تبليغاتX
مدادرنگی

اولین زلزله ی عمرم بود . قبلی رو که خواب بودم . چقدر ترسیدم ! داشتم فیلم دزیره می دیدم . حالا خوبم .


 

خوابیدن روی تخت پدربزرگ و سرگذاشتن روی متکای گردی که باعث گردن درد می شه ، تو این ظهر گرم تابستون هنوز نیومده و دیدن آلبوم قطور و قدیمی مادربزرگ . یه فرصت خوب به آدم میده برای برگشتن به گذشته ها . خیلی از این آدم ها رو من نمی شناسم . اصلا ندیدم . ولی عجب آلبومیه با اینکه 100 دفعه دیدمش بازم تازگی داره برام . چند وقت پیش یه فیلم ز خونه ی دایی کش رفتم . فیلم مکه ی مامان بزرگ و بابا بزرگ ! از وقتی رفتیم فرودگاه دنبالشون و شام و ... . من ! همون نیم وجبی که پرید آویزون کت بابا بزرگ شد . سمیرابا همون عینک قاب صورتی . شایان که اون موقع نوزاد بود و الان قدش از منم زده بالاتر ...

 بقیه ی بچه ها !  چقدر کوچیک بودیم و خوش ! خیلی خوش !!

از حیاط خونه ی مادربزرگ که رد می شدم یه چیزی توجهم رو جلب کرد ، بچه ها زیر درخت مو ، یه خونه ساختن . منم که بچه بودم با بچه ها زیر همون درخته خونه می ساختیم و تو ضل آفتاب بیخیال گرما می شستیم و بازی می کردیم . چقدر غوره های درخته رو کندیم و شسته نشسته خوردیم تا ضعف کردیم  .  

تو همین حیاط من از رمپ پارکینگ افتادم و سر زانوی راستم 3 سانت پاره شد . اون موقع بابابزرگ بود . همین چند ماه پیش پسر دای کوچیکه از همونجا افتاد زمین و سرش شکست . این بار بابابزرگ نبود .

حالا همه چیز داره دوباره تکرار می شه !!

آلبوم رو می بندم . تا حالا با دیدنش گریه نکرده بودم ! خود این خونه . خودش یه آلبومه . یه آلبوم که هر گوشش یه خاطره است . هر لحظه اش یه داستان ...


 

یه داستان جدید کوتاه نوشتم . هنوز آخرش کار داره ... تو یه کافه اتفاق می افته ... هنوز آخر نداره .

این عکس رو هم وقتی خونه ی مامان بزرگ حوصله ام سر رفته بود گرفتم . کیفیتش یه کم پایینه چون با دوربین موبایل گرفتم .

حال کردم بزارمش !




+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 19 نويسنده سپیده

و این هم از این . تمووووم شد . هورااااااااااااااااااااااااا . باورم نمی شه . این دو روز هم مشغول تفریح  و شادی بودم که خبری ازم نبود .

امتحانا که تموم شد ، با سحر راه افتادیم رفتیم سینما . تو راه هر کیو می دیدیم بچه مدرسه ای بود . رفتیم سینما بلیت گرفتیم تا فیلمه شروع شه 1 ساعت وقت داشتیم . اون یک ساعت هم تو ضل آفتاب و گرما خیابون شریعتی رو متر کردیم . از بالا تا پایین . تازه عین این آدمای نفهم تو گرما قهوه فرانسه هم خوردیم که دیگه در مرز کباب شدن قرار گرفتیم . بعد رفتیم سینما . جالب بود . تمام سینما بچه مدرسه ایا بودن . فیلمشم هــی بد نبود . نقاب ! ما که فقط خوردیم . بعدشم من تا ساعت 5 خونه ی سحراینا اتراق کردم ( در نهایت شرمندگی سحر جوون ) .

بالاخره تابستون شد . همونی که یه ماه پیش برامون رویا بود . حالا اینجاست . تابستون و یه دنیا برنامه . فعلا که مهمون داریم . امروز رفتیم شهر کتاب من ویترای بگیرم که نداشت و من برای اینکه ضایع نشم دوتا کتاب گرفتم که البته از قبل هم می خواستم بگیم . لیلی نام تمام دختران زمین است . عشق در پیاده رونوشته ی مصطفی مستور . الانم دارم ماجراهای عجیب سگی در شب رو می خونم . دیشب هم حکایت عشقی بی شین بی قاف بی نقطه رو تموم کردم . نوشته ی پشت کتابش خیلی قشنگه . مال مصطفی مستور . روی ماه خداوند را ببوس رو هم خوندم .

من می گم مکان ها روح دارن . اگه نداشتم من انقدر عاشق محیط شهر کتاب آرین نمی شدم . یا عاشق انجمن. شاید مکان ها با چیزایی که توشونن روح می گیرن . مثلا انجمن با آدماش یا شهر کتاب با کتابا و موسیقیا و آدماش . نمی دونم باید در موردش فکر کنم . شماها چی فکر می کنین ؟

دوباره تابستون شد . تابستون شد که دوباره شبا تا نصفه شب بشینم و کتاب بخونم و صبح لنگ ظهر پاشم و همون کتابه رو از زیر بالشم بکشم بیرون و ادامه ی داستان . تابستون شد تا دوباره شنبه دوشنبه ها بریم سر انجمن و شونصد بار اون پله های غیر استانداردو بریم بالا و پایین و ساعت 2 خسته و کوفته بیایم خونه و تا 6 شب بخوابیم ؟ ساعت 9 تازه یاد ددر کنم و بزن بریم کجا؟ نا کجا . بقیه مث مرغ خوابیدن . تو هم باید همین کارو کنی .

