تبليغاتX
من و خودم...

شنبه روز به ذهن سپردن بود. روز از بر کردن خاطره ها  . شنبه روز" نمی خواهم بمیرم " مشیری بود . روز اشک بود و اشک . موسیقی بود و حسرت . حسرت اتمام بود و بس . شنبه دیگر روز بی حوصلگی نبود. روز حس  همبستگی ما بود. شنبه .... شنبه ... می سپارم در ذهن ... شنبه روز خاطره بود .  روز پایان بود و شاید آغاز . شنبه....،  روز خداحافظی بود.

 

امروز آخرین مهلت خوارزمی بود . دفتر لابی جای سوزن انداختن نداشت  . فرم بدست هرکی دنبال معاون اجرایی می دویید تا مهلت بگیره . خوشبختانه طی دو روز و شب کار مداوم گزارش و فرمای ما آماده و بی نقص بود ولی با این حال برای پرینت رنگی عکس ضمیمه در به در یه پرینتر رنگی کل موسسه رو زیر پا گذاشتیم  ولی آخرش کارمون رسید هرچند من خودم زیاد موافق خوارزمی نبودم .

این روزای آخر پر از خاطره بود . پنجشنبه با بچه ها و معلم فیزیکمون رفتیم فرحزاد. مدیر رستوران وقتی دید 20 تا دختر دبیرستانی ریختنتو رستورانش بیچاره نزدیک بود بیهوش شه . کل فرحزادو گذاشتیم رو سرمون . خیلی هم خوش گذشت . چهاشنبه هم با معلم ورزشه رفتیم پارک بغل مدرسه و علاوه بر شیطنت مضاعف همه خیس خالی برگشتیم. آخه خب تقصیر ما نبود که فواره های پارک رو یی هو روشن کرده بودن. مدرسه ی ما رسم شده . هر معلم آخر سال یا باید مهمون کنه یا ببره پارک . 5شنبه هم معلم شیمیمون بستنی مهمونمون کرد .

ولی امروز .... امروز شنبه بود . شنبه 29 اردیبهشت . روز آخر مدرسه . روز آخر سال دوم . روز آخر نشستن تو ردیف سوم کلاس 3/2 . از ساعت 12 تا 2 آمفی تئاتر کنسرت خیریه بود که بچه ها برگزار کرده بودن . بعدشم کلاسارو تعطیل کردیم به مناسبت روز اخر و هی نشستیم از در و دیوار و خودمون عکس گرفتیم و بعدشم خدافظی .

گذشت . یک سال دیگه هم گذشت . ما یک سال دیگه هم بزرگ تر شدیم . هر چند هنوزم خانم برکت بهمون می گه : موژان هم اینو می فهمه شماها نمی فهمین ؟ انقدر بچه این ؟

یک سال گذشت . به سرعت نور و چه سخت گذشت . چقدر شب بیدار موندیم و خوندیم و نوشتیم . چقدر حرص خوردیم و مریض شدیم . چقدر چونه زدیم سر وزن سنگین کارا . چقدر امتحان لغو کردیم و چقدر امتحان دادیم و چقدر رسوندیم و تقلب کردیم . چقدر شیطنت کردیم و جون معلمارو به لب رسوندیم . چقدر رفتیم و اومدیم و خرسو اذیت کردیم . چقدر تو راهروها ولو شدیم و چرت و پرت گفتیم و خندیدیم . چقدر رفتیم دم واحد هنرو سرک کشیدیم . چقدر پشت در انجمن رباتیک و پشت در کارگاه منتظر موندیم و در به در کلید شدیم . چقدر برای دفاع از همدیگه دعوا کردیم . چقدر برای همایش و مسابقات دهه فجرو بقیه ی چیزا کار کردیم و کار کردیم . چقدر ... گذشت همه اش گذشت . مونده دو سال دیگه . این دوسالم می گذره می مونه خاطره هاش . ما می مونیم برای هم و یه دنیا خاطره ...

 

 

سه شنبه اولین امتحانمونه تا 23 خرداد . منم دوشنبه شروع می کنم آمار خوندن . ( آخه آمارم درسه ؟!؟! )

امروز یه 2-3 ساعتی ساز تمرین کردم . کم کم دارم تنبلی رو می ذارم کنار و کوک می کنم خودم .

نمی دونم آپ بعدی کی باشه .

 

پ.ن : یه چندتا نوشته ی تازه دارم . هنوز نمی دونم بذارم یا نذارم .

فعلا همین . شاد باشید و پیروز .

