تبليغاتX
من و خودم...
داره بارون میاد . این اولین بار تو عمرمه که داره بارون میاد و من به جای اینکه مثل همیشه شاد شم دارم زار زار گریه می کنم . هرچی تلاش کنم که شاد باشم عملی نمی شه .

ظرفیتم ٬ تحملم خیلی کم شده . هیچ کس نیست باهاش حرف بزنم که یه کم آروم شم . تا میای با کسی حرف بزنی که مثلا دوسته می گه : دوباره چی شده . آخه مگه آدم فقط یک بار در عمرش می تونه احساس ناراحتی کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمی دونم کی دوباره بیام . نوشته ی جدید دارم ولی الان دوست ندار بذارم . هروقت خوب شم میام . اینجا ناراحتی نمی پذیره .

+ نواخته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 20  توسط سپیده | 

انگار خدا منتظر بود تا من دلم بارون بخواد ....

 

بارانی ام را در می آورم و کفش هایم را نیز . پا برهنه بر آجر فرش های سرد و خیس از باران کف حیاط ، قدم می گذارم و بدنم را زیر این سقف بارش وار می کشم .

سرما در تنم ریشه می دواند و من فکر می کنم این احاطه شدن چقدر زیباست . فقط می خواهم از لحظه لذت ببرم .هدفم هیچ به جز این نیست .زمان مرا محدود نمی کند .

توان ایستادنم نیست ، این جویبارک ها بر زمین می نشانندم و من مطیع فرمانشان ، پشتم را بر زمین می گذارم و چشمانم بسته می شود . این قطره ها به پلک هایم  اجازه ی باز شدن نمی دهند. بازوهایم را می گشایم و تمامشان را با هم در آغوش می کشم .دیگر خیس شدن معنی سرما خوردن نمی دهد . خیس شدن یعنی بارانی شدن . یعنی یکی شدن روح و جسمت با طراوت این قطره ها . یعنی عاشق این لحظه ها شدن . چه پر لذت . این لحظه همه چیز دارد و یک چیز ندارد و آن هم دغدغه است . دغدغه که با خود نگرانی و ناراحتی به همراه دارد .

شنیده ام ، دعا زیر باران بر آورده می شود .  پس دعا می کنم : خدایا اگر آنقدر سرت شلوغ نیست ، به من گوش کن. من به این لحظه ها نیاز دارم . کمکم کن لطافت و هیجان  باران در وجودم ابدی شود تا  سرخوش و بی دغدغه بمانم .

 

بچه ها من شادم !!!!!!!!!!!!! با همه ی دغدغه هایی که دارم .با اینکه تا همین چند دقیقه پیش انقدر دلم گرفته بود و چون کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم،داشتم گریه می کردم .

 به نظرتون این دعای آخر تو وجودم ابدی شده؟

راستی نوشته ام چطور بود؟

+ نواخته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 20  توسط سپیده | 

سلااااااااااااااااااااااااام

یه سلام شاد به همتون .

دیشب برای اولین بار 17 ساعت تو مدرسه یودیم . کلی خوش گذشت . کلی خسته شدیم . انقدر که من امروز برای اولین بار در عمرم ساعت 11:45 دقیقه بیدار شدم .

اول تبریک به تیم بسکتبال بچه های دوم که مسابقات دیروز رو بردن . دوم تبریک به زهرا جوونم که تو مسابقه ی مشاعره موفق شد . سوم هم تبریک به خودم که موفق شدم به تصمیمی که گرفتم عمل کنم.

چهارم هم تشکر از همه ی اونایی که دستاشونو به من دادن و همین کلی به من نیرو داد.

امروز تعطیله . پریروز هم تعطیل بود . ولی امروز گرفته نیست . چون امروز جمعه نیست . چون امروز هم هوا خوبه  .

دلم یه 5 شنبه ی بارونی طولانی می خواد .

جمعه رفتم کلاس ساز . درس این هفته ام "هست شب" نیماست . کار قشنگیه ولی وقتی آدم مجبوره 2 صفخه اش رو تو 5 روز دربیاره اصلا خوب نیست . اگه بتونم براتون موسیقیش رو پیدا می کنم و می ذارم .

فعلا شعرش رو داشته باشین .

 

 

هست شب

هست شب یک شبِ دم کرده و خاک
رنگِ رخ باخته است.
باد، نو باوه ی ابر، از بر کوه
سوی من تاخته است.
*
هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا،
هم ازین روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را.
*
با تنش گرم، بیابان دراز
مرده را ماند در گورش تنگ
با دل سوخته ی من ماند
به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب!
هست شب. آری، شب.

 

+ نواخته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 14  توسط سپیده | 

اینم یه چند خطی که امروز نوشتم . فقط وصف حاله نه شعر .

