تبليغاتX
من و خودم...
عجب هوایه .!!! امروز من مدرسه نرفتم . یه کم حالم بد . یه کم هم خواستم به خودم استراحت بدم .

دیشب تا ساعت ۱ بیدار بودم فیلم دیدم . افسانه ی ۱۹۰۰ چقدر این فیلم زیبا بود . حتما و حتما ببینید . تا صبح بارون اومد الانم هوا ابریه . آخ جوووووووون . دوباه زدم به سیم بیخیالی . چه خوب ....

قصد آپ کردن نداشتم . حالا این چند خط باشه ....تا بعد.

+ نواخته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 13  توسط سپیده | 
می خوام یه چیزی بنویسم . ولی نمی دونم چی . مثل اون وقتایی که آدم می دونه یه چیزیش هست ولی نمی دونه چی ؟

خوبم . یعنی بهترم . دارم کم کم موفق می شم که زود عصبانی نشم . دارم یاد می گیرم که یه کم بیخیال باشم . یاد می گیرم که برای خودم بیشتر وقت بذارم . دارم یاد می گیرم برای خودم خوشی کنم . شاید چند وقت دیگه یاد بگیرم انقدر در به در یکی نباشم که بیاد با هم بریم بیرون یه گشتی بزنیم تا من چند تا کتاب بگیرم . دارم یاد می گیرم انقدر دلسوز نباشم . حداقل نه انقدر زیاد . یه کم . دارم یاد می گیرم که یه کم هم نوجوونی کنم که فکر کنم دیگه از سن من گذشته باشه . و مهمتر از همه دارم یاد می گیرم که راحتتر از اینی که الانم ٬ حرف بزنم . انقدر هر چیزو پیچیده نکنم .

فردا با اینکه جمعه است باید برم مدرسه بعدش هم کلاس ساز . نمی دونم چه جوری می خوام بگم که من هنوز ۴-۵ خط آخرو در نیاوردم و هنوزم رو ریتمم کار نکردم ولی خب من دارم یاد می گیرم که راحت حرف بزنم .

برای شنبه یک کوه مشق ریاضی و فیزیک داریم . و من هنوز یک سوالش رو هم حل نکردم . فردا هم مهمون داریم . تا ضهرم که کلاسم .  قبلا که دبستان و راهنمایی بودم ۵شنبه ها همه ی کارامو تند تند می کردم و تموم می شد ولی نمی دونم چرا الان دوست دارم ۵شنبه ها مال خودم باشه . آزد باشم . استراحت کنم . برام مهم نباشه که چرا ۲ ساعت خوابیدم . برام مهم نباشه که از اون همه کار هیچ کدومش رو ننوشتم .حتی فکر نمی کنم که چی کار می خوام بکنم .  می خوام ۵شنبه ها مال خودم باشه نه مال درس و مدرسه .

فکر کنم چیزای خوبی یاد گرفته باشم .  

+ نواخته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 23  توسط سپیده | 
دیروز معلم ادبیاتمون سر کلاس حرفای خیلی خیلی قشنگی زد و

می خوام دوره ی ۴۰ روزه شروع کنم . می خوام بهتر تر شم .

خب دیگه وقت نیست . انجمن شروع شد .

پ.ن . مریض شدم .

+ نواخته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 13  توسط سپیده | 
یه چیزی باهام حرف می زنه .شاید خودمم . اسمش رو می ذارم خودم .

خودم : چته ؟ دوباره چرا پای کامپیوتری ؟ مگه فردا امتحان ریاضی نداری؟

من : چرا من که ۲ ساعت خوندم دیگه مغزم تعطیله امروز . لعنت بهش هرچی شد ٬ شد . من دیگه بیشتر از این تحمل آزار خودمو ندارم . پنجشنبه برام بس بود . می دونی از کی اون جوری بهم نریخته بودم ؟ میدونی ؟ آخه نمی دونی دیگه . آخرین بار اون موقع بود که تو بیمارستان مامانمو دیدم . ۴ سال پیش.

خودم : چرا خب ؟

من :پنجشنبه رو می گی ؟  نمی دونم . هی گفت و هیچی نگفتم . ولی آخریش برام غیر قابل تحمل بود . نبودی مگه ؟ صاف گند زد به حالم . ندیدی مگه ؟ دو شب عمه ام که نبود گریه می کرد . من بودم که داشتم از لرزه و سر درد و نفس تنگی می مردم . می دونی چرا ؟ همش مال همون یه دقیقه بود . مال اون بود که عصبی شدم . کی فهمید داغون شدم .  تو هم نفهمیدی . کو مرهم ؟ اساسیش نیست .

