تبليغاتX
من و خودم...

انگار همین دیروز بود ... همین دیروز دوشنبه بود . زنگ آخر انشا داشتیم و معلم نداشتیم . چهارتایی تو سایت جولون می دادیم . با سحر و زهرا وبلاگ ساختیم . همون موقعی که مدیرمون با یه بازرس از اداره اومد تو سایت و من داشتم برای اولین بار آپ می کردم . با چه مصیبتی پیچوندیمشون . اونا هم باور کردن که ما داریم در مورد پروژه مون تحقیق می کنیم . چقدرخندیدیم . حالا یک سال گذشته .یک سال از دوشنبه 28 فروردین 85 ساعت 30/12 ظهر گذشته،  یک سال باور نکردنی ... ما یه سال با وبلاگمون بزرگ شدیم . وبلاگم شد یک ساله . بالاخره سری تو سرا درآورد . تو این یه سال منو وبلاگم به جز اینکه دوستای خوبی برای هم بودیم ، دوستای خیلی خوبی هم پیدا کردیم . آرزوی عزیزم . هستی و پویان عزیز . سامیای عزیز . دی دی و استاد که دوستای همیشگی من بودن ، صبا جون و سحر جون خودم . زهرای همیشه همراهم . عرفانه ی مهربونم ،  نوین عزیز و .... همه ی اونایی که به علت آلزالیمرموقتی یادم نمی آن .

امیدوارم یه روزی تولد 100 سالگی که نه ! (چون شاید تا اون موقع من زنده نباشم اگه من باشم شاید بلاگفا زنده نباشه !!!) ولی تولد 10 سالگی وبلاگم رو جشن بگیرم .

 

خب بیشتراز این نمی تونم به شادمانی و تفریح بپردازم ( به قول معلم شیمیمون ! ) چون فردا آخرین روزیه که می تونیم رو پروژه ها کار کنیم و 5 شنبه داوری نهاییه و من هنوز نه پوستر طراحی کردم و نه فایلای الکترونیک رباتمون رو مرتب و تایپ(!!!) کردم . علاوه بر اون مشقای فیزیک مونده و هنوز رله های مدار یک صدای نابهنجار می ده و من نمی دونم چراااااا .برنامه ی رباتو هنوز کامل ننوشتم همه ی کارا هم با خودمه !. امیدوارم فردا به کمک یه معجزه ای چیزی درست شه . همگی بست بشینین دعا کنین . شاید تا ۱۰ شب بمونم مدرسه که کار تموم شه .

همه ی دوستای خوبم رو دعوت می کنم به همایش پروژه های علمی پژوهشی مدرسه مون . غرفه ی رباتیک . روز 5 و 6 اردیبهشت . البته امیدوارم که رباتمون کار کنه و من شرمنده نشم .

 

خب وراجی بسه برم سر کارم . امیدوارم تا نصفه شب تموم شه .

پ.ن : بدترین چیز اینه که فردا امتحان ورزش داریم ( والیبال و شنا سوئدی ) و درست همین امروز من عضله های کتفم گرفته و نمی دونم فردا باید چی کار کنم . حالا دردش به کنار !

+ نواخته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 21  توسط سپیده | 

امتحان شیمی ! اصلا خیالی نیس . سه شنبه ها ! چون دو زنگ با این معلمه کلاس داریم اه . فقط  ادبیات خوبه. ولی نه امتحانش .

 

-         امتحان 5شنبه رو کنسل کنین خانم .

-         چرا

-         ما چهارشنبه تا 9 شب مدرسه ایم . صبح داوری مرحله دومه

-         بله خانم باید ببینم . باید با معلم ریاضیتون صحبت کنم .

 

-         عمرا کنسل کنه .

 

تولد ش مبارک .

سبز؟ نمی دونم .

-         22 تیر . هورا !

-         22 مرداد . شروع .

 

شلغم . رو اعصابه .

کتاب کار شیمی هنوز مونده + مشق فیزیک یه کوه .  تلفن زنگ می زنه .

-هان ؟

-ما یکی دو ساعت دیگه میایم . شامتو بخور

- حتما . خدافظ

 

9شبه . اسنی کاله بیشتر از شام چسبید .

امروز سر دینی فقط خوردیم . از بس درسش چرت و پرت بود . آها من داستانم رو ادامه دادم . زیر دماغ معلمه .