این هم عکس گوشت کوب که کلی سعی کردیم به کمکش دیزی بخوریم . حالا بماند که چه سوتی هایی ندادیم .( قابل توجه نیلوفر خانوم)

 

ذیزی

 

پ.ن : صبا جونم به خاطر امروز مرسی ...شاید اگه نبودی ...

 

 

+ نواخته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 23  توسط سپیده | 

بنفش .... سرخ ... صورتی ...رزهای رونده ی صورتی دوباره اومدن رو دیوار حیاط .قاصدک ها دوباره دراومدن که من هی تند تند برم آرزو کنم و فوتشون کنم .

 امروز چهارشنبه است . یه روزی تو اردیبهشت . یه روزی که فرداش ما تعطیلیم . بعد سه هفته دارم آسمونو می بینم . چقدر آبیه .امروز صبح هم بعد از سه هفته سرم رو بلند کردم . درختای سبز سبز شدن سقف خیابون یارمحمدی . از همایش به بعد سه هفته گذشته فکر کنم . سه هفته ی سخت . خوشحالم که تموم شدن . تو این سه هفته هر روز امتحان دادیم . دوتا سه تا ...n تا !! به قول معلممون حسگرامون نسبت به امتحان دادن بی حس شدن . ولی مال من یکی نه. امروز هم امتحان آمار داشتیم هم تحویل پروژه ی آمار . من دیگه بریدم . سر امتحان حالم بد شد کارم کشید به آکادمی ( توضیح : آکادمی در مدرسه ی ما همون بیمارستانه که فقط در صورتی که رو به موت باشی معاون اجازه ی ورود بهش رو می ده .) تا ساعت 12 هم بستری شدم بعد هم چه خوب چه بعد باید می رفتم سر کلاس فیزیک دوره ای . الان بهترم . فقط امتحان آمار نتونستم بدم موند هفته ی دیگه.

چند روز پیش دوتا خانم اومدن از منطقه امتحان آمادگی دفاعی عملی گرفتن . کلاشینکف رو باید اجزای داخلی و خارجی اش رو یاد می گرفتیم .می بستیم و باز می کردیم . کلی هم بد نمره می دادن . یکشنبه هم امتحان کتبی باید بدیم .خیلی هم خنده دار بود چون اصلا کسی زورش نمی رسید کلاشینکفرو از رو زمی بلند کنه .

این هفته ، هفته ی آخریه که میریم مدرسه بعدش امتحانا شروع می شه . دارم می رم  میرم نمایشگاه کتاب ولی نمی دونم چی می خوام بگیرم .

بدترین چیز اینه که من جمعه کلاس ساز دارم و تو طول سه هفته ی اخیر فقط 3 تا 20 دقیقه تمرین کردم و این افتضاحه . همه ردیفا فکر کنم یادم رفته باشه . تابستون دوره می کنم . الانم قبل نمایشگاه رفتن می شینم تمرین می کنم ( جمله حالت دستوری دارد) !!!

چقدر چرت و پرت گفتم . اصلا مهم نیست . اینو داشته باشین تا بعد . هر چند هیچ تناسبی الان با هیچی نداره .

 

کاغذ سفید همیشه وسوسه برانگیز ات و من قلم به دست آماده ی افتادن دردام این وسوسه ام  .

قلمم عاشق کاغذ می شود ... می رود و می رود . می نویسد و سیاه می کند . این نه من که با قلمم می نویسم این آنست که من را بی پرده می نویسد .

قلم من می شود و فریاد می زند . از مردمان سخت قلب و بی عاطفه . از سنگ هایی درون سینه شان . از درد  از رنج . از خفقان سکوت اشک آلود .

 از چشمم می نویسد : کودکی کنار خیابان از سرمای فقر می لرزد . قلمم می نویسد از اجرای دروغ عدالت .

مشتم می شود و می کوبد بر سر سیه کنندگان سپیدی صلح . قلمم واژه می نویسد . واژه ها سنگ می شوند و می بارند بر سر سنگ ترها.

قلمم می نویسد و می نویسد . می رود و می رود . می بیند و می کوبد و می بارد . می نویسد از منِ درونم. تا شاید ظلم و نفرت و خشم و درد و کینه و رنج متضاد جویی خود را بکنند .

 

+ نواخته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 10  توسط سپیده | 

سلام بچه ها ببخشید من مودمم تعطیل بود یه چند روز نبودم . این پستم 5شنبه نوشتم . حالا میذارم . بازم ببخشید .

 

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.

انقدر الان هیجان دارم که جلوی جیغ زدنم رو نمی تونم بگیرم . چرا ؟ برای اینکه  زیرا ... برای اینکه رباتمون اول شد . به عنوان پروژه ی برتر جشنواره  انتخاب شد . هوراااااااااااااااااااا .