خودم : حالا چرا اینا رو اینجا می گی ؟

من : دیگه می خوام چیزی رو بنویسم که حس می کنم باید . از باید ها و نباید ها خسته شدم . یه کم .

 

خودم : خب بسه . حالا  برو بشین سر سازت یه کم تمرین کن که پنجشنبه بتونی گورتو گم کنی ددر .

من : الان می رم . تازه ساعت ۹ شبه . ولی خدایی حسش نیست .

خودم :...... چرا ؟

من : فقط می خوام تموم شه . بعدی بهتر می تونه باشه .

خودم : همیشه فکر می کنی چیزای بعدی بهتر می شه . چرا فکر می کنی با گذشت زمان همه چی باید بهتر شه .

من : نمی دونم . شماها چی فکر می کنین ؟

 

بچه ها بخشید یه کم قاطم . یعنی بودم . حالا خوبم . تقصیر من نیست . تقصیر زمونه است . جدی نگیرین . 

 

راستی ... دیگه نمی خوام نوسته هام رو برای یه مدتی بذارم ... بی خودی .

من هنوز کاملا خل نشدم . امید داشته باشین .

+ نواخته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 21  توسط سپیده | 

اینم از این . گذشت . تموم شد . یه سال دیگه با برنامه هاش . با همه ی حرص و جوشی که خوردیم و داد و بیدادا گذشت . خوب و خوش و پرخاطره . این مسابقاتم برای ما دردسریه ها ولی یه فرصت خوب برای اینکه همه ی دغدغه ها رو حتی برای اپیه مدت کوتاه رها کنیم .

امروز نتایج موسیقی رو اعلام کردن . من تو دوما ، رتبه ی اول و تو کل مدرسه رتبه ی دوم آوردم . ولی یه کم هم در حقم نامردی شد چون همه ی سازا یه داور تو ساز تخصصیشون داشتن الا من . عیب نداره ...

نتایج مسابقه عکاسی هم اعلام شد . من برنده شدم . هورااااااااااااااااااااااااااا .

حالا یه سردرد عجیب گرفتم . نمی دونم چند ساعت دیگه از درد دووم بیارم . علتش رو خودم خوب می دونم . عصبیه . نمی خوام ازش حرف بزنم . چون دفعه ی قبل با خودم عهد کردم دیگه کاری نداشته باشم . حالا

بی خیال دنیا . خودمونیما عجب مسابقه ای بود ...  

این یکی از عکسامه که تو مسابق برنده شد . فیلم اجرا رو سعی می کنم بذارم ولی نمی تونم قول بدم .

 

+ نواخته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 17  توسط سپیده | 
سلام . بعد از چند وقت ؟ حسابش از دستم در رفته . دلیل دیر اومدنم اینه که می خواستم هم ی عکسا رو آپلود کنم ولی با این سرعت اینترنت فقط همین چندتا شد . عکسای خودمون هم نشد .حالا بقیه رو هم کم کم می ذارم .

هفته ی دیگه ۴شنبه مسابقه ی موسیقیه تو مدرسون . دعا کنین بالاترین امتیاز رو بگیرم .

اینجا اتاق ما تو باغ مشیرالممالکه . روز اول که رسیده بودیم  همه چیز مرتب بود ولی ۲ ساعت بعدش....

اینا هم ۲تا طوطی هامون ....

اینجا موزه ی آب ...

 

آآآآآآآ این سرعت اینترنت داره منو می کشه!!!!!

+ نواخته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 13  توسط سپیده | 

سلاااااااااااااام . همگی خوبین ؟ خیلی خیلی ببخشید که انقدر تاخیر داشتم کلی شرمنده ی همتون . اخه معلما دست به دست هم داده بودن که هفته ی اولی که میایم یه دفعه حالمونو با یه عالمه درس و مشق و امتحان و کوییز بگیرن . حالا اینم سفر نامه ی اینجانب که از روی دفتری که تو مسافرت همش دستم بود و می نوشتم ، می نویسم .

 

ساعت 30/8 دوشنبه شب رسیدم راه اهن و بچه ها رو از بس که  قلیل بودن کل راه آهن رو قرق کرده بودن ، هر کدوم رو با یه سالک به انضمام یک جفت پدر و مادر محترم و نگران پیدا کردم . من هم از بس که بچه ی خود ساخته ای هستم با بابام همون دم در راه آهن خدافظی کردم و تنها اومدم تو .

