تبليغاتX
مدادرنگی

خب یه سال دیگه هم گذشت . حالا فقط چند ساعت مونده تا سال 86 بیاد . یه سال ... وقتی بر می گردم این یه سال و می بینم چه چیزایی که نمی بینم . چقدر زود گذشت . انگار همین دیروز بود که با مامان و بابا نشسته بودیم سر هفت سین و سال که تحویل شد مامان عکس بابابزرگ و دید و زد زیر گریه که حالا دیگه بین ما نیست تا روز اول عید همه بریزن خونه شون و اون ذوق کنه . همین پارسال بود که من چقدر حرص خوردم که چرا خواهرم نیست برادرم نیست . حالا امسال برام عادی می شه .

تو این یه سال به خیلی چیزا رسیدم . دوتا تجربه ی اجرا داشتم . از درون خودم به خیلی چیزا رسیم . دوتای جدیدی پیدا کردم که برام عزیزن . چند تا از آدمایی که تو زندگیم هستن رو شناختم . خوشحالم امسال کسی رو از دست ندادیم .

امیدوارم 86 بهتر باشه . شادتر . انرژیک تر . سلامت تر . برای هممون .

واقعا احساس می کنم دارم بزرگ می شم .  خودم خنده ام می گیره . با یه چیزایی که روبرو می شم یا با رفتار آدما ، بعضی وقتا این حس تو من به وجود میاد حس می کنم دیدم نسبت به مسائل رشد کرده . هرچند دلم هنوز همون سپیده کوچولوی 10 سال پیشه . حتی روحیه ام هم داره بر می گرده به اون وقتا .

امسال مسئولیتم خیلی سنگین تره . امیدوارم از عهده اش خوب بربیام . باید نیروی حفظ انسجامم رو تقویت کنم.

بازم میگم پیدا کردن دوستای عزیز امسال برام یکی از چیزاییه که بهش افتخار می کنم . دوستایی که کمکم کردن ، تو هر موقعیتی : هستی و پویان عزیز . شبگرد مهربون . نوین عزیز که خیلی تحسینش می کنم . سحر دوباره کشف شده . و همه ی اونایی که منو کمک کردن .

 

خب من می خوام برم تخم مرغ رنگ کنم .

خیلی خیلی خوشحالم ( گوش شیطون کررررررر ) به فردا امید دارمکه از اون روزای خیلی خیلی خوب باشه . بازم خیلی خوب و خوشحالم .

نوروزتون پیروز . شاد و سر بلند و سلامت باشید . دوستون دارم .

پ.ن : حتما ساعت 3:37 دقیقه ی امشب بیدار باشینا وگرنه تا آخر سال خوابین .




+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 17 نويسنده سپیده

پشت این پنجره من چهار فصل می بینم .

 درخت انجیر حیاط را ...می بینم یک بار، غرق شکوفه های سپید . همدم نم نم باران بهار .

رزهای رونده را می بینم ، چنگ زده بر دیوار حیاط.

 

بار دیگر چشم می اندازم  .. انجیر ها رسیده اند . تابستان اینجاست . گرم و پر نشاط . ما میوه می چینیم . فراغت از مدرسه است و عصرها نشستن در حیاط .

 

نارنجی ...قرمز ... زرد ...   پاییز رسیده است  . زمین را فرش برگ ها می پوشاند .

آسمان باریدن  از سر می گیرد . تگرگ های پاییزی برگ روی درخت نمی گذارند .

 

 سفیدی حاکم است .

 درخت بر خود می لرزد از سرمای برف . برگ هایش ریخته اند ... شاخه هایش را چیده اند .  یکه و تنها مراقب آدم برفی من است .

 در دلش امید بهار است و شکوفه های سپید و سبزی برگ ها و بازگشت پرستوهای آواز خوان .

