم انگار توش غرق شده بودم و صدای فواره ها حس خوبی بهم می داد .

شب تو یکی از رستوران های همونجا شام خوردیم که چه شامی.... !!! اون آقای گارسون بی فرهنگ بی نزاکت مرضش گرفته بود که به ما و میز بغلیمون شام نده که آخرش یه دعوای اساسی داشتیم به پا می کردیم که پیتزاها رسید ولی جاتون خالی خام خام !!!

صبح فرداش رفتیم کارخونه ی کرمان موتور که گل تولید می کرد و یه ماشین دیگه به اسم لیفان . خیلی هم چرند بود . نهار رفتیم یه جای خیلی خوب جوجه کباب خوردیم که من به خاطر پیتزای شب قبلش هیچی نتونستم بخورم . بعد برگشتیم هتل دوباره شبش رفتیم همون مجتمع پارکه . بعد کلی جرئت پیدا کردیم چندتایی تا تهش رفتیم که مثلا بوفه اش رو پیدا کنیم . کلی هم تازه خطرناک بود . بعدش زنگ زدن که بیاین یه جایی تو این مکان درندشت رستوران آمیرزا ... که بازم جاتون خالی ما گم شدیم . اونجا هم یه چیزی تو مایه های این پارک سرخه حصار یه کم بهتر . خلاصه ما به هر بدبختی بود رسیدیم به این آمیرزا ... که همزمان با رسیدن ما گروه امداد نجات که شامل معاونمون و دوتا از معلما بود که توسط خفت کردن یکی از اون کرمانیای بیچاره که از بخت بدش با مزدای عزیزش اومده بود هواخوری راه افتادن که ما و بقیه افراد گم شده رو پیدا کنن . شام که خوردیم قبل از اینکه حرکت کنیم که بزن برقص اساسی تو اتوبوس داشتیم که تازه این راننده اتوبوسه بیرون کشیک می داد ببینه معلما کی میان . بعدش بازم تو راه تا هتل کل رقصیدیم . آقای راننده  هم تازه جو گیر شده بود و نور اتوبوسو کم کرده بود و هالوژنای آبی روشن کرده بود و یه جوری رانندگی می کرد که من به سالم رسیدنمون شک داشتم . فردا صبحش رفتیم ماهان و کرمان و رفتیم یه رستوران که نهار بخوریم . چشمتون روز بد نبینه !! قبل اینکه ناهار بیارن تو جعبه ی دستمال کاغذی تعدادی سوسک پیدا شد که نصف بیشتر بچه ها از غذا خوردن صرف نظر کردن و یه ماجرایی هم اونجا بود . ما که خوردیم خوشمزه هم بود . بعد رفتیم هتل جهانگردی که بچه های نهار نخورده نهار میل کنن و بعدش رفتیم بازار که خرید کنیم . چه بازاری کهاز هر طرفش احساس می کردی جونت در خطره !!! هیچ چیز جالبی هم جز کلمپه که یه نوع شیرینیه نداشت . بعد چون دیر شده بود و هوا هم خیلی تاریک ما هم در شرف گم شدن تو اون بازار خیلی خطرناک بودیم با سرعت نور شروع کردیم به دوییدن که سر ساعت برسیم که جایی که قرار داشتیم و واقعا خیلی ترسناک بود . ما رسیدیم . بچه ها هم رسیدن ولی یه دونه از مربیا نبودن . می تونین تصور کنین تو کرمان ! شب ! هوا تاریک ! 90 تا دختر دبیرستانی ! هر کدوم با چند کیلو بار ! معلما هم هیچ کدوم مبایلاشون نمی گرفت . آخرش یکی از بچه ها اعلام کرد که معاون جان تو کلمپه فروشی گیر کردن . خلاصه کلی دیر شده بود و ما باید می رفتیم راه آهن . اومدیم سریع سوار اتوبوس شدیم که.... سقف اتوبوس گیر کرد به طاقیای ورودیه بازار و گیر کرد و آقای راننده ی نفهم گفت که من از اینجا تا شنبه تکون نمی خورم که بیمه بیاد و شماها هم به من چه . داشت یه دعوای خونین راه می افتاد که خلاصه با هزار سلاکم صلوات راه افتاد . وقتی رسیدیم راه آهن رو رکاب بودیم . هرکی با نهایت سرعت می دویید تا بالاخره رسیدیم. صبحم ساعت 10 تهران بودیم . خسته و خواب آلود .

در کل خوش گذشت .

خیلی حرف زدم . خودم نمی دونم با این وضعیتی که الان دارم این نیرو رو یه دفعه از کجا آوردم و نوشتم .

امروز بیداد رو شروع کردم .

امروز ، روز خوبی نبود . دیروز هم نبود . من نمی دونم خدا داره چی کار می کنه . من نمی دونم .... خیلی چیزا رو !

چهارشنبه روز عجیبی بود. هنوز تا 19 اسفند مونده . بستنی رو بردیم . من دیگه اون سوال مقاومت معادل رو حل نمی کنم .

+ نواخته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 22  توسط سپیده |