تبليغاتX
من و خودم...

درسته من احساس راحتی از امتحانا رو دارم . حتی با اینکه دوتا دیگه تو هفته ی بعد مونده ( که اصلا برام مهم نیست همونجوری که دیگه تو هم برام مهم نیستی) مثلا باید خوب و شاد و شنگول باشم و طبق برنامه هایی که ریختم الان مشغول ساز تمرین کردن باشم ولی الان می خوام سرمو بذارم رو همین میز و های های گریه کنم .

خوب شو . خوب شو . خوب شو . آخه چرا اینجوری شدی ؟ باور نمی کنم اینجوری بی حس افتادی اینجا و تو این جامعه ی لعنتی پزشکی هم هیچ دکتر نفهمی نمی فهمه که چته!

من باید انرژی مثبت باشم !

ببین ! اصلا مهم نیست که همه ی امتحانارو چه جوری دادم . باید برای مسابقه آماده شم و وقتم خیلی کمه یکی دو هفته ! منم الان اصلا نمی تونم تمرین کنم .

 

وای وای وای وای ! می دونی ؟ فردا یه فاجعه است . چون فردا چهارشنبه است .

 

یه جمله که من دوسش دارم : " برای نوشتن بهانه می خواهد و برای ننوشتن بهانه ها . وقتی هیچ کدام نباشد سکوت تنها واژه ای است که تو و بودنت را انکار نمی کند "

+ نواخته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 16  توسط سپیده | 

درسته من احساس راحتی از امتحانا رو دارم . حتی با اینکه دوتا دیگه تو هفته ی بعد مونده ( که اصلا برام مهم نیست همونجوری که دیگه تو هم برام مهم نیستی) مثلا باید خوب و شاد و شنگول باشم و طبق برنامه هایی که ریختم الان مشغول ساز تمرین کردن باشم ولی الان می خوام سرمو بذارم رو همین میز و های های گریه کنم .

خوب شو . خوب شو . خوب شو . آخه چرا اینجوری شدی ؟ باور نمی کنم اینجوری بی حس افتادی اینجا و تو این جامعه ی لعنتی پزشکی هم هیچ دکتر نفهمی نمی فهمه که چته!

من باید انرژی مثبت باشم !

ببین ! اصلا مهم نیست که همه ی امتحانارو چه جوری دادم . باید برای مسابقه آماده شم و وقتم خیلی کمه یکی دو هفته ! منم الان اصلا نمی تونم تمرین کنم .

 

وای وای وای وای ! می دونی ؟ فردا یه فاجعه است . چون فردا چهارشنبه است .

 

یه جمله که من دوسش دارم : " برای نوشتن بهانه می خواهد و برای ننوشتن بهانه ها . وقتی هیچ کدام نباشد سکوت تنها واژه ای است که تو و بودنت را انکار نمی کند "

+ نواخته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 16  توسط سپیده | 

فکر کنم باید بنویسم یه چیزایی ... می خواستم تا بعد امتحانا هیچی نگم نه برای اینکه درس بخونم . برای اینکه... همینجوری بی خودی !

از دیشب یه دفعه چه برفی اومد . امروز دم مدرسه از سرویس که پیاده شدم تا زانوم رفت تو برف . امتحان داده نداده با عصبانیت تمام از معلم ادبیاتمون که از درسایی که نخونده بودیم سوال داده بود ، پریدیم تو حیاط . چه حالی می ده وقتی دراز می کشی کف حیاط و دفن می شی و احساس می کنی اگه تا یک دقیقه ی دیگه بلند نشی دیگه هیچ وقت بلند نمی شی . این مدیر ما هم که نمی دونم هدفش از اینکه نوک کوه مدرسه ساخته چی بوده ؟! اه اه اه . خاک بر سرا فردا رو تعطیل کردن یه روز امتحانامون بیشتر شد . من نمی دونم آموزش پرورش تعطیل نکرده اینا چرا کاسه داغتر از آش می شن تعطیل می کنن ؟!

5 تا دیگه مونده و من با تنها امتحانی که مشکل دارم تاریخه . از کتاب تاریخمون متنفرم و تو طول ترم هم لای کتابو باز نکردم . انگار من بیکارم بشینم تاریخ دری وری آموزش پرورشو بخونم .

دارم آلبوم مسلم علیپور گوش می دم خیلی هم باحاله . ریتم لری با پاپ !

اصلا این روزای بد رو دوست ندارم . فقط می خوام مامانی زودتر از اون بیمارستان لعنتی بیاد بیرون . خیلی هم حالش خوب باشه .

دلم برای کلاس سازم و سازم و همه چیز تنگ شده . امان از این امتحانا ! فکر کنم بعد یک ماه استادم اصلا رام نده تو کلاس .