 

چطوره ؟

                                                ***************

 

سلام . من تعطیلیدم . هورااااااااااااااااااااااااااا . بالاخره آخرین روز هم روی روزشمار رو در کمدم خط خورد.(واج آرایی ر ) دوروز تمام مشغول اتاق تکونی بودم . انقدر خوب بود . طی این جمع و جوری چیزایی پیدا کردم که یه خاطره های قشنگی رو برام زنده کردن . مثل کتاب فیل و فنجون که مال 3-4 سالگیم بوده . یا کتاب دراز ترین قصه ی دنیا جونم بود و این کتابام . عروسکام رو پیدا کردم . آثار گل بازی های بچگی ام . تمرین های نت نویسیم مال  اون موقعی که 9 سال یا 8 سالم بود . جعبه ی کارت تبریکام رو پیدا کردم و  یه بار از اول تا آخر  همه رو دیدم . تخم مرغایی که وقتی بچه بودم برای عید رنگ کرده بودم . نقاشی هایی که از بچگی تا الان کشیدم ...نوشته هام رو ... چیزایی پیدا کردم که منو به یه دنیای دیگه برد . تازه یه چیز دیگه هم دیدم . یه فیلم مال وقتی که مامان بزرگ بابا بزرگم از مکه اومده بودن . شاید مال 10 یا 11 سال پیش بود . من مدرسه نمی رفتم . خودمو تو فیلم نشناختم . یه موجود ریزه میزه ی نیم وجبی با یه پیراهن آبی که آویزون کت بابابزرگم شده بودم .

یه چیز دیگه هم پیدا کردم ، کتاب رنگین کمون ثمین باغچه بان . چقدر بچه بودم این کتابو دوست داشتم . هنوزم دوست دارم . کتابای بچگی برام یه دنیای دیگه است . ورق می زنم تمام حس اون موقع ها برمیگرده . من با هر کتاب . با هر عروسک . با هرچی یه داستان داشتم . من و دوست خیالی بچگی هام . اسمش رو یادم نیست .

بگذریم . خونه تکونی عید این خوبی ها رو هم داره .

این روزا معلوم نیست آسمون چی کار است . تا الان دات برف و بارون میومد ولی الان آفتاب شده . هوا بهاریه ولی زمستون هنوز اینجاست . من از شنبه ی قبل تا امروز هنوز مریضم . خوب نشدم . نمی دونم این مرض دم عیدی ز کجا اومد . می ترسم سر سال تحویلم مریض باشم اونوقت تا آخر سال همینجوری هی مریض باشم .

خوش و بهاری باشین .

 

پ.ن : این چهارمضراب مخالف سه گاه مشکاتیان  خیلی بهاری و قشنگه . برا اولین بار از یه درس تو سه گاه خوشم اومد .




+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 10 نويسنده سپیده

از بیرون صدای چهارشنبه سوری میاد ...

اینجا من نشستم تو اتاقم . بقیه خوابن . نور زرده . دیوار اتاقم نارنجی ... بقیه جاهاخاموش....

باید شیمی بخونم .

من چهارشنبه سوری بیرون نمی رم . نه پایه اش رو دارم  نه حسش رو الان . پارسال و سال قبلش خوب بود. خوش گذشت ولی امسال نه هیجانش هست نه شور و شوقش . اصلا امسال حس عید هم نیست . نمی دونم چرا هر کی تو این خونه است با عید مشکل داره ؟ اسمش میاد قیافه ها کج و کوله می شه . دعوا و داد و بیداد و الباقی ماجرا .

قبلا اینجوری نبود . قبلا همه شاد بودیم . هیچ وقت یادم نمی ره ... 3 تایی باهم پشت همین میزی که الان زیر دستای منه ، پشت اون در شیشه ایه داشتیم تخم مرغ رنگ می کردیم ... من انقدر کوچیک بودم که رو میز نشسته بودم . یادمه تخم مرغم نارنجی بود با ماژیک روش ستاره کشیدم . چقدر دلم می خواست منم تخم مرغام مثل مال خواهرم قشنگ شه . اون موقع تازه یاد گرفته بودم بدون بلند کردن قلم یه ستاره ی کامل بکشم.

یادمه تا چند سال بعدش رو  ،چقدر حرص می خوردم این انسجام رو حفظ کنم . این کار برای من که اون موقع یه بچه  دبستانی بودم خیلی سخت بود ... اگه موفق می شدم از رو دلسوزیشون بود . حیف نتونستم نگهش دارم . بزرگ شدن ... شاید دلیلش باشه .  بزرگ شدن کارا زیاد شد ... مهم تر شد ، رفتن سراغ کارای مهمتر از هفت سین چیدن . منم الان همون اندازه بزرگم که اونا اون موقع بودن ولی هنوزم برام مهمه هفت سین چیدن . چه جوری چیدن ... مهمتر از اون اینکه همه دورش نشستن ... که تو این 16 سال جون دادم تا انسجام رو حفظ کنم ... بماند که خاطره های بد یه سالای هنوز تو ذهنم مونده ... تا پارسال تونستم ولی پارسال نشد ... چیزی که ازش بدم میومد رسید ... 5 به 3 رسید . انگار بقیه هم به اون دوتا بود نیروشون ... سال تحویل شد ... مثل یه کار عادی ... به یکنواختی اینکه هر روز از مدرسه بیای . می دونم تلاش کردن . و اینم می دونم باید عادت کنم . امسال نه سال دیگه ...