بعد مسئولین گرام اومدن و ما به خاطر هماهنگی زیادی از حد مسئولها با هم ، بعد از 4 بار طی کردن طول قطار و 2 بار سوار و پیاده شدن موفق شدیم تا تو یه که مستقر شیم و n نفر از مسئوین اومدن و هر کدوم به نوبه ی خودشون مارو چک کردن و بالاخره قطار ساعت 10 راه افتاد . چشمتون روز بد نبینه ...!!! انگار زلزله ی 1000 ریشتری اومده بود از بس که این قطار بیخود بود و تکون می خورد هر لحظه احساس می کردیم الان از وسط جدا می شه . تا ساعت 2 نصفه شب بیدار موندیم و حرف زدیم و خندیدیم تا اینکه معاون محترم سر رسید و با استفاده از تذکرات عدیده موفق شد تا ما رو به خوابیدن راضی کنه . حالا مگه می شد بخوابی؟ هر لحظه امکان سقوط وجود داشت . خلاصه من یه 1 ساعتی موفق شدم صدای حرف زدن بچه ها رو نادیده بگیرم و بخوابم ولی ساعت 5 بود که مسئول قطار با تمام قدرت کوبید به شیشه ی کوپه و من چنان از جام پریدم که سرم به تخت بالایی خورد . بله ... هنوز 2 ساعت ه رسیدنمون مونده بود که ملافه ها رو می خواستن . بگذریم  . چند ساعت بعد ما رسیدیم به باغ مشیرالممالک که همون محل اقامتمون بود و خیلی هم خوشگل بود . هوا به شدت سرد بود ما هم با سرعت به طرف اتاقی که قبلا شماره اش رو بهمون داده بودن دوییدیم که بازم چشمتون روز بد نبینه ... معاون عزیز اتاق 220 رو به 3 تا گروه داده بودن خودشون هم تازه از اتاق 103 شروع کرده بودن به چک کردن و تا به ما رسیدن از سرمای آدم کش یزد مردیم و بعد از تلاش زیاد اتاق 220 رو گرفتیم .تازه قصد خواب کرده بودیم که زنگ زدن گفتن بیاین بریم بازدید داریم . رفتیم کارخونه ی یزد گل که خیلی هم بیخود بود و انقدر هم سر و صدا داشت که هیچی از حرفای اون آقاهه نفهمیدیم . بعد یه خانومه یه چند ساعتی مخ مارو کار گرفت و به جای اینکه یه توضیحی بده که چه جوری این پلاستیک ها رو درست می کنن ، یه عالمه تبلیغ کرد و ماهم که خوابمون میومد و نمی تونستیم سر جامون بایستیم دلمون می خواست این خانومه به حرفش خاتمه بده و ما راهی هتل شیم . مگه ول می رد حالا .

بعد بردنومن مجتمع جهانگردی نهار که هیچ کس بیشتر از 4 -5 تا قاشق نتونست چیزی بخوره چون همونجوری نشسته تو چرت بودیم . بعد خوشبختانه رفتیم هتل و 30/1 خوابیدیم و با زنگ تلفن بیدارمون کردن. رفتیم آتشکده که من واقعا دوست داشتم اونجا رو . این جمله ی قشنگ هم روی یکی از تابلوهای اونجا بود .   " خوشبختی از آن کسی است که به دنبال خوشبختی دیگران باشد "   خیلی ... خیلی حس قشنگی داشت. محیطش ، نوشته هاش ، حرفای اون آقاهه که توضیح می داد ... همه قشنگ بود .

بعد رفتیم باغ دولت آباد . که تا بازدیدمون تموم شد دیگه شب شد و از اونجا که خیلی میراث فرهنگی به مکان های تاریخی اهمیت می ده یک چراغ که هیچی یک شمع هم نبود که ما جلوی پامون رو ببینیم . واقعا جای تاسفه . خیلی از جاهاش رو به خاطر اینکه نور نبود ندیدیم . بعد رفتیم یه رستوران خوشگل که اسمش توت فرنگی بود ، یه پیتزای خوشمزه خوردیم . جای همتون خالی . کلی هم رستوران رو گذاشتیم رو سرمون .

وقتی برگشتیم هتل من مقدار زیادی از وقت با ارزشم رو صرف کردم تا سحرو را ضی کنم که مثل آدم از کنار طوطی های هتل بگذره و بیاد بریم تو اتاق . هتلمون یک جفت طوطی خیلی خیلی خوشگل و گنده داشت که آزاد بودن ولی نه پرواز می کردن نه کاری به ما داشتن فقط جیغ هایی که می زدن گوش عالمو کر می کرد . البته گوش من که کانل شنوایی اش رو از دست داد چون هر دفعه سحرم با این طوطی ها همراهی می کرد . ساعت 30/9 مثل بچه های خوب خوابیدیم . البته نمی خواستیم بخوابیم ولی خستگی اجازه نداد .