 

صبح جمعه است .

و هوا دلم را خوانده

ابری و بارانی ...

تا پای لذت به میان می آید ،

صدای روزمرگی مرا به یاد امتحان های فردا می اندازد .

صبح می گذرد و من آرزو می کنم :

کاش طراوتش را از ظهر جمعه دریغ نمی کرد .

 

از اینکه ظهر جمعه برسه به دو دلیل متنفرم . یکی اینکه همیشه ظهرای جمعه دلگیره . یکی این که همیشه از ظهر به بعد ساعتها خیلی زودتر می گذره این منم

.فقط به درد این می خوره که لم بدی رو تخت و یه کتاب قشنگ بخونی .بادبادک باز رو شروع کردم . وقتی تموم شد(فکر کنم یه سال دیگه) براتون درموردش می نویسم .

تو چلچراغ این هفته از سهراب نوشته . خوندم کلی بیشتر عاشق سهراب شدم . از اون شخصیت هایی داره که من دوست دارم .

+ نواخته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 10  توسط سپیده | 
سلام . همه دارن سریال آخرین گناه رو می بینن ولی من خوشم نمیاد . به اندازه ی کافی فیلم غمناکی هست .

این هایکو رو من نوشتم . خودم بعدش دلم گرفت .

به تَرَک ِ پوسته نگاه می کرد .

پلک زد .

جوجه اش از تخم درامد . میان پنجه های عقاب .

+ نواخته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 18  توسط سپیده | 

یه وقتایی دلم برای خودم تنگ میشه . می دونم هنوز زوده ... تازه هفته ی سوم مهره .می دونم چند ماه دیگه انقدر کارام بیشتر می شه خیلی بیشتر دلم تنگ می شه ولی خب چه می شه کرد؟

این روزا سعی می کنم تا از سختی های زندگی هم لذت ببرم . احساس می کنم خیلی کم به چیزی دلخوش می کنم . احساس می کنم هر چیزی که می بینم و برام اتفاق می افته رو جنبه های منفیش رو نگاه می کنم . حالا می خوام اینجوری نباشم . فکر کنم اولین قدم برنامه ریزی کردنه . ( درسای دینی پارسال که یک کلمه اش رو هم سر کلاس گوش نکردیم و به جاش مشاعره و نامه رد و بدل کردیم ، حالا یه تاثیراتی گذاشته . به قول معلم دینیمون : جزء بودمون شده )

خب این فکرا همه تو یه لحظه به ذهنم رسیئ . ظهر که زنگ خورد داشتم با 6 تا از دوستام می رفتیم طرف سرویس و مثل بیشتر وقتا چرت و پرت می گفتیم و می خندیدیم .از ته دل شاد بودیم .حتی به این موضوع دردناک که برای فردا کلی کار و درس و امتحان داریم هم خندیدیم . به این موضوع که معلما دارن مارو از پا در میارن هم خندیدیم .  یه لحظه احساس کردم حتی چرت و پرتامون هم از پارسال جدی تر شده . بعد با خودم تمام طول راه تو سرویس فکر کردم که من لحظه های کمی برام باقی مونده که از ته دل خوش باشم و بخندم . خوش بودن : چیزی که برای من خیلی مهمه . چیزی که همیشه من رو شاد و سرحال و مهم تر از همه امیدوار نگه می داره . بعد یادم افتاد این غر غرا و فکرای دردناک و استرس آور همیشه با شروع سال ، شروع می شه . من با امسال 3 سال دبیرستان و بعدش ایشالا چند سالی هم دانشگاه دارم . اگه قرار باشه اینجوری بمونم امسال تموم نشده از پا درمیام . همونجوری که نزدیک بود پارسال ... . بعد تصمیم گرفتم . گفتم بیشترین سعیم رو می کنم تا یه وقتایی رو برای خودم بذارم که شاد و راحت باشم و مهم تر اینکه بدون دغدغه فکرم رو آزاد کنم . این لحظه ها به من کمک می کنه تا بقیه ی کارای دشوار تر رو راحت تر در کنم . بعد ادامه دادم : سعی می کنم از  تمام لحظه های که به نظر خودم برام نا امید کننده و ناراحت کننده و غرغرو کننده است ( کلمه ی جدید : غرغرو کننده . به لغتنامه اضافه کنید. ) لذت ببرم . بدون هیچ دلیل خاصی . حالا اگه به این دو مورد دقت کنین متوجه میشین هیچ لحظه ای برای آدم نمی مونه که بخواد نا امید و غرغرو شه . اینجوری شاید بقیه هم دوسم داشته باشن . ( سوء استفاده از هدف)

خب حالا من فقط یه قدم گذاشتم تصمیم . بعدی ارداده است که یه کوچولو توش پیش رفتم. امیدوارم اینا یادم نره . برای همین نوشتمشون . به شماها . تمام اونایی که همسن من یا بزرگتر و کوچکترین هم این پیشنهاد رو میکنم . امتحان کنین . ضرر که نداره . هر چند می دونم زهرا که اینو بخونه می خواد کلی تیکه بارونم کنه که ای بابا تصمیم کبری!!!!! ولی خب . مهم نیست .