 

امسال سال تحویل نیمه شبه ... خوندن ساعت 3:37 منو برد به وقتی 6 سالم بود . اون موقع هم عید دمدمای صبح بود . یادش به خیر ... بیدار کردن همه عجب ماجرایی بود . چقدر فکر می کردم زیبا شدم وقتی موهامو برام فر کرد . چقدر شبش حرص خورده بودم که حتما هفت سین بچینیم بعد بخوابیم مبادا صبح هول هولی این کارا رو بکنیم . اون موقع هم چقدر حرص می خوردم . چقدر صبحش شیرین بود . بارون زده بود . هوا خوب . ما می رفتیم خونه ی مامانی . همه میومدن . ما اولی بودیم .

گذشت ... رسید به الان . حالا یه ساله یا دو سال بعد از اینهمه تلاش همه کارا رو خودم می پذیرم  بدون اینکه جیغ  و داد کنم که جون من نظر بدین هفت سین امسال چه جوری باشه . شاید امسال ماهی و سبزه هم خودم مجبور شم بخرم . یا سمنو . قبلا چند تا سبزه خودمون سبز می کردیم. ولی حالا... اصلا کی به فکر این چیزاست ؟ وقتی دارن از هم فرار می کنن .... عید رو مقصر می دونن که اونا رو بهم نشون می ده . عید که می رفتیم اینور اونور از خونه هایی که معلوم بود هفت سینشون رو 5 دقیقه ای چیدن و زرت نشستن وسال تحویل شده و برگشتن به زندگیشون بدم میومد . حتی یه جاهایی باور نمی کردم که اصلا هفت سین نچیدن . اون موقع ها وقتی  سماق خوشه ای نمی ذاشتن جیغ و داد را می انداختم ولی حالا ... تنهایی مگه چقدر نیرو دارم ؟  حالا سماقش مال کباب باشه یا نباشه کی توجه می کنه ؟ یادمه تا 13 و حتی بعدش سفره هفت سینمون بود . حالا 2 روز نشده جمع می شه .

 

من تحمل ندارم . من تحمل این همه رخوت و راکدی رو ندارم . تحمل ندارم اینهمه همه چیزو بازم جمع کنم . انگار بچه بودم بیشتر نیرو داشتم . عبارت " بچه است ... گناه داره " کمکم می کرد . حالا دیگه بچه نیستم که گناه داشته باشم حالا من باید مواظب باشم . فقط خوشحالم که امسال همه هستیم . سالم .

 




+ تاريخ سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 19 نويسنده سپیده

چند وقته خیلی سعی می کنم به چیزایی که می گذره بهم فکر نکنم . نیرو ندارم . فکر و جسمم خسته است . برای همین دیگه حتی توان اینو ندارم که به چیزا فکر کنم . فکرم درد می کنه .

عید نزدیکه ؟ فکر کنم ۱۰-۱۵ روز دیگه باشه . بر خلاف سالای قبل اصلا حسش نمی کنم . بار سنگین درسا جای حس کردن چیزی جز درد فکری رو برام می ذاره . انقدر درگیرم که حالم از کارام بهم می خوره . دم عید شده معلما یادشون افتاده بد نیست برای عید نمره رد کنن . مدسه هم از خدا خواسته یه دونه از اون آزمون جامع های بیخود گذاشته ... آزمون جامع از کل دروس عمومی از اول کتاب . که چی ؟ من نمی دونم . از فردا بدم میاد . از زنگ اول که ورزشه . از فیزیک زنگ دوم . از امتحان فیزیک یکشنبه از این بخش تقریبا چیز زیادی بارم نیست . از اینکه آزمون جامع ۵شنبه است و من فقط تا امروز ۱ درس ادبیات خوندم ٬ اعصابم داغون می شه . از مقاله ی مد که نمره ی ترم دوم نگارشه متنفرم . یه چیزی بد دیوونه ام می کنه . اینکه انگیزه ام برای تمرین تقلیل رفته . از اینکه سازم رو می بینم و نمی تونم بشینم تمرین کنم دیوونه می شم . اینا حس می کنم علاقه ام رو کم کرده . همین فکر داغونم می کنه .از چهارمضراب سه گاه متنفرم . تا حالا از درسی بدم نیومده این اولین باره . این اولین باره که دارم می گم نیرو ندارم . من که همیشه وقتی همه خالی از انرژی هستن ٬ انرژی مضاعف دارم . برای خیلی سخته که اعتراف کنم .: دیگه نیرو ندارم . اولین باریه که آخر سال دارم خستگی یک سال رو احساس می کنم . می خوام یه بارم نخونم ببینم چی میشه . بخوامم نمی تونم . دیگه حتی نیرو ندارم به زور به خودم بگم می تونم .