خداییش هم من کلی جون گذاشتم واسش . حقش بود اول شه .

 

ساعت 9:30 شب سه شنبه . این سپیده است .   اوهو اوهو . چرا؟ آخه تو چه مرگته که کار نمی کنی ؟ من سه شبه شبی 9 ساعت دارم روی تو کار می کنم . چه مرگته آخه ؟ (مورد خطاب مدار الکتریکی رباتمون )

ساعت 10:30 خسته شدم . از اولم باید می فهمیدم تو هیچ مرگت نیست. اشکال از پروگرمر بود . (بازم مورد خطاب مدار الکترونیکی) 

نگهبان مدرسه : شماها نمی خواین برین خونتون ؟ من می خوام بخوابم .

من : تورو خدا یه ربع دیگه .

نگهبان : ساعت 10:30 شبه . جمع کنین برین دیگه !!!

 

این روزا هیچی تو مغزم نبود جز فکر اینکه چرا  مدار مثل آدم کار نمی کنه . هیچ صدایی نمیشنیدم جز صدای قطع و وصل رله ها .هیچ خوابی نمی دیدم جز اینکه رباتمون داره رو پاهای خودش راه می ره .

تمام دو هفته ی اخیر رو تا ساعت 6 و 7 میموندم مدرسه که کارم رو تموم کنم . سه چهار شب اخر قبل از همایش تا 10:30 شب ، تا این که مدارمون درست شد و تمام اتصالی ها و قلع مردگی هاشو  رفع کردم تست هم کردیم مثل بلبل کار می کرد . منم برنامه اصلی رو نوشتم ولی تا اومدم program کنم ، programmer board قاط زد و دیگه برنامه رو درست رو Pic  نمی ریخت. فقط هم در مورد میکرو های 40 پین اینجوری بود .(من یه غلطی کردم میکرو ۴۰ ژین گذاشتم ) هیچی قرار شد فردا صبح همایش programmer  سالم برسه به دستمون .

 

چهارشنبه ساعت 7:30 صبح :

چرا در کمدا قفله ؟ کلیدش دست کیه ؟

-         دست معلمتون . ایشون هم ساعت 9 میان .

از آزمایشگاه فیزیک سیم سوسماری گرفتم و مولتی متر اونم با هزار التماس . programmer زهرا رو وصل کردیم ولی کامپیوتر مدرسه نشناختش . دیگه واقعا جا داشت که گریه کنم .

کلید رسید من میکروی خودمو با programmer مدرسه program کردم و گذاشتم رو برد و بعد شروع کرد به کار کردن . کلی جای خوشحالی بود . سانس اول همایش شروع شده بود و من هنوز بالا بودم . بعد برنامه ی اصلی رو که program  کردم بازم قاطی کرد . سوالی که برام پیش اومد این بود که من سرم رو به کدوم دیوار بکوبم ؟!؟!؟ آخرش معلممون گفت بردت سالمه . بیخیال شو . ببند برو پایین . منم در نهایت غصه برای سانس دوم رباتمون رو بردم پایین . تا رسیدم داوره هم اومد سر غرفه ی ما و شروع کرد به سوال پیچ کردن . خودش مهندس برق بود فکرمی کنم . سوال کرد و سوال کرد و سوال کرد . فکر کنم راحت 45 دقیقه شد که داشتیم یک بند 3تایی حرف می زدیم . ولی هرچی سوال تخصصی و غیر تخصصی  پرسید خیلی خوب جواب دادیم . بالاخره بیخیال شد . روز اول تموم شد . من آخرش دیگه دپرس نبودم . چون خوب از ژس داوری براومده بودیم .

روز دوم استاد راهنمام یه پیشنهاد خیلی خوب داد ولی دیگه وقت اینکه بخوام انجامش بدم نبود. منم که داوریم رد شده بود ، رباتو بردم پایین . استقبال ملت مخصوصا خانوما خیلی گسترده بود . این منو خوشحال می کرد . ساعت 9 مسابقه ی بچه های مبتدی بود . اول line tracer . بیچاره ها یکیشون سیم vcc مدارشون لحظه ی مسابقه قطع شد . منم در نقش یک پیش کسوت ( بچه های مبتدی بهم می گن پیش کسوت) براشون سیم ثانیه درست کردم . بعد مسابقه ی بچه های راهنمایی بود که دالان نورد ساخته بودن . کمک کردم زمین مسابقشونو ساختیم . قرعه کشیشون با من بود  . بعدش رباتای maze بعدش دیگه ربات خودمون رو بردم بالا و رفتیم و در نهایت خستگی رفتیم برای اختامیه . اول مراسم اون خانومه که به عنوان اولین زن مسلمان درو دنیا رو با دوچرخه رفت و شعارش صلح بود اومد و برامون یه کم حرف زد در مور پرو ژه ی جدیدش به نام " فرسنگ ها برای صلح " . که یه تیم 14 نفری هستن که دارن می رن با دوچرخه دور دنیا و تمدن کهن ایران رو به بقیه ی کشورا نشون بدن و بگن ایرانیا اون جور که تو 300 بودن نیستن  و ازمون خواست که هم خودمون هم دوستامون بریم تو سایتشون register  کنیم که اینا بتونن بگن چه تعدادی پشت ما و موافق ما هستن . منم ازتون می خوام که برین سایتشون و دستشون رو بگیریم . همش برای کشور خودمونه . سایتشون

