تبليغاتX
مدادرنگی

سین لام الف میم ... اینو دزدیدم

خوبین ؟ خوش می گذره ؟  چقدر امروز ضایع شدیم . اینهمه رفتیم تا مدرسه بعد دیدیم معلمه نیومد زنگ زدیم گفت امروز تشکیل نمیشه . تازه اجازه ندادن تنها بریم کارگاه کارمون رو تموم کنیم . گفتن شیطونی می کنین یه بلایی سر خودتون میارین . البته اشتباه هم نگفتن مثلا هفته ی پیش من بودم که می خواستم با سنگ سوهان برقی ناخن هامو سوهان بکشم.

. راستی امروز می رم مسافرت تا شنبه نیستم . خوش بگذره بهم .

 

خب بگذریم . بالاخره اینم شعرم ... بخونین . خوندین نظر بدین بگین چطور بود . از مسافرت که بر گشتم بقیه ی نوشته هام رو می ذارم .

 

آی مردم !

تنهاییم را ستاندند .

چو دست یازیدم گفتند :

از آن تو نیست .

آی مردم !

این خساست ها چیست و این دزدانه ربودن ها؟

تنهایی ام گران نبود . چهار دیواری کاغذی کوچکی از دست نوشته هایم .

روح و طبع و احساسم همه آنجا نهفته است .

من را از من گرفتند .

آی مردم !

پس بیاوریدش . من بی تنهایی ام هیچم .

پوسته ام تو خالی است .  




+ تاريخ دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 10 نويسنده سپیده

این یه کلیپ کوتاهه از پریسا به همراه آقای مشکاتیان . قشنگه . گوش کنین . راستی بقیه ی نوازنده هاشو نمی شناسم

اینجا کلیک کنین




+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 10 نويسنده سپیده

سلام این ادامه ی اون مجسمه های جالبه . هنوزم وبلاگم یه کم مشکل داره . شعرام برای بعد...

پ.ن : اه . اعصابم به هم ریخته . چرا باید ادم مجبور باشه بره خونه ی آدمایی که دوست نداره و از صبح تا شب مثل مجسمه بشینه و بعد هم با نگاه های ... مامانش مجبور شه با بچه ی فامیلشون که هیچ حوصلش رو نداره حرف های مزخرف در مورد مدرسه بزنه ؟؟؟نمی خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوام

پ.ن ۲: اگه بتونم می خوام نصف مهمونی رو بپیچونم بریم جشنواره ی ماکارونی تو فروشگاه شهروند برگزار می شه . از اونجایی که من علاقه ی خاصی دارم به این غذا می خوام برم ببینم چه خبره ؟

 

 

 

 




+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 10 نويسنده سپیده

چترها را بايد بست،

 

زير باران بايد رفت.

 

فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.

 

با همه مردم شهر، زير باران بايد رفت.

 

دوست را، زير باران بايد ديد .

 

عشق را، زير باران بايد جست.

 

زير بازان بايد با زن خوابيد.

 

زير باران بايد بازي كرد.

 

زير باران بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت.

 

زندگي تر شدن پي در پي،

 

زندگي آبتني كردن در حوضچه ي اكنون است

 

 

ببخشید بازم از سهراب بود . تبش گرفتتم .




+ تاريخ یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 23 نويسنده سپیده

سلام .

امروز دوباره ۵شنبه است و من شاد؟ باید باشم . ولی نمی دونم  چرا احساس روزمرگی می کنم . شاید چند ساعت دیگه همه چی درست شه . الان هم همه چی درسته فقط من احساس روز مرگی می کنم . مطمئنم درست می شم . باید بشم .(نگین خل شدم آ . دیوانه شاید ولی خل نه)

راستی چند تا شعر جدید دارم ولی متاسفانه وبلاگم یک سری مشکلات پیدا کرده . اگه می بینین دیر به دیر آپ می کنم به این علت هست . فکر کنم شنبه وقت داشته باشم درست کنم . با عرض معذرت.




+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 12 نويسنده سپیده

به باغ همسفران

صدا كن مرا
صداي تو خوب است
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
 كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد
در ابعاد اين عصر خاموش
 من از طعم تصنيف درمتن ادراك يك كوچه تنهاترم
بيا تابرايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است
و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي كرد
 و خاصيت عشق اين است
 كسي نيست
 بيا زندگي را بدزديم آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم
بيا زودتر چيزها را ببينيم
ببين عقربك هاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي كنند
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را
 مرا گرم كن

.......                     سهراب

 




+ تاريخ دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 13 نويسنده سپیده

شب تنهايي خوب

گوش كن دورترين مرغ جهان مي خواند 
شب سليس است و يكدست و باز
 شمعداني ها
و صدا دار ترين شاخه فصل ‚ ماه را مي شنوند
پلكان جلو ساختمان
در فانوس به دست و در اسراف نسيم
گوش كن جاده صدا مي زند از دور قدمهاي تو را
چشم تو زينت تاريكي نيست
پلكها را بتكان كفش به پا كن و بيا
و بيا تا جايي كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
 و مزامير شب اندام تو را مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند
پارسايي است در آن جا كه تو را خواهد گفت
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است
                                                                                          سهراب




+ تاريخ سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 10 نويسنده سپیده

osدلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد ....