چقدر حرف زدم.  به نظر بعضیا چقدر غر زدم . مهم نیست . اینجا تنها جاییه که فکر می کنم اگه حرف بزنم نمی گن چقدز غر می زنی . آخه واقعیتا رو من غر زدن حساب نمی کنم .

 

بگذریم . امروز بعد از مدت ها رسیدم به شعری که دنبال نصفه ی دیگه اش بودم . از مشیری. دوسش دارم .

چراغ چشم تو

تو كيستي ، كه من اينگونه بي تو بي تابم ؟

شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم

تو چيستي كه من از موج هر تبسم تو

سبان قايقي ، سر گشته ، روي گردابم

 

تو در كدام سحر ، سوار بر كدام اسب سپيد ؟

تو را كدام خدا ؟

تو از كدام جهان ؟

تو در كدام كرانه ، تو از كدام صدف ؟

تو در كدام چمن ، همره كدام نسيم؟

تو از كدام سبو؟

 

من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه

چه كرد با دل من آن نگاه شيرين ، آه

مدام پيش نگاهي ، مدام پيش نگاهي

 

كدام نشاء دويده است از تو در تن من

كه ذره هاي وجودم تو را مي بينند

به رقص مي آيند

سرود مي خوانند

 

چه آرزوي محالي است زيستن با تو

مرا همين بگذارند يك سخن با تو

به من بگو كه مرا از دهان شير بگير

به من بگو كه برو در دهان شير بمير

بگو برو جگر كوه قاف را بشكاف

ستاره ها را از آسمان بيار به زير

 

ترا به هر چه تو گويي ، به عشق سوگند

هر آنچه خواهي از من بخواه ، صبر مخواه

 

كه صبر راه درازي به مرگ پيوسته است

تو آرزوي بلندي و دست من كوتاه

تو دور دست اميدي و پاي من خسته است

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است .

 




+ تاريخ سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 20 نويسنده سپیده

سلام من بعد از یه مدت نسبتا طولانی بر گشتم .بیماری برای آدم نیروی هیچ کاری نمی ذاره . الان یه کم بهترم . 

صبح رو درختا برف نشسته بود . دیشب هم تا صبح بارون اومد شدید . اینجا الان هیچی نمیاد . بارون بند اومده . هوا عالیه . از اون جایی هم حیاط مدرسه ی ما رو نوک کوهه ، تو حیاط که هستیم تا رو زمین مه . معلم نداریم . بعد زنگ نهاره ( از وقتی مریض شدم بوی غذا می خوره بهم حالم بد می شه . فکر کنم از ۵شنبه تا امروز مجموعا با اندازه ی ۲ وعده هم غذا نخوردم . )   بعد هم کامپیوتر داریم . بعد هم که خونه .....

اینو تازه نوشتم . نمی دونم چه طوره ....؟!؟ البته هنوزوقت نکردم بازبینیش کنم .

دام

چشم دوخته به چشمان سیاه

که می رقصند با آهنگ موزون فضا

دست می کشم از آزادی

پا نهاده در دامی که در ان چیزی نیست

جز اسارت چشمانی

چشم دوخته به چشمان اسارت پذیرفته ی من

         ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نوازنده ی آهنگ فضا ، ریتم را گم می کند آرام آرام

می نشیند محو تماشا مشتاق

به تماشای چشمانی فرورفته در دام سیاه

که در آن چیزی نیست

جز آتشین جرقه هایی که دست در دست

ضربه بر پایداری قلبم دارند

که اسیر از پیش است

در دام نی نی چشمان سیاهش پنهان .

 




+ تاريخ دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 12 نويسنده سپیده