می تونم الان برم تمرین کنم .

 می ترسم . هنوزم خیلی می ترسم .

خستگی آدم اگه اساسی از بین نره می مونه و می مونه و خسته تر می کنه .

اوه اوه یه چیزی دامب خورد زمین . همسایه بالایی داره برف پارو می کنه .

دلم آتیش می خوام . دلم می خواد الان 25 دی باشه . دلم می خواد الا سال 88 باشه . دلم می خواد الان اون روزی باشه که خزان یاد گرفتم . دلم عجب آدمیه ! هم آینده رو می خواد هم گذشته رو . دلم برای یه عالمه آدم تنگ شده . بذار این امتحانا تموم شه ... !

همش فکرم پیش مامانیه . اصلا تمرکز ندارم . خدا کنه زود خوب شه .

می دونی ؟ این لیوان گنده ی نسکافه هم حالمو بهتر نکرد .

 یه کتاب می خوام بخونم تو مایه های عادت می کنیم .

 

+ نواخته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 12  توسط سپیده | 

تا حالا انقدر حالم بد بوده ؟.... نمی دونم ! می دونم الان افتضاحم . و تو این شرایط اصلا غیر عادی نیست که بشینم و زار زار گریه کنم .

خیلی زیاد خستم و بدترین چیز اینه که اینه که امیدی ندارم که بهتر شم . امتحانای ترم از شنبه شروع می شه  و منو خسته تر می کنه . حتی نمی دونم چه جوری می خوام بخونم .

هر چیزی که خوب باشه هم روم تاثیر نمی ذاره . بدتر از همه تویی ! تو ! که این حس مزخرف بد افتضاح ایجاد شده رو هر جور میام نابود کنم میبینم که انقدر واقعی حس می شه که هیچ کاریش نمی تونم بکنم و این خیلی بده !

شب یلداتون مبارک . چه تبریک دیری ! امسال شب یلدا مدرسه بودیم . شب خوابیدیم . یعنی در واقع تنها کاری که نکردیم این بود که بخوابیم . و چه برفی اومد اونشب . و اون چهارشنبه ی شیرین تلخ چقدر برام سنگین و آزار دهنده بود . توقع همه چیو داشتم چز اونی که شنیدم (چه شوخی چه غیر شوخی) . و فال حافظ اونشب عجب چیزی بود که هنوز خودم تو کفش موندم : "...نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد "

و چیزی که هنوز اصلا و اصلا از حیرتش بیرون نیومدم اینه که دیشب با همون نیت یه فال دیگه گرفتم و همین درومد .

چند ساعت شد ؟ فکر کنم بیشتر شب رو تو همون  چهاردیواری پر خاطره که جونم به تک تک نقاطش بسته است ، نشستم رو میزی که هیچ وقت نمی تونستیم بشینیم روش و زل زدم به میزو صندلیا و چه سخت اتفاق مسخره و بیخود اونروز اذیتم کرد . با صبا و عرفانه حرف زدم و نگرانیم شد 100 برابر . sms نمی رفت و من داشتم از نگرانی دیوونه می شدم . هنوزم نگرانم . خیلی نگران . هرچقدرم بشه بازم نمی تونم دست بکشم. بعد sms رفت و من بعدش کلی خودمو فحش دادم که delivery خاموش بود . ولی من شک دارم نرسیده باشه و اینکه جوابی نیومد چقدر هممونو نگران تر کرد !

بعد از پنجره ی همونجا که بلوارو نگا کردم شده بود سفید ! یکدست و بعد گریه کردم . نگرانیه و حرف اونروز و حسرت همه چیزایی که دیگه تموم شده کار خودشو کرد . عجب شبی بود . چقدر برام سنگین بود .

سحر دیگه تموم شد . دیگه شور و عشق چهارشنبه ها که از سه شنبه شبا شروع می شد تموم شد ، نقطه

 

آقا معلم نکنه همه چی تقصیر تو باشه ؟ آره مطمئنم . همه چی . همه ی همه چی تقصیر توئه .

یاد باد آنکه نگاهت نظری با ما بود ...

 

و حالا بازم خیلی خسته ام . حتی انقدر که نمی دونم باید چی کار کنم . به هیچ چیزی مطمئن نیستم و تو هم دیگه اونی نیستی که کمکم کنی . بهت می گم . خیلی زود . من نمی تونم حتی اگه تو بتونی .

 

فکر کنم خیلی می ترسم ...  خدایا ! حالم خیلی بده .

پ.ن: آنتی بیوتیکم رو یادم رفت بخورم . دافظ

+ نواخته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 16  توسط سپیده |