فردا صبح صبحانه پیتزا و نوشابه خوردیم که باعث شد نیلوفر مریض بشه و البته هنوزم شک دارم که حالش خوب شده باشه . بعد رفتیم موزه ی آب که موزه و اشیای توش در برابر بنای اونجا اصلا به نظر نمیومد . چون فقط یه عالمه کوزه داشت که هیچ اتیکتی نداشتن که ما بفهمیم مال کی و کجا بوده . بعد رفتیم خونه ی لاری ها . از کل حرفای که اون آقاهه زد این نکته استخراج شد که در کلمه ی " لاری ها " ها ، های جمع نیست . های نسبیه . خیلی هم خونه ی زیبایی بود . بعد از اونجا پیاده گز کزدیم به سمت زندان اسکندر که به تنها چیزی که شبیه نبود زندان بود . اونجا به مدت 2 دقیقه ما رنگ بارون دیدیم . بعد از اونجا رفتیم مسجد جامع . خیلی سوژه ی خوبی برای عکاسی بود . کلی کیف داد . بعدش بردنمون مجتمع کاروان نهار کباب برگ خوردیم که باعث تشدید رودل نیلوفر شد . از اونجا اومدیم باغ که استراحت کنیم ولی من یک دقیقه هم نخوابیدم . ساعت 4 بعد از ظهر هم راه افتادیم طرف بازار که خرید کنیم. تو اتوبوس هم یه عالمه رقصیدیم . خب تقصیر ما نبود . رانندمون آهنگ قری گذاشت ماهم که همه آماده به رقص ریختیم وسط .

رفتیم بازار ولی بازارش فقط طلا زرد وملاقه و  یه لباسایی داشت که من فکر کردم لباس محلیه از بس که پولک داشت ولی بعد فهمیدم که خیر، اینطور نیست . کل خرید من خلاصه شد به 5 تا دستمال رنگی که اونجا به عنوان دستمال سفره استفاده می شد و به نظر من مفید ترین و کاربردی ترین جنس اون بازار بود . از بازار پیاده رفتیم حمام خان چای خوردیم کل خیابون رو بچه های ما گرفته بودن . فکر کنم فردا شبش شهردار یزد از هجوم یک قوم مغول به شهر خبر داد . برگشتنه هم اتوبوس ما نیومد و حدود 90 نفر آدم چپیدیم تو یه اتوبوس . شام هتل خودمون شنسل مرغ خوردیم بعدش هم رفتیم بالا اتاق بچه ها تا ساعت 11 که زنگ زدن گفتن هر کی تو اتاق خودش باشه ، رقصیدیم . بچه ها نمی دونم چه جوری به فکر این بودن که اسپیکر بیارن.

فردا صبح ساعت 9 رفتیم میبد . بردنمون کارخونه ی تولید سرامیک یزد . بعد هم خرید کردیم و برگشتیم یزد و نهار مجتمع جهانگردی خوردیم و رفتیم هتل .نمی دونم که چرا مسئولین هتل از دیدین ما اصلا خوشحال نمی شدن . تازه اون آقاهه تا ما می رسیدیم می گفت یا ابوالفضل دوباره اینا اومدن . خب مگه ما چی کار می کردیم ؟  چمدون بستیم که خودش کلی دردسر داشت برامون . بعد اتاقارو تحویل دادیم . سوار اتوبوس شدیم رفتی حاج خلیفه که شیرینی بخریم . کلی هم حاج خلیفه رو بهم ریختیم . بعدش رفتیم شام توت فرنگی همبرگر خوردیم و رفتیم راه آهن . ایندفعه راحت سوار قطار شدیم ولی تو یه کوپه ی 6 نفره 8 نفر بودیم . ایندفعه انقدر خسته بودیم که ساعت 1 خوابمون برد و ساعت 30/7 صبح جمعه با 2 ساعت تاخیر در راه آهن تهران فرود اومدیم .

این سفر تجربه های زیادی داشت . سخت ترین قسمتش هم حمل ساک های سنگین و پربار توی راه آهن و تو راهرو های قطار بود . ولی در کلی خیلی خیلی خوش گذشت . جای همتون خالی بود . عکسا رو تو یه پست دیگه براتون می ذارم .

+ نواخته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 15  توسط سپیده |