تبليغاتX
من و خودم...
سلام دوستان .می خواستم یه چیز دیگه بذارم ولی تا اومدم تایپش کنم ٬ به جاش یه چیز دیگه تایپ کردم که نمی دونم یه دفعه از کجا اومد . دیگه وقت نکردم بازبینیش کنم . به بزرگی خودتون ببخشید .

  مدت هاست چیزی ننوشته ام . قلمم خاک گرفته است . روی دفترم لایه های غبار نشسته اند  . مدت هاست چیزی ننوشته ام . حتی انگشتانم قلم گرفتن یادشان رفته است .بی قلم ،  با انگشت روی خاک  دفترم می نویسم :" مدت هاست چیزی ننواخته ام . "

   مضراب هایم سر به زیر دارند. و من نیز . سیم های سازم بی کوکند و دلم بی کوک تر . یک ضر به ... ضربه ی دوم ....و شروع می کنم . قطعه ای که نامش را فراموش کرده ام . می نوازم و فکر می کنم ... مدت هاست چیزی به نظرم زیبا نیامده است .. یادم می آید روز هایی که این قطعه را آموختم ، شیرین و زیبا  بودند  . ولی حالا . .. مدت هاست چیزی به نظرم زیبا نیامده است .

  ضربه ی آخر و... تمام . سرم را بلند می کنم ، همه چیز زیبا است . حتی خاک های خط خورده ی روی دفترم . حتی انگشتانم . خوشحالم که فقط اسمش را یادم نیست  . اسمش را می گذارم .:" قطعه ی شادی آ ور "

 

راستی . شاید یه روزی این قطعه ی شادی آور رو بسازم .

+ نواخته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 13  توسط سپیده | 

بدترین چیز برای من اینه که صبح ، بعد از یه شب بد و ناراحت کننده بیدار شم و ببینم هنوز ناراحتم و این فاصله ی شب تا صبح فقط خواب بوده و اون ناراحتیه هنوز محکم و استوار سر جاش وایساده .

 

من می خوام از چیزایی که دوست دارم لذت ببرم . و خیلی سخته وقتی که بعد از مدت ها تلاش به چیزی که دوست داری برسی ولی ازش لذت نبری . مجبور باشی موقعی که می تونی فکرت رو برای ثبت کردن لحظهه ای شاد متمرکز کنی بدی به چیزی که باعث می شه ازشادیت هیچی نفهمی .  فقط اگه بهت  یه کم اعتماد ( شایدم یه اسم دیگه داره ) داشتن یا یه کم باورت داشتن همه چیز درست بود . برای من خیلی سخته بخوام پدر مادرم رو مقصر بدونم ، حتی اگه باشن . کاش یه کم منو باور داشتن . نه اینکه به جاش بگن : ما چرا عقلمونو می دیم دست این بچه ؟ خب از اول عقلتونو نمی دادین دست این بچه که عادت کنه . نه وقتی رسی به 16 سال یه دفعه بزنین تو حالش .

میبینین احساسات آدم چقدر متغیره ؟

 

 تنها چیزی که الان می دونم اینه که اونقدر حالم بد و گرفته هست که بخوام بیخیال همه چیزشم و بخوابم تا شب کتاب بخونم یا فیلم ببینم . بدون اینکه عذاب وجدان بگیرم که وقتم تلف شده . این وقتا دیگه هیچی واسم مهم نیست .

+ نواخته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 10  توسط سپیده | 

سلام

بالاخره بعد از مدت مدیدی من وقت پیدا کردم تا عکس های مسافر رو بذارم . می خواستم همه رو بذارم ولی اپلود همینا هم بیچاره ام کرد . همه ی اینا رو هم خودم گرفتم چه خوب چه بد .

 

این غروب اولین روز مسافرت ما . چقدر نارنجیش خوشرنگه .

 

غروب

 

این هم آب دریای جنوب تو شب ( پارک ساحلی مرجان )

 

 

این هم نمای بیرونی شهر زیرزمینی یا قنات یا کاریز که قدیما مردم  برای تامین مورد نیازشون از سنگ با تیشه کندن . راه های این قنات 70 درصد بزرگ شده برای بازدید عموم .