من و زهرا مرکز پخش لواشک و پفیلا .

 

حالا شایمی و فیزیک . بای

 

پ.ن : کاکتوسم جوونه زده .

 

عجب سیال ذهن پیچیده ای . خودم کف کردم .

 

 

+ نواخته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 22  توسط سپیده | 

نه ... من قبول ندارم این ها را . من یک انسان درون آزادم . جزء جزء من برای من ساخته شده . باید روی ادراک خودم پیش بروم . شماها با این برنامه نام هایتان به دیوار زنجیرم می کنید . دور از دنیایم . از من زندانی می سازید یا یک عروسک کوکی که برای هدف هایتان جلو بروم . نه ... من قبول ندارم این برنامه های به زنجیر کشنده را . من نه شما هستم و نه درونم ، درونتان . مگر نه که می گویید خدا یگانه است . مگر نه که می گویید ما آدمها از خداییم ؟ پس من هم یک موجود یگانه ام . چرا نشسته اید و مثل یه ماشین آدمها را مثل هم می سازید . از روی یک الگو . اینها دیگر آدم نمی مانند  . یگانگیشان را از دست می دهند ، چنان که خودتان از دست داده اید . این منفیِ آدمها ... هر چیزی جز انسانند . موجوداتی یکسان . نه ... من ، من می مانم .

 مگر نمی دانید هر چیز در جهان متضادی دارد ؟ بزرگتر ، کوچکتر ، مخالف ... پس این مساوی ها چیست که بین آدما می گذارید ؟ این کار جهان را مرداب گونه می کند .

نه ... این زنجیر ها دست و پای من را نمی بندند . شاید این دست و پای من است که بایداین زنجیر ها و را ببندد .

                                             *************

 

دیگه حتی وقت آپ کردنم نیست . فردا چهارشنبه است . بعد از زنگ اول شاید همه چیز قابل تحمل تر بشه . فردا آخرین تست مدار رباتمونه . دعا کنید کار کنه اگر نه من شاید از پنجره خودمو پرت کنم بیرون. آهااااااا تازه فردا مرحله ی اول داوری پروژه ها هم هست .

تا وقتی که بخوام بخوابم 3-4 ساعت وقت هست . می خوام همشو ساز تمرین کنم حتی اگه نرسم کارای آمارمو انجام بدم . عذاب وجدان تمرین نکردن از عذاب وجدان کار آمار نکردن کمتره .

 

+ نواخته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 19  توسط سپیده | 

بازم روز از نو روزی از نو . مدرسه ، درس ، امتحان . باورم نمی شه که از فردا امتحان داریم . دارم از خستگی تلف می شم. 6 صبح رفتم و 6 عصر برگشتم خونه . سر تمام کلاسا هم خواب بودم . الانم داره خوابم می بره . ولی ناید بخوابم . باید ساز تمرین کنم جمعه نزدیکه . فردا باید کار رباتمون تموم شه . باید دو صفحه متن انگلیسی تخصصی الکترونیک رو ترجمه کنم . بعد مدار طراحی کنم . چقدر احساس خستگی می کنم . فردا دوباره تا 5 مدرسه ام . باید یه مقاله ی هنر پیدا کنم . پنجشنبه بدون مقاله نمی شه کلاس رفت . امروز تو مدرسه منجمد شدیم . فکر کنم سرما خوردم . هوا خیلی سرده .

 یه سیال ذهن می نویسم  الان . چرته . سیال ذهن رو قبلا گفتم چیه . یعنی یه تایم می ذاری و هرچی که تو ذهنت اومد رو می نویسی . حالا من شروع می کنم :

داستانش بیخود بود . خوابم میاد . رسوای دل شجریان . مخالف سه گاه . کنسرتم .________( خلا ذهنی ) داستانم . فکرم درد می کنه . تابع . آرامش . فردا ورزش داریم . حوصله ندارم . از والیبال بدم میاد . شی عجیب . ___________ آخر هفته  . چرا تابستون نمیاد . همایش پروژه های علمی پژوهشی . پروژه ی جدید . ترجمه . الکترونیک و مهندسی پزشکی . کمک . چشمم درد می کنه . نباید بخوابم . تمرین . تیونرم کجاست . کوک . از میدون تجریش خوشم نمیاد خیلی زیادی شلوغه . اگه بخوام بنویسم تا صبح می نویسم .

