تبليغاتX
من و خودم...
کی به آرامش می رسم ؟ یا اینکه کی به زندگی می رسم ؟ به چیزی که خودم می خوام ــــــــــــــــــــ
+ نواخته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 21  توسط سپیده | 

امروز مدرسه ها باز شد برای ما . چهار رو ز در هفته باید بریم مدرسه چون سومیم . بگذریم که من امروز حالم کلی گرفته شد. ولی ... روزگار می گذره . باید گذروند . شاید با جرات قبل نه ولی شاید آروم بتونم بگم بیخیال دنیا ! فقط می خوام این چند روز پیش بره و همه چی بیاد تو دستم .
___________ این جای خالی چیزیه که نمی خوام بگم !

اینو خیلی وقته می خوام بزارم وقت نشده ! حالا می ذارم .

 

و من با نهایت نگرانی برای تو می ترسم، برای باز شدن حفره های کنجکاو درونی ات ، از جهت گیریشان می ترسم . و از کودکانه های هیجان زده ی ادراکت . و من برای تو از پیچک های مرگ آور اطرافت ، با تمام دل های مادران نگرانم . آنقدر .. آنقدر که می خواهم با ناخن هایم آنها را بدرم . می خواهم با انگشتان ترسیده ام هوا را از مغز های بی فکرشان بگیرم . مغزهایی که جز ندیشه ی مرگ آوری هیچ ندارند . می خواهم ریشه ی وجودشان را به نابودی گره بزنم .

می خواهم با دستان خودم ، این پیچک ها را از ریشه درآورم . می خواهم افتخار حفاظت از تو روی همین دستانم بماند  همین دستهای آلوده به خون پیچک های خونخوار !

می خواهم کودکانه های ذهنت را رشد دهم ، نه همانگونه که مشکلات مرا ، بلکه به شیوه ی آرامش بخش مادرم .

تمام افکارت را ، تمام حرکات ذهنت را ، همه را باهم در آغوش می کشم . بگذار تمام اندیشه های آلوده شده ات جذب جسم من شود و سلامتی بماند برای روح تو !

می خواهم آنقدر قوی از نو برویانمت که قوی ترین پیچک های خفقان آور هم در برابر عظمت افکار تو دوام نیاورند. و من با تمام وجود برای تو امید می آفرینم!

+ نواخته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 16  توسط سپیده | 

یه احساس خنک دارم . یه احساس مثل اینکه ظهر تابستونی رو زیر باد خنک کولر بگذرونی و یه داستان زیبا ... نخونی ، بنویسی . یا یک شعر . حس پایان کتاب 7 هری پاتر الان تو وجودمه . تموم شد . از بچگی از دبستان با هری پاتر بزرگ شدم . خوب حالا که تموم شد شاید من دیگه تو بچگیم نیستم هرچند همیشه به خوشی اون موقع ها غبطه می خورم .

 

فردا صبح برام مهم نیست چه اتفاقی می خواد بیفته . شاید همه ی چیزایی که لازم باشه رو در جواب بگم . شاید داد بزنم . شاید آروم باشم . در هر صورت این اولین بیخیالیه .

این آوازیه که تو همایون(یه قسمتش) که فردا باید تحویل بدم :

گر تواش وعده ی دیدار ندادی امشب       پس چرا دیده ی من از همه هشیارتر است

 

می گن خوش بگذره زود می گذره . ولی من فکر میکنم اگه خوب بگذره اونقدرم زود نمی گذره .

دیروز یه روز خوب بود و البته خوش . خیلی خوش و طولانی . صبح کلاس زبان . معلم زبانمون خیلی جوکه و کلی خندیدیم . بعد خونه ی سحراینا تا ساعت 8 . بعد رستوران با مامان بزرگ و خواهری . بعد تا 2 نصفه شب هری پاتر رو تموم کردم . شب حس کردم که چه روز خوبی رو گذروندم احساس سبکی می کردم .

 

امروز باقالی پلو پختم و خیلی خوشمزه شد. احساس خوبی دارم سبک و راحت . دلم می خواد الان پاشم و با یه آهنگ ملایم کلاسیک باله برقصم .

 

خوب می دونم این حسای خوب زود می گذره . چون خوب می دونم اینو سعی می کنم  دم رو غنیمت بشمارم.

 

به زودی آپ می کنم با یه نوشته .

 

نور اتاقم رو دوست دارم . کلا نور خیلی زیاد دوست ندارم . نور نارنجی اتاقم رو دوست دارم .

دلم هوس شمال کرده یه عالمه ...

 

 

+ نواخته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 17  توسط سپیده | 
خب . حالا رو هوا نیستم . سفت چسبیدم به زمین ! یا به قول اون داستانه که اسمش بود : چند سانت توی زمین !

دارم فکر می کنم شاید اگه اون اتفاق می افتاد من انقدرم برام مشکلی پیش نمیومد . شاید چون همه چیز مثل قبلا نیست . مثل یک سال پیش ! حالا که موند من باید تغییرش بدم . شاید این منم که همه چیو می سازم ! شاید...

از صب حس می کنم تو یه دایره ی پر از اتفاقا و احساسای مختلف دارم شنا می کنم .

به من چه ؟!؟! حالتو می گیرم . صب کن . واسه من مثلا می خوای منت بذاری ؟ من اشتبا نمی کنم از پارسال از این رو به اون رو شده همه چی . بیخود نیست که می گم تو اون دایره دارم شنا می کنم !

یه جمله ای امروز همش داره تو ذهنم وول می زنه : گاهی گذر زمان اونقدر ها هم که مهم به نظر میاد مهم نیست !

بی خیالی خوبه ... ولی من ندارمش !

+ نواخته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 16  توسط سپیده | 
جلسه ی خداحافظی ؟!؟! نه ... نه من اصلا سعی نمی کنم که باورش کنمـــــــــــــــ خدایا فقط همه چی درست شه . برگرده سر جای اولش . کمک کن .
+ نواخته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 21  توسط سپیده | 

دیدی یه وقتایی دلت نمیاد یه جو هایی رو از بین ببری . یعنی دوست ندای بگذره . مثل شادی !

ووووو.... باید از قید و بند رها شد .

دلم برای داداشی تنگ شده . دلم می خواد برم بیرون . دلم می خواد اتاقم برگرده سر جاش با آرامشش!

دلم می خواد ساز تمرین کنم . دلم می خواد بخوابم . دلم می خواد یه فیلمه قشنگ ببینم . بازم دلم می خواد برم بیرون .

 حالم از بعضیا بهم می خوره(انگشت شمار) و عاشق بعضی دیگه ام . این وسط نسبت به یه سری بی حسم .

و یه چیزی شبیه علاقه ...

همه غر می زنن . احساس می کنی یه دایره شدی و دورت پر از انرژی های منفیه .

واقعا یه روز؟ نمی دونم !

ذهنم پراکنده است . لازم نیست جمعش کنم . شده چند پاره ی متفاوت !

 

+ نواخته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 14  توسط سپیده |