یه خبر مهم : من زدم به سیم آخر . دیروز ساعت ۶ که اومدم خونه هم خسته بودم هم عصبانی با این راننده آژانسه دعوام شده بود . مشقامو نوشتم ولی یهو دیدم نمی تونم واسه امتحان امروز دینی بخونم . همیشه اینجور موقع ها خودمو می کشم یه کم بخونم تا عذاب وجدان نگیرم ولی دیروز ... با وجدان آسوده زدم به سیم آخر و کتاب رو بستم نشستم مدار روباتمون رو کامل کردم . یه عالمه هم خوش گذروندم بعد تازه ساعت۳۰/۹ شب شروع کردم به درس خوندن .بقیشم امروز صبح یه نگاه کردم و رفتم . جالبه که امتحانمم خوب دادم . خلاصه دیوونه ی دیوونه شدم . زدم به سیم آخر . قاط قاط . الان بهتر شدمااا ولی نه هنوز کامل . اینجاست که شاعر میگه : دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد.
راستی شب یلدای همتون مبارک .خوش باشین . یه امشب مشغله هاتونو بذارین کنار شاد باشین .

سلام بچه ها .دیدین امروز تعطیل شد !! حالا بماند که من صبح داشتم تا مدرسه می رفتم .
امروز هم از صبح برای امتحان شیمی فردا خوندم . دعا کنین خوب بدم .
یه چیزایی نوشتم . برای خودم . نه برای کسی . خودم دوسش ندارم . به نظرم خوب از آب در نیومده . نظر شماها چیه ؟
دستهایت .
دلم برایشان تنگ است
دستهایت را می گویم
همانهایی که دشمن سردی صورتم بودند
همان سر انگشت هایی را میگویم ...
که اشکهایم را چیدند و بر لب بوسیدند .
برای دستهایی که لرزه ی پیکر خاموشم را بر خود گرفت .
چند ماه است ؟
شاید هم چند سال ...
دست هایت دورند .
صورتم سرد و تنها
و دست هایت دور
پیکرم در نوسان
و اشکهایم روانند .

این عکس دستای بابابزرگمه . دستایی که حالا ۳ ساله زیر خاکن . چقدر دلم تنگ شده .
حالا من اینجام . مقاوم و قوی و سالم . می گم سالم ولی خیلی باید مواظب باشم که عصبی نباشم . باید یه کم آروم شم .
اینجا تهران است . صدای منظومه خرد . اینجا زنگ زنگ ناهار ؟؟؟؟ داره برف میاد چه برفی . من امید واهی دارم که فردا تعطیله و امتحان دینیه پررررررررررررررر. امروزم که به علت بارش برف فوق العاده ی فیزیک کنسل شد . و حال و هول . تازه برنامه ی آمفی تئاتر رو هم ۲در کردیم اومدیم سایت من آپ کنم .
دو تن از دوستان عزیز قرمز رنگ اینجا با من هم جوار شدن . و در امر خطیر آپ کردن من رو یاری می کنن (جمله ی قصار از سحر !!!)
زنگ بعد هم که رو هوا ست . کامپیوتر داریم . خلاصه امروز (به شرطی که فردا تعطیل باشه ) من کلی خوشحالم .
دلم می خواد برم عکاسی از برف . از این عکاسی هنریااااا .

راستی به شبگرد عزیز هم تولدش رو تبریک می گم . ایشالا ۱۰۰۰ ساله بشه . ما رو هم یادش نره مهمون کنه .
راستی امروز هم از سحر یه شیرینی گرفتیم به مناسبت عروسیش !!
نه بابا شوخی کردم داره حرص می خوره و رو مخ من قدم رنجه میکنه. به مناسبت پاس شدنش .
اینم یه شعر برای خالی نبودن عریضه که خیلی هم خوکشله .
محراب
تهی بود و نسیمی
سیاهی بود و ستاره ای
هستی بود و زمزمه ای
لب بود و نیایشی
من بود و تویی
نماز و محرابی
آی اونایی که مدرسه ایی نیستید دعا کنین فردا تعطیل شه .![]()

