تبليغاتX
من و خودم...
سلام . خوبین ؟ منم خیلی خیلی خوبم . چرا؟

خب امتحانام تموم شدن . این خودش یه دلیل بزرگه .

دوم اینکه امشب ساعت ۱۰ میریم با مدرسه یزد . کلی هم قراره خوش بگذره ... اومدم خدافظی کنم . اومدم عکسا رو براتون می ذارم . فعلا خدافظ . مواظب خودتون باشین دوستای گلم.

این شعر هم از فروغه . تازه خوندمش . شما هم بخونین .

شکست نیاز

آتشی بود و فسرد

رشته ای بود و گسست

دل چو از بند تو رست

جام جادویی اندوه شکست

آمدم تا به تو آویزم

لیک دیدم که تو آن شاخه ی بی برگی

لیک دیدم که تو بر چهره امیدم

خنده مرگی

وه چه شیرین است بر سر گور تو ای عشق نیازآلود

پای کوبیدن وه چه شیرین است

از تو ای بوسه ی سوزنده ی مرگ آور

چشم پوشیدن وه چه شیرین است

از تو بگسستن و با غیر تو پیوستن

در به روی غم دل بستن

که بهشت اینجاست

به خداسایه ی ابرو و لب کشت اینجاست

تو همان به که نیندیشی به من و درد روانسوزم

که من از درد نیاسایم

که من از شعله نیفروزم

 

+ نواخته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 13  توسط سپیده | 
امروز ۴شنبه .

ساعت . نمی دونم . یادم  نیست . الان دیدما ولی فکرم رو هیچی نیست .

هوا هنوز روشن.

من . اینجا .

حالم . خوب ؟ بد ؟ قاطی !!!!

فردا امتحان زبان فارسی دارم . یه دور خوندم ولی حسش نیست نگارشا رو بخونم . حسم عجیب شده .

دلم یم خواد بخوابم . نه از این خوابایی که هرشب می رم . یه خواب آروم بدون کابوس .

فکرم پر از فکرای بیخود و نگران کننده است . پر از هیچی . ولی انقدر این هیچی زیاده که احساس می کنم الان سرم منفجر می شه .

می خوام برم تمرین کنم ولی می ترسم . می ترسم شروع کنم . می ترسم که رو پله ی اول باشم . می دونم حتی اگه باشم خیلی زود میام بالا ولی از شروع می ترسم . ازاینکه ز جعبه بیارمش بیرون . منی که از شروع هیچی ٬ هیچ وقت نمی ترسیدم . می تونم درست شم . فردا همه چیز خوبه ولی برای این کار خیلی دیره . امروز هم حسش نیست . حسش باشه وقتش نیست . وقتش باشه نیروش نیست . احساس می کنم ضعیف شدم . شاید اگه یه سیال ذهن بنویسم همه چی درست شه ولی نه به جاش اینو می نویسم و می رم .

من پرسه زدم در آن کوچه ها .

بارانی عجیب می آمد .

آبیه آبی ....

همه چیز حتی زمین .

حتی من .

خیس نشدم ٬

آبی شدم .

آخر چشمانت آبی بود همرنگ کوچه هایش .

 

الان نوشتم .اصلا از کجا اومد . از کجای این ذهنم؟. بده می دونم . به بزرگی خودتون ببخشید خوب نیستم .

پ.ن : شایدم خوب شد  ؟ نمی دونم بعدا در موردش فکر می کنم .

+ نواخته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 17  توسط سپیده | 

اول :سلام

دوم : خوبین؟

سوم: سرم داره منفجر می شه انقدر که درد می کنه. تقصیر خودمه که 2 ساعت نشستم داستان خوندم ، حالا چشمم دیگه باز نمی شه .

چهارم : فردا امتحان زبان داریم . می شه چهارمین امتحانمون . تا اینجا همه رو بالای 19.5 می شم . بقیش رو دیگه خدا می دونه .

پنجم : می خوام بازم داستان بخونم .

ششم: پس امتحان چی می شه اگه نخونم که عذاب وجدان می گیرم حتی اگه بلد باشم .

هفتم : لعنتی ها کاش در سطح کتاب امتحان می گرفتن .

هشتم : جمعه نزدیکه من هیچی از درسم رو در نیاوردم . غیبت هم نمی تونم بکنم . الانم بابا خوابه نمی شه.(بهانه) --> زنده نمی مونم .

نهم: چرا این امتحانا تموم نمی شه بریم با مدرسه یزد؟ 25 دی می برنمون یزد .ولی انگار 25 دی 25 سال دیگه است .

دهم : چقدر امروز معلم ادبیاتمون اعصابمو خرد کرد . با این حال امتحانم رو خوب دادم .

یازدهم: چرا این سر دردا منو راحت نمی ذارن؟ خسته شدم . تازه خوب شده بودم دیگه سر درد نداشتم دوباره شروع شد . به درک می خوام داستان بخونم.

دوازده: اگه یه مورد دیگه بنویسم می شه 13 تا پس نمی نویسم . دافظ .

p.s: اینو شماره نزدم که نشه 13 تا . خیلی دلم می خواد یه داستان جدید شروع کنم ولی هیچ ایده ای ندارم . قدرت نوشتنم خیلی کم شده . اصلا چیزایی که می نویسم رو دوست  ندارم . شاید دیگه نمی تونم بنویسم ؟؟؟

+ نواخته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 18  توسط سپیده | 
سلام من و زهرا نشستیم تو سایت مدرسه تک و تنها و من غمگیییییییییین . این زهرا هم شاد و دیوونه . من امتحان فیزیکمو ۰.۲۵ غلط دارم . بی دقتی . نمی خوام .  