خلاصه ... رسید به اعلام منتخب ها . از هر مبحثی یه سری تقدیری انتخاب می شد و ازاون تقدیریا یه گروه می شد منتخب .تا اون لحظه اصلا به فکر این یه مورد نبودم . انقدر مشغله ها زیاد بود که دیگه به این یه مورد فکر نکرده بودم . معاون مدرسه داشت می خوند بخش رباتیک با تقدیر از ربات cleaner قلبم ریخت که چرا ما تقدیری شدیم . ولی ادامه داد اسم بچه های اون گروهو که خوند خیالم راحت شد و بعد گفت . تیم ربات Cleaner سپیده .............. اینو که گفت من جیغ زدم . دوستام هلم دادن بالا. اصلا باورم نمی شد . از پله های سن که می رفتم بالا گنگ بودم. وقتی مدیرمون داشت بهم تبریک می گفت هیچی نمی شنیدم . فقط تقدیر نامه و گل و گرفتیم و اومدیم بیرون با صبا و عرفانه و جـــــــــــــــــــیـــــــغ زدیم . اصلا باورم نمی شد . منتخب جشنواره شیم . نشستم کف راهرو آمفی تئاتر و همه چیزو تو چند دقیقه ی گذشته تحلیل کردم . بعد یه جیغ دیگه کشیدم و دیگه هیجاناتم تا یه حدی تخلیه شد . بعد به اساتیدمون زنگ زدیم و تشکر کردیم و برگشتیم تو آمفی تئاتر . هر کی از مدیر و معاون و ... منو می دید می گفت دیدی گفتم انقدر نگران نباش انقدر حرص نخور . انقدر جوش نزن .پشتکارت قابل تحسینه  و از این حرفا . ولی اگه شاید انقدر وقت نمی ذاشتم و حرص نمی خوردم  این جوری نمی شد . اینجا جا داره از بچه های تیممون و اساتید عزیزمون تشکر کنم . که اگه هر کدومشون نبودن یه جای کار لنگ می شد .

حالا یه هفته ی پر کار پیش رو دارم . هر هفت روز هفته امتحان داریم و من هیچی نخوندم . اونقدر که رباتمون برام مهم بود اینا برام مهم نیست . فقط نهایت تلاشم رو می کنم . همین .

+ نواخته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 19  توسط سپیده | 

ساعت 9:30 شب شنبه درست وقتی همه دارن به اراشون می رسن و برای امتحان فردا می خونن من یه دفعه آپ کردنم میاد . می خواستم تا قبل از همایش آپ نکنم . راستش فکر نمی کردم برسم . این روزا سر همه شلوغه . از راهروهای مدرسه که رد می شی باید مواظب باشی پاتو رو کار بچه ها نذاری . همه جا حتی رو دیوارا هم اسم همایش و پروژه هاست . سایت که هر وقت می رفتی توش حداقل چند نفری رو پیدا می کردی که علافی می کنن ، حالا وقتی پاتو می ذاری توش شک می کنی که اینجا همون سایت خودمونه ؟ همه نشستن جدی و ساکت و با عجله  دارن کاراشونو می کنن . زنگای نهار نهارخوری خلوته ، همه کارشونو به نهار ترجیح می دن . مدرسه علنا تا ساعت 5 بعدازظهر بازه . همه می مونن کار کنن . من 5شنبه تا ساعت 9 شب موندم مدرسه کارامو کنم . تو همه ی اون مجتمع بزرگ فقط من بودم و دوتامعلم . آخراش خودم نمی دونستم خوابم یا بیدار . ولی آخرش فهمیدیم اشکال مدار از کجا بود !!