امروز یه کار جالب تو کارگاه انامون یاد گرفتیم . اینکه سیال ذهن بنویسیم . یعنی مدادت رو ب مغزت وصل کنی و هرچی اومد تو ذهنت بنویسی .
حالا الان می خوام یه کم سیال ذهن بنویسم ببینین تو ذهنم چه خبره!!!!
شادم . امتحان ریاضیم خوب شد . چه خوب! فردا امتحان آمار داریم هیچی بلد نیستم . اصلا مهم نیست . من حق ندارم روز تولدم ناراحت شم . شاید ۰ شم . به درک . ساعتم داره زنگ میزنه کدوم احمقی کوکش کردی؟ آها خودم . ـــــــــــــــــــ(خلاء ذهنی) کیک سفارش ندادم . یاسی . تنهام . مامانم کجاست ؟ من آمار خوندم . مشقامم نوشتم . آخ جون فردا انجمن داریم . نقشه ی رباتمون رو کامل کردم . به عجب نقشه ای شد . فردا چه مهمون کنم؟ دوستام . سحر خرخونه چقدر . زهرا خله . دوسش دارم . صبارو هم . دوستای وبلاگیم رو هم . سمیرا بیاد می کشمش . امروز لولای در خونه رو باز کردم اومدم تو . ای ول به خودم می تونم برم دزدی . کادو چی می گیرم ؟ آخ جون کادو . پام درد گرفت . حموم .پوست پرتقال. اتاقم شلوغه . من می رم تمیز کنم . دافظ.
نگین خل شدماااا . سیال ذهن یعنی همین . شما هم یه بار امتحان کنین .بازم تولدم مبارک . ![]()
![]()
سلام . من بعد از یک هفته اومدم . دارم سعی می کنم تمام خستگی های مفرط این یه هفته رو از تنم و فکرم بیرون کنم .
امروز یه آزمون جامع دادیم !!!!! جاتون خالی . سخت !!!! . انقدر که من هنوزم سرم درد می کنه .
امروز معلم ریاضیمون راحتمون کرد و گفت بچه ها تو این مدرسه بودن و خوب بودن با آرامش و آسایش پارادوکس داره !!!!!! بگذریم .
یه نوشته دارم .
دست نوشته هایت را زیبا ترین فرشتگان روی بالهای سپیدشان می پرستند .
در لحظات خطوط متن هایت ، پرنده ای از جنس روح پر پر می زند
و حنجره ی خاموش کلمات ، معنا را بر می آورند .
هیچ می دانستی ؟ کلماتت چون آتش در من اثر کردند
و هر کدام عالمی جداگانه .
و آیا همه نمی دانیم ؟
کوچکترین نقطه ای از هر قلم دنیایی است .
چه عالم ها زاده نشده است هنوز .
چه ناگفتنیها مانده است از قلمت .
چطوره ؟
تمام راه مدرسه تا خونه رو برای یه پنجشنبه ی قشنگ برنامه ریزی کردم و دم در خونه با کلی انرژی از سرویس پریدم پایین . ولی ... بدترین چیزی که می تونستم رو دیدم . بابام زیر بغل مامانم رو گرفته بود و داشت می بردش تو خونه . نا خودآگاه گریم گرفت . رفتم کمک . مامانم پا نمی گرفت . اصلا فکر نمی کردم دوباره اون اتفاقا برگرده . فردا سال بابابزرگمه .دقیقا میشه ۳ سال . سه سال از همه ی اون ماجراهای تلخ گذشته . من هیچ دلم نمی خواد دوباره تکرار شه . هنوزم وقتی فکر می کنم نمی دونم من اون موقع چرا نمردم ؟ چه جوری تحمل می کردم؟
آوردمش تو خونه . تمام صحنه ها داشت تو ذهنم مرور می شد . وقتی از ICU اوردنش تو بخش . وقتی از بیمارستان اومد خونه . وقتی چشمش رو عمل کردن و تمام شب من اشک می ریختم و از چشای اون خون میومد . وقتی رسیدیم به محل تصادف و داداشم داد زد و گفت اینا مردن و به ما دروغ گفتن . وقتی برای اولین بار بعد از تصادف تو اون بیمارستان مزخرف دیدمش و بیهوش شدم . وقتی فهمید بابابزرگم رفته . وقتی برای اولین بردیمش بهشت زهرا . وقتی ... همه ی خاطره های بد و بدتر تو این ۳ سال . همه از ذهنم می گذشت و من هیچ کاری به جز اینکه گریه کنم نداشتم . همش راه رفتم و فحش دادم به هیچی .
دیگه تحمل این اتفاقا رو ندارم . احساس می کنم یه بار دیگه این جوری بشه من مردم . فقط دعا کنین زودتر خوب شه .![]()