 

به معنای واقعی فکرم درد می کنه . یکی بزنه تو گوش من از خواب بپرم .

سیال ذهن بنویسین بعد از چند وقت بخونین . بعد به این نتیجه می رسین که به چه چیزایییییی فکر می کردین .

 

می خوام سهراب بخونم .....

هنوز در سفرم .

خیال می کنم در ابهای جهان قایقی است .

ومن مسافر قایق  هزارها سال است سرود زنده ی دریانوردان کهن را

به گوش روزنه ی فصول می خوانم و پیش می رانم .

 

من دوتا چیزو نمی دونستم . یکی اینکه نت ها رنگ دارن . یکی اینکه هر دستگاه موسیقی ، هر گوشه ای یه زمان خاص تو روز داره ! جالب بود برام .

خیلی حرف زدم . نه ؟

+ نواخته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 20  توسط سپیده | 

امروز چندمه ؟ اصلا چند شنبه است ؟ حساب روزا از دستم در رفته ... از بس که این روزا همین جوری به خوشگذرونی می گذره ولی نه این چند روز آخر که پوستم داره کنده می شه تا n  تا سوالای عید رو حل کنم .

سه روزه داره بارون شدید میاد . فقط من خوشحالم . الان بارون بند اومده . من اصلا حوصله ندارم برم تصاعد و مثلثات بخونم و بعد سوالاشو حل کنم . از تصاعد متنفرم . برای اولین بار تو عمرم از یه مبحث ریاضی متنفر شدم .

دیروز فیلم وقتی که همه خواب بودند و برای بار دوم دیدم . این فیلم پر از صحنه ها ی ظریفه .باعث شد من هوس شمال کنم .

هنوز دست به سازم نزدم تو این تعطیلات . از بس که کار داشتم . این مهمون بازیا برا آدم وقت نمی ذاره .

یه کتاب چهار جلدی شروع کردم . نیروی اهریمنی اش . جلد دومم . بد نیست . همزمان دارم کتاب ماجراهای عجیب سگی در شب رو هم می خونم . این یکی بهتر . داستان یه پسر بچه است که انقدر باهوشه که مسائل عادی آدما ی معمولی رو نمی تونه درک کنه و در واقع داره این کتاب رو به راهنمایی معلمش  می نویسه .

اگه بخوام بنویسم که حرف برای گفتن زیاده . پس این چند خط رو  داشته باشین تا بعد .

 

بیداد

 

بیداد از این عشق

به کجا می برد مرا ؟

سر سپرده ، دل سپرده

به کجا می برد مرا ؟

بیداد از این نگاه

به شب کبود چشمانش می کشد مرا

بیداد .... بیداد از این دل

که به اوج دیوانگی می برد مرا

و از این حس

که به دنج من می برد مرا .

 

 

+ نواخته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 11  توسط سپیده | 

سلام . این تعطیلات به آدم حس آزادی می ده منم هنوز به انبوه کارای مدرسه دست نزدم و مشغول خوشگذرونی هستم که فکر می کنم فعلا برام لازمه . بیکاری خوبه ها ولی برای یه مدت فقط . حالا این بیکاری باعث شد که بشینم و فایلامو زیرو رو کنم و توش اینو پیدا کنم .  یه بار سر کلاس پرورشیمون باید در مورد خودمون ، شخصیت و فیزیک و افکار و احساسات  می نوشتیم یه چیزی مثل معرفی نمی دونم مال کدوم مبحثمون بود . به سرم زد اینو بذارم . هویجوری...

 

نیمه ی آذر 69 ساعت 8 یا 9 (؟؟) صبح یه بچه  به دنیا اومد که اسمش رو گذاشتن سپیده . سپیده  در جریان عروسی داییش به دنیا اومد برای همین از همون روزای اول یه موجود شاد بود همیشه آماده ی رقصیدن و مهمونی و ددر رفتن ( که هنوزم همینجوریه) . از 6 سالگی دیگه اجازه نداد موهاشو کوتاه کنن چون موی بلند دوست داره هنوزم با وجود غرغرای خانوده و فامیل و مخصوصا مامانم نظرو عوض نشده . ( چه بچه ی با ثباتی / چه بی ربط) از بچگی تا الان و مطمئنا تا آخر عمرش ، خانواده اش براش خیلی مهمن انقدر که اگه کسی توهینی به خانواده ام کنه یا اذیتشون کنه زنده نمی مونه و این کاملا جدی و امتحان شده است . سپیده بچه که بود از آدمایی که سر به سرش می ذاشتن لجش می گرفت و بدش میومد . چشم غره رفتناشم تو فامیل معروف بود .