تابستون شد  تا دوباره بشینم با حوصله و دور از بهانه ی درس دارم و امتحان دارم طرحهای نصفه نیمه ام رو کامل کنم .

دوم ... دوم ... دوم رفت خوابید تو خاطره ها و سوم شد آینده ای که هنوز نیومده .

عکسای مدرسه . صداهای ضبط شده از شیمی و فیزیک و ... . اشک که موند و موند و دو رو ز پیش اومد و اومد و اومد . بماند 

یه برنامه ی توپ آهنگ سازی دریافت کردم که خیلی از این بابت شنگول وکیفورم و برای خودم هی آهنگ می سازم بیا و ببین .

سازم کاملا فاقد کوکه . باید دوسه ساعت وقت بزارم  کوکش کنم . تازه چهارشنبه که از خونه ی سحر اینا اومدم خواستم بشینم تمرین کنم که دیدم به به ! به به ! کتابم رو تو کلاس نزد استاد گرامی جا گذاشتم . منم نشستم مث بچه های خوب یه گوشه رو شروع کردم به زدن که خیلی دوسش ندارم ولی بالاخره باید بزنم . حوصله ی حفظیدنشم موجود نمی باشد .

من هوس دوتا چیز کردم . یکی یه مهمونی . یکی ماسوله .

یه ماه دیگه عروسیه داداشیه و من هیچ غلطی نکردم .

برین از تابستو لذت ببرین . چه حالی می ده ولو شی زیر باد کولر و کتاب بخونی .

نوشته ام بمونه برای پست بعد .

دوروز پیش خونه ی مامان بزرگ بودم . داشتم آلبوم قدیمی رو می دیدیم که واسه خودش یه دنیاست ! حسابی یاد خاطرات گذشته کردم . از اونم می نویسم . از تابستونای کودکی ....

نظرتون راجع به اینکه مکان ها روح دارن یا نه چیه ؟

رنگ نارنجی مال خود خود تابستونه .!




+ تاريخ شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 17 نويسنده سپیده

۲ تا امتحان دیگه تا آزادی ...

۳ هفته تا شروع دوباره ی کار پروژه .

آدم ها چقدر عجیبن .

گرمه .

سرم درد می کنه .

ماگنولیا ۵ تا گل داده .

جغرافی هنوز تموم نشده .

من حال این معاونه رو می گیرم . همین جوری بی خودی ( خیلی هم بی خودی نه ها )

۷ و ۸ دو تا عدد مرتبط و خاطره برانگیز.

دلم رباتمون رو می خواد .  

این تابستون می شه دوره ی پنجم من تو انجمن .

پلنگ صورتی

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ( در علم سیال ذهن شناسی به اینا می گن خلاء ذهنی)

یه سیال ذهن ناگهانی بود  .




+ تاريخ یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 16 نويسنده سپیده

اگه به گذشته فکر نکنم چی میشه ؟ هیچی ! زمان می ره . منم باهاش می رم . زمان بر نمی گرده که منم باهاش برگردم پس فکر گذشته هیچ نتیجه ای نداره جز بودن یه فکر .

3 تا دیگه مونده .

من می گم 3 تا مونده .

اون یکی می گه یه هفته مونده .

دوتاش یکیه ولی.... فکر آدما چقدر از هم دوره .

یه هشدار : الان وقتی نیست که به درون خودتو آدمای اطرافت فکر کنی . این کار آرامش می خواد.

یه مورچه داره اینجا یه اپسیلون از کلوچه ام رو می بره . دختر خاله اش هم داره رو دکمه ی scorll lock قدم می زنه .

هوا ... هوا ... هوای پاک .... هوای پاک ... در شب بی خوابی  از چشم  ستاره قطه قطره می چکه رویا ... رویا.. بر سر ما ...   

این روزا منو یاد بعد امتحانای فردوس یک می اندازه  . من و ملیکا و شقایق . دیروز داشتی می گفتی. توتای اون درخته که شاخه هاش تو پنجره ی کلاس بود . انگار دغدغه ی آدما هم با بزرگ شدنشون بزرگ می شه .

من که به گذشته نمی خوام فکر کنم .

حس آزادی می خوام . مث یه زندانی آزاد .

هر موزیکی گوش کنم روحیه ام می شه مثل نت هاش .

چهار مضراب چکاوک . 5 سال پیش وقت درآوردنش بود . شاید درآمد دوم همایون . اونی نیست که من می خوام ...شاید  اونایی نیستن که خودم خواستم .  

واهمه از چی؟

دخترخاله ی مورچهه افتاد تو key board . الان میاد رو مانیتور . مث تام و جری . از تو گوشش می رفت تو از چشماش رد می شد . از اون یکی گوشش میومد بیرون .

یه هشدار دیگه : انقدر چرت نگو .

-سیال ذهن؟ چرت و پرت ؟




+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 13 نويسنده سپیده