زهرا:این سپیده نا مرد چیز هایی که من می گم رو نمی نویسه و داره سعی می کنه کیبورد رو از دست من در بیاره         نمی دم بهت.

خب بعد از این پارازیت من اومدم . معده ام داره سوراخ  می شه و موندیم مدرسه هندسه بخونیم !!!(یادآوری)

اه اصلا مهم نیست که ۲۰ نمی شم . آخه تو مدرسه ی ما ۲۰ اصلا امکان نداره تازه با نوع درس دادن این معلمه خیلی هنر کردم که بالای.۱۹.۵می شم . مگه نه ؟ خب یه کم دلداریم بدین دیگهتازه فیزیک دوم هم خیلی سختهههههه . هر چند من فیزیکم خیلی خوبه .

اه به درک .مردم از گشنگی اینم داره می میره .

+ نواخته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 10  توسط سپیده | 
اینم از این . دوتا امتحان ترم دادیم . آمادگی دفاعی که خیلی مسخره و بی نمک بود . تازه یه خانومه رو هم از منطقه آوردن بهمون یاد داد که چه جوری از این ماسکای فیلتر دار بذارن . خانومه یه جوری حرف می زد که انگار همین الان ما تو میدون جنگ داریم عملیات والفجر انجام می دیم . هی می گفت از فرماندتون اجازه بگیرین .آخه فرماندمون کجا بود .  ما هم هی اون عقب کر کر می خندیدیم و خانومه بد جوری چشم غره می رفت . بعر هم که این ماسک رو داد بزنیم به صورتمون و ۵ نمره داد و گفت مرخص . تازه معاونمون رو هم خواستیم مجبور کنیم که از این ماسکا بزنه تا بساط خندمون کامل بشه که راضی نشد . ولی هیچ وقت به این اندازه نخندیده بودیم .

امتحان بعدی آز فیزیک داشتیم که اونم کامل شدم و خلاصه کلی امروز خوب بود و منم خوب بودم . ولی از شنبه امتحانای ترم شروع می شه تا ۱ بهمن من احتمالا آپ نمی کنم . شایدم آپ کردم نمی دونم .

راستی یه چیز مهم . من دارم یه کار آماری انجام می دم در مورد خودم . اگه می شه کسایی که دوست دارن به این سوالا تا حدی که میتونن جواب بدن .

۱ . به نظرتون من آدم صادقی هستم یا دروغگو .

۲. به نظرتون من آدم موفق هستم یا نه یا تا حدودی ؟

۳. فکر می کنین من مهربونم یا سنگدل یا متوسط .

۴. من منطقی هستم یا کله شق یا بین این دوتا ؟

۵. به نظرتون من چقدر مقاومت دارم تو زندگیم ؟

۶. به نظرتون من چه جور دوستیم ؟

۷. به نظر من شماها خیلی گل هستین . مرسی .

+ نواخته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 19  توسط سپیده | 
سلا سلام . من به این بازی دعوت شدم . آخ جون یکی به من توجهید ... باید ۵تا از خصوصیت هام رو که کسی نمی دونه رو بنویسم . خب شروع می کنم .

۱. عاشق حیوانات آفریقایی در درجه ی اول زرافه و ببر و شیر و کرگدن هستم ولی زرافه یه چیز دیگه است . خیلی دلم می خواست یکی داشتم تو خونه نگهش می داشتم ولی مامان نمی ذاره .

۲. سرعتم تو کتاب خوندن خیلی  بالاست به خاطر همین برای کتاب خوندنم سهمیه می ذارن چون تا یکی تموم شه حتما باید یکی دیگه شروع شه و اگه اینجوری پیش برم کتابای دنیا تموم میشه .البته ه شرطی که وقت باشه .

۳.با چیزای کوچیک زود خوشحال می شم . خوشحال و هیجانزده .

۴. هیچ وقت نفهمیدم چرا باید اجتماعی و آمادگی دفاعی بخونیم و هیچ وقت نفهمیدم آدمایی که برنامه ریزی آموزش و پرورش رو می کنن ( مخصوصا کتابای ما ) چرا یه کم از مغز و فکر مبارک استفاده نمی کنن . ؟؟؟؟ چرا ؟؟؟؟

۵. دوست دارم طرز کار هر چیزی رو تا کوچیک ترین ذره بدونم چه جوریه حتی شده اون وسیله رو باز کنم و دل و رودش رو بریزم بیرون . البته تا حالا جرات نکردم به جز یه آیفون و مودم و هارد کامپیوتر و تلفن بیسیم چیز دیگه ای رو بریزم بیرون . ممکنه چیزی ازش نفهمم ولی فقط باید ببینم توش چیه .

۶. اینو همه می دونن عاشق رنگ نارنجیم . اصلا ببینم قاطی می کنم . یکی دیگه هم اینکه بعضی وقتا انقدر جدی می شم که بقیه می ترسن و معمولا عادت به کم آوردن ندارم . با ادمای ببخشید ببخشید عوضی هم اصلا وارد صحبت نمی شم که بخوام کم بیارم یا نه .

خب دیگه همین . اگه بخوام بنویسم تا صبح طول می کشه .

من باید ۵ نفر رو انتخاب کنم .

هستی عزیز و پویان عزیز

شبگرد عزیز

زهرا جون

نمی دونم

+ نواخته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 15  توسط سپیده |