سپیده عاشق بارون و آتیشه . خیلی احساساتیه . ؛آدم با هیجانیه . زود از چیزی خوشش میاد ولی زود دلش رو نمی زنه . به این اعتقاد نداره که کسی رو که اذیتش کرده باید همونجوری آزار داد هیچ وقتم این کارو نکرده .

سپیده از 9 سالگی سنتور شروع کرده ولی از پنجم دبستان جدی کار می کنه تا الان که دوم دبیرستانه . هر نوع موزیکی رو امتحان می کنه . کلا  موسیقی رو خیلی  دوست داره . کامران هومنو دوست داره .

سپیده شعر و داستان و متن و هرچی که بتونه می نویسه . شعر دوست داره . تقاشی می کنه . نقاشی رو دوست داره . عکاسی رو دوست داره از هر چیزی عکس می گیره . دوستاشو خیلی خیلی دوست داره . براشون ارزش و اهمیت قائله . همیشه دوست داره دوستای خوب و جدیدی پیدا کنه . دوست داره به دوستاش و کلا آدما کمک کنه ولی نه به زور .

می گن من مهروبونم . شاید چون خیلی به فکر همه هستم . ناراحتیه هیچ احدی رو نمی تونم تحمل کنم .

سپیده وقتی دوم راهنمایی بود مامان باباش یه تصادف خیلی خیلی بد کردن که رو زندگیش خیلی تاثیر گذاشت. که هنوزم این تاثیر ول کن نیست( ولی منو ساخت در عین این که از تو پدرم رو درآورد )

سپیده اصلا لوس نیست . یه کمی زود عصبانی می شد ولی الان دیگه این جوری نیست .

سپیده عاشق رباتیکه . ( راستی رباتمون داره تموم می شه برا اردیبهشت تمومه شایدم زودتر )

حس عجیبی تو طراحی داره .

از حیوونا زرافه و اسب و سگ و کره گوسفند ( یعنی گوسفند کوچولو ) و طوطی و خرگوش دوست داره .

یکی از تلاشای عظیمش اینه که دروغ نگه . از آدمای دروغگو هم بدش میاد . تو این تلاشش هم موفق هست .

سپیده به درسش اهمیت می ده . کاری رو که بخواد بکنه اگه واقعا اراده کنه انجامش می ده .

شنا و بدمینتون و تنیس و اسکیت و یاد گرفتن رقصای مختلف و زبان های مختلف رو خیلی دوست داره .

سپیده خواهرش رو دوست داره و وای به حال کسی که بخواد خواهرش رو اذیت کنه گردنش رو می شکنه . بعضی وقتا هم دلش می خواد خواهرش رو خفه کنه ( چه نا متعادل / از عشق زیادیه )

سپیده آدمای نا امیدو دوست نداره . فکر می کنه بعضی وقتا بیخیال شدن لازمه .

آدمایی رو که بهش کوچکترین کمکی رو کرده رو هیچ وقت یادش نمی ره . از آدمایی که فقط به فکر خودشونن بدش میاد عاشق نارنجیه .اتاقش رو با تمام خرت و پرتاش دوست داره و توش احساس آرامش می کنه . عاشق کاکائو و قهوه است . عروسک خیلی دوست داره .. تابستونو دوست داره .  اگه لازم باشه غرورش رو برای کسایی که دوسشون داره می شکنه و از اینکه غرور رابطه ی بین خودش و بقیه رو بهم بزنه متنفره . براش مهمه که کسی ازش ناراحت نباشه . آدمایی رو که دوسش دارن و کمکش می کنن رو  خیلی دوست داره .

 

خب اینم از این . حالا فکر می کنین چقدر من به این چیزای که گفتم شبیهم ؟

 

+ نواخته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 18  توسط سپیده |