راستی . معلم رباتیکم پارسال بعد از مسابقه برام تو برگه ی نظرخواهی یه بیت نوشته . این بیت به من یاد داد که با سختی ها بجنگم و همزمان ازشون لذت ببرم . یه چیزی همین الان فهمیدم . منظورم اینه که باید از جنگیدن و استقامت کردن در برابرشون لذت برد . از استواری خودت شگفت زده شش . در نهایت از خودت لذت بردی . می بینین ؟ همه چیز آخرش به خوده آدم بر می گرده . زندگی کوتاهه . لحظه ها زیادن ولی شیریناشون کم . پس لذت ببرین .

بیته اینه :

               

 ما زنده به آنیم که آرا نگیریم          موجیم که آسودگی ما عدم ماست

و یه بیت دیگه که دوست دارمش : 

   من با غزلی قانعم و با غزلی شاد         تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد

 حالا دارم به گفته ی سهراب پی می برم :

زندگی رسم خوشایندی است ....

خب حالا کی دستش رو به من می ده و سعی می کنه از زندگیش لذت ببره ؟

 

+ نواخته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 20  توسط سپیده | 

یه چیزایی تو زندگی هست که آدم دوست نداره . بعضی وقتا هم متنفره . باید چی کار کرد؟

باید سعی کنه دوست داشت یا اینکه نظرش رو اصلا عوض نکنه . ؟

+ نواخته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 14  توسط سپیده | 
سلام . من اومدم . با همه ی مشغله های مدرسه ای و غیر مدرسه ای . امسال اصلا خوشحالم نمی کنه . هیچ کدوم از معلم های امسالم رو دوست ندارم .  همه احساسشون معلم بودنه . درس دادن و امتحان گرفتن و درس پرسیدن .هیچ کدوم سعی نمی کنن یه کم دوست باشن . اونی هم که فکر می کنه دوسته اصلا نیست . تنها چیزی که دوست دارم دوستامم و دلخوشم به دیدن معلمای پارسالی و آزار اذیت سر کلاس که با همکاری بغلدستی هام انجام می دیم . حالا سر فرصت سوژه ها رو براتون می نویسم . تا شما هم استفاده کنین . فکر کنم تنها کلاسی که هیچ وقت سرش اتیش نمی سوزوندیم ادبیات بوده . بیشترینشم سر دینی و اجتماعی پارسال بوده خیلی حرف زدم .

چه وجد آور ...این قطره های آب که با سرعت روی شیشه ی پنجره مسابقه می دهند

پنجره را باز می کنم . تازه باران گرفته . روی لبه ی پنجره می نشینم و پاهایم را بیرون می اندازم . پایین را نگاه می کنم . می ترسم . یادم می آید بچه که بودم همینجا می نشستم و پایین را نگاه می کردم ولی نمی ترسیدم . دوباره نگاه می کنم . خشکی های آسفالت کوچه با نقطه نقطه های باران پر میشوند.

بچه که بودم با خودم مسابقه می گذاشتم . پیدا کردن نقاط خشک. انقدر به زمین چشم می دوختم و خشکی ها را پیدا می کردم تا تمام می شدند . همه جا که خیس می شد ، بازی من هم تمام بود .

نگاه می کنم . یکی...دوتا .. کمی آن طرف تر ... . مثل بچگی هایم با تشویق جمعیت فرضی خوشحال می شوم و نیرو می گیرم . بیشتر جستجو می کنم . هفت تا ... هشت تا . آخرین نقطه که پر میشود. پنجره را می بندم . احساس سرزندگی می کنم . درست مثل سپیده ی کودکی هایم . کاش بزرگ نشوم  .

 

+ نواخته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 13  توسط سپیده | 

بگذار سر بگذارم روی شانه هایت

چرا که آغوش هیچ کس میزبان اشک هایم نمی شود

کسی گرمای دستانش را به یخ کرده دستانم نمی بخشد .

کسی پلکهایش را برای تصدیق من روی هم نمی گذارد.

مهمان خواب هیچ کس نیستم .

آری! روزگار غریبی است نازنین ...پس بگذار سر بگذارم روی شانه هایت.

 

به نظرتون چطور نوشتم ؟  مال الان نیست . فکر کنم مال پارساله .

+ نواخته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 19  توسط سپیده |