تبليغاتX
من و خودم...

بیرون از آسمون سیل میاد . پنجره بازه ولی من از هوای بیرون سردم نیست !

معلمه داره قوانین جذب درس می ده . نمی خوام بفهمم . نمی تونم گوش کنم .

سرمو می ذارم رو میز و زل می زنم به پنجره که فقط آسمون توش معلومه و نوک برج میلاد . بارون میاد

چهارشنبه ها فرق داره . چهارشنبه هایی که بارونیه خیلی فرق داره .

پارسال خیلی چهارشنبه های بارونی رو دوست داشتم .

امسالم خیلی دوست دارم ولی لحظه به لحظه اش حسرته !

پشت اون در شیشه ای با قاب سفید که بمونی و نتونی بری تو  ... اینه . حسرت !

فکر کنم این چارشنبه های بارونی قصد دارن منو داغون کنن !!!

پ.ن:می خواست نیاد فضولی ! هیچ عیبی هم نداشت !

فکر می کنی بتونم تا بعد از امتحانای ترم اول دووم بیارم ؟ می تونم ! تصمیمو گرفتم .

 

+ نواخته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 16  توسط سپیده | 
یه حسی که نه خوبه نه بد . خنثی است . می دونی ؟ خیلی رو اعصابه .

 این زندگی نیست ، پس زندگی چیه ؟

هنوزم می خوام با پررویی تمام به چهارشنبه ها فکر کنم و در موردشون تصمیم بگیرم . حال همه رو هم دارم بهم می زنم . می دونم !

من چرا هنوز خوب نشدم ؟ نکنه واقعا یه مرضی گرفتم ؟!

"فردا کلاس ساز دارم" خیلی جمله ی تکراریه و "تمرین نکردم" از اونم تکراری تره . ولی این دفه خیلی تمرین کردم .

م.ا.م -->  اگه گفتی مخفف چیه ؟

چرا فکر نمی کنه؟؟؟؟؟؟؟

می دونی ؟ بیخیال ! هرچی میشه  بذار بشه .

+ نواخته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 13  توسط سپیده | 
۵شنبه تو مدرسه دوبار غش کردم .

تا شب سر درد و سرگیجه داشتم .

تا دو روز تعادل نداشتم .

جمعه هم همینطور .

شنبه زنگ آخر بابا اومد دنبالم .

دکتره یه مشت چرت و پرت گفت . 

من هنوز سرم به شدت درد می کنه .

فکر کنم یه مرگیم شده !

 

بدون اینکه بدونم چی . احساس مرگ می کنم !

آخر این هفته خوب می تونه باشه . خیلی خوب . پنجشنبه تعطیلیم . و من می خوام این آخر هفته اصلا درس نخونم . می خوام ساز تمرین کنم . ققنوس خیلی قشنگه و خیلی سخت .

+ نواخته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 17  توسط سپیده | 
دور باید شد یا نزدیک ؟

سخت باید شد یا نرم ؟

دل باید بستن یا رهانیدن ؟

جدایی یا که پیوستن ؟

اشک باید ریخت یا لب گزیدن و سکوت ؟

فکر باید کرد یا رها باید ؟

چه کسی می داند ؟

+ نواخته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 22  توسط سپیده | 

حرف های ما هنوز نا تمام

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آن که باخبر شوی

لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود

آی.......

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان چقدر زود دیر می شود

 

دکتر قیصر امین پور

 

 

انگار همین دیروز بود که جمعمون کردن تو آمفی تاتر و قیصر امین پور اومد روی سن و گفت من اومدم خونه ی دخترام .  برامون شعر خوند و حرف زد و ما شنیدیم و شنیدیم .

خبر از راهنمایی از بین دوستای دختر استاد گذشت و گذشت و رسید به دبیرستان . خبر رسید که قیصر امین پور هم از بین ما رفت . به همین زودی!

 

+ نواخته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 15  توسط سپیده | 
وقتی نگرانی خفت می کنه !

مثل یه مرداب ثابت .

 

+ نواخته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 16  توسط سپیده | 
حس یه چهارشنبه ی بارونی و با چشم دیدن نبودن لحظه های پر خاطره ی انجمن هم یه حس شیرین می ده هم یه دردی به دلت می اندازه .

می دونی ؟

 ما و ما و نصف ما و نصفه ای از نصف ما

گر تو هم با ما شوی جملگی صد می شویم .

+ نواخته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 16  توسط سپیده |