 

 

این هم کشتی یونانی در غروب که در سال 1345 به گل نشسته .

کشتی یونانی

 

اینجا باغ وحش کیش . من هرچی فکر کردم یادک نیومد این پرنده تو کدوم کارتون بود . شما می دونین به منم بگین .

 

 

این هم زوج های عاشق

 

 

این ماهی خیلی ریز تر از این حرفاس که میبینین .

 

ماهی

 

 

این طوطیه داره از دست مامانم پسته می گیره .

 

 

این هم گیاه مورد علاقه ی من توی باغ پرندگان ولی کاکتوس من هیچ وقت انقدری نشد .

 

 

 حالا این همه عکس دیدی . دلت میاد نظر ندی ؟ حداقل در مورد عکاسی من .

 

+ نواخته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 14  توسط سپیده | 
Philip Glass معروف ترین آهنگساز آمریکایی . چقدراین عکس هنریه .

خواستم یکی از آهنگاشم بذارم ولی آپلود نشد .

+ نواخته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 12  توسط سپیده | 

سلام دوستی جون های خوبم .

ببخشید که من دیر به دیر میام . دلیل خاصی نداره . فقط یه کم سرم شولوغه . به آخرهای کار روباتمون رسیدیم باید بیشتر وقت گذاشت . با زهرا دارم یه داستان مسخره می نویسم .  و چیزی که باید خیلی براش وقت بذارم سازه . راستی من زنده موندم آ . برخلاف تصورم این هفته خیلی باحال بود .

خب این یه چند خطی از خودم . اسمش نگاهه .

 

من ز تو می پرسم :

به چه اما می کشی گوشه لبی اینگونه شاد ؟ گو این راز را با من

تو به من می گویی : در پس آن ثانیه که می افتد سایه ی نگاهم در نی نی چشمانت

می نشانی لبخندی بر لبان سرد من

چشمان غرور انگیزت فتنه می اندازد بر دلم .

پلک های اغواگر تو می گیرد ز من حس غرور .

و ز من می پرسی : به چه رازی چشمانت با من اینچنین بر سر جنگند؟

من به تو می گویم : در هر ثانیه از چشمانم ٬ سایه ی نگاه کاوشگر تو پیدا است .

 

راستی در جواب یکی از دوستان من بگم : بابا جون باور کنین من این شعرارو برای هیچ شخص خاصی نمی نویسم . هی به من تیکه ی عاشق نچسبونین .

خب نظر یادتون نمی ره در مورد نوشته ی بالا

 

+ نواخته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11  توسط سپیده | 

سلام . ببخشید که دیر کردم . نمی دونم چرا این چند روزه وقت کم می آرم . حتی تا امروز دست به سازم هم نزدم. بچه ها دعا کنین من جمعه زنده بمونم .

دو تا  کتاب از زویا پیرزاد خوندم قشنگ بود : 1-طعم گس خرمالو . 2- عادت می کنیم .

الان هم دارم سیاه مشق می خونم . از سایه . چقدر قشنگه . یکی از شعراش رو براتون می نویسم .

 

صله

با تو یک شب بنشینیم و شرابی بخوریم

آتش آلود و جگر سوخته آبی بخوریم

 

در کنار تو بیفتیم چو گیسوی تو مست

دست در گردنت آویخته تابی بخوریم

 

بوسه با وسوسه ی وصل دلارام خوش است

باده با زمزمه ی چنگ و ربابی بخوریم

 

سپر از سایه ی خورشید قدح کن زان پیش

کز کمتندار فلک تیر شهابی بخوریم

 

پیش چشم تو بمیرم که چه مست است ، بیا

تا به خوشباشی مستان می نابی بخوریم

 

صله ی سایه همین جرعه ی جام لب توست

غزلی نغز بخوانیم و شرابی بخوریم .

 

فردا پس فردا یکی از شعرای خودم رو براتون می ذارم .

+ نواخته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 21  توسط سپیده |