آزمایشگاه ها پر پر . بوی چیه ؟ بچه های شیمی دارن گاز متان تولید می کنن ؟

قور قور ... تو آزمایشگاه زیست دارن قورباغه تشریح می کنن. دیگه صدای قور قور نمیاد .

کارگاه رباتیک شلوغه . دارن زمین می سازن برای تست مسابقه ی بچه های مبتدی . یادش به خیر چقدر پارسال سر مسابقه ی خودمون استرس داشتم . از بین بچه ها رد می شم و داد می زنم آی سی کش دست کیه ؟ زهرا نقشه ی میکروی من دوباره دست توئه؟ اگه رباتمون کار نکنه من خودمو از همین پنجره پرت می کنم بیرون .

از واحد هنر صدای پیانو میاد بعلاوه ی صدای اعتراض من : چرا سنتورواحد هنرو بردن ؟؟؟

یه قدم اونور تر کارگاه هنر بچه ها با قلمو و رنگ با سرعت از کنار هم عبور می کنن و صداشون میاد : بپا رنگی نشی و صورتشون هفت رنگ شده .  اینجا تنها قسمتی از مدرسه است که شیشه هاشو روزی 40 بار برق نمی اندازن . رو شیشه اثر پیکاسوهای مدرسه نمایانه .

بلوار دانشجو غلغله است ... چرا ؟ چه خبره ؟ ما دانش آموزان فضول تا کمر از پنجره ای که تا سطح زمین 4 طبقه فاصله داره آویزون شدیم( واصلا به فکر سقوط و این حرفا نیستیم )  تا بفهمیم اوضا از چه قراره . صدای یکی میاد : امروز روز ثبت نام آزمون ورودیه .... وای یادش به خیر انگار 27 خرداد همین دیروز بود که داشتیم آزمون می دادیم . و بازم انگار همین دیروز بود که زنگ زدن وقت مصاحبه دادن . ..

 از پله های 1- میای بالا تو دفتر لابی غلغله است ... همه سر و دست می شکنن وقت بگیرن برای دفاعیه  . با ترس و لرز می رن تو دفتر معاون کا تا با تمام سوالای عجیب غریبش روبرو شن . من و عرفانه کلی تمرین می کنیم و می ریم تو بعد بهمون میگه پروژه ی شما قبلا داوری و قبول شده . می پریم بیرون و یه جیغ بلند که البته تو صداهای بلند مدرسه به گوش نمی رسه !!!

زنگ تفریحه . مغز همه بعد از سه زنگ پشت هم ریاضی و شیمی و فیزیک داغ کرده . نیلوفر می زنه رو میز و بقیه می خونن : غم دنیا رو بیخیال ...

معلما این هفته ، درست همین هفته که همه انقدر کار دارن که وقت سر خاروندن ندارن ، زدن به سیم آخر و هی امتحان می ذارن . ریاضی . فیزیک . دینی (درسی که کلاسش فقط به درد لواشک خوردن و داستان نوشتن می خوره !!)شیمی ، جغرافی و ... ولی بازم می خونیم : غم دنیا رو بیخال ....

همه اینا به کنار دو روز همایش زود می گذره و میوفتی تو جریان امتحانا ولی با همه ی اینا بازم تو تمام راهروها داد می زنی : خرد یعنی زندگی !!! ( معمولا بعد از امتحانا !)

بازم زنگ قبل از عربی با بچه ها تو نهار خوری می شینی و از تابستون خیلی دور می گی و فراموش م کنی الان می خواد امتحان بگیره . بازم سر کلاسا چرت و پرت می گی تا حوصله ات سر نره ، رو جزوه های مریم و سحر ( زهرا که اجازه نمی ده ) نقاشی میکشی و نامه نگاری می کنی  . بازم معلما رو سر کار می ذاری .بازم قبل امتحانا برای دفع استرس بلند بلند می خونی : صب که در پنجرتون باز می شه . ظهر که در پنجرتون باز می شه . شب که در پنجرتون باز می شه  وای که چقدر پنجرتون باز می شه .آخ که چقدر پنجرتون باز می شه ...

زنگ ورزشا بازم ساقی می خونی انقدر داد می زنی تا موسوی میاد می گه : بس کنین صداتون همه سالن رو برداشته .

 بازم با همه ی کارای زیاد خودت سعی می کنی به همه کمک کنی . بازم از آخر هفته حرف می زنی و همایش و همایش و همایش ... کی میاد ؟ هنوز نمی دونی . هنوز فابلامو تایپ نکردم. هنوز ....

 

خیلی حرف زدم آ . راستی یه خبر : رفتم دشتگاه همایون . برای بیداد زدن بی قرارم .

 

+ نواخته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 23  توسط سپیده |