جمله ی بالا مال وبلاگ دل نوشتهای شب نشین منو برد به این فکر که چرا تا حالا براتون از دیوانگیم نگفتم .

 مدتی می شه که بهش رسیدم . سخت بود هنوزم سخته ولی آرامش داره . یه دفعه احساس می کنی هیچی برات مهم نیست به هر چیز کوچیکی می رسی می بینی بزرگ تر از اونو داری . تنهام . تنها و دیوانه .

هردو رو دوست دارم . چون زندگی من هستن.یعنی جزئی از زندگیم . دیگه برام مهم نیست برای هر کاری که انجام می دم یا هر حرفی که می زنم دلیل بیارم . یه وقتایی دلم می خواد منطقی نباشم و دیوانگی این امکان و به من می ده.

تا حالا کتاب پیامبر و دیوانه رو خوندین؟

ادمی که یه روز صبح بیدار می شه و می بینه تمام نقاب هاشو دزدیدن . همونایی که تو 7 تا زندگیش به چهره داشته . می ره بیرون و داد می زنه : دزد . دزدان نابکار . و کسی داد می زنه : این مرد دیوانه است . سرش رو که بلند می کنه تا کسی که اونو دیوانه خطاب کرده رو ببینه ، نور خورشید میفته رو صورتش برای اولین بار . بعد می گه رحمت بر دزدانی که نقاب هایم را دزدیدند.

... چنین بود که دیوانه شدم.

و از برکت دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیده ام . آزادی تنهایی و امنیت از فهمیده شدن ، زیرا کسانی که مارا می فهمند چیزی را در وجود ما به اسارت می گیرند .

ولی مبادا که از این امنیت ، زیاد غره شوم .

حتی یک دزد در زندان از دزد دیگر در امان است.

 

من به آزادی رسیدم ولی به امنیت هنوز نه ...




+ تاريخ دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 19 نويسنده سپیده

"هنوز در سفرم .

خیال می کنم در آب های جهان قایقی است

و من مسافر قایق –هزار ها سال است

سرود زندهی دریا نوردان کهن را

به گوش روزنه های فصول می خوانم

و پیش می رانم "

 

 

 

  این هم از سهراب ... این چند وقته خیلی هشت کتاب رو ورق می زنم . نمی دونم چرا ؟ حتی ورق زدنش هم به من آرامش می ده .

امروز مثلا ۵ شنبه بود . روز محبوب من . من آدم ۵ شنبه ها هستم . ولی دو هفته ست که از ۵ شنبه هام لذت نمی برم . تنها کاری که یه کم کمک می کنه خوندن شعرای سهراب سپهری یا شعرای قدیمی خودمه .شعرای قدیمی خودمو که می خونم یه چیزی رو می فهمم : من یه دخترم که تو ۱۵-۱۶ سال عمرم پیچیدگی های درونم و مشکلاتم و به تبع اونا ظرفیت تحملم با سنم رشد کرده . من با مشکلاتم عالمی دارم و خوشحالم که به جز خودم کسی اونا رو نمی فهمه.




+ تاريخ پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 20 نويسنده سپیده

همش تقصیر این دوستای دیباست  دیگه . ما رو مجبور کرد وصیت نامه بنویسیم و به فکر آخرت باشیم . البته سن من به درد این کارا نمی خوره . می دونین که ...

خب حالا من یک قسمتی از وصیت نامه ام رو می نویسم .

 

انا الیها و انا الیه راجعون

 

دوستان خوبم !!

اگه من یک روزی دار فانی رو وداع گفتم ، این چند نکته رو به یاد داشته باشین :

 1. من همه ی شما عزیزانی که این وصیت نامه رو می خونین رو از صمیم قلب می دوستم .

2. هروقت این نوشته رو خوندین بدونین من و خوشحال کردین .

3. نظر هم که یادتون نمی ره !!!

 

خب حالا می رسیم به قسمت هیجان انگیز ماجرا --> تقسیم وسایل شخصی.

1. اول از اتاقم . که می رسه به برادرم البته بدون وسایل ( همین بسه براش) +تختم

2. به خواهرم سمیرا : تمام جورابهای خودم و اونایی که ازش کش رفتم . تا نگه چرا انقدر جورابای منو کش میری؟؟ + لباسام اگه اندازش بشه .+ تمام ایده های ست رنگ و دیزاین لباسم + جای عینکم

3 . به دوست خیلی خیلی عزیزم دی دی : تمام نامه های بین کلاسیمون که دست منه +CD های chiris de burg

(نمیدونم املاش درسته یا نه؟ ) + موهام + مجموعه ی کامل لاک هام نه برای اینکه ناخن هاشو لاک بزنه ، برای رنگ کردن استاد عزیز زیست شناسیش . + فایل های خصوصیم .+ همه ی عروسک هام ، چون می دونم عروسک بازی می کنه .+کلکسیون تخم مرغ شانسی + آرشیو کدهای جاوا+ کتاب اشپزی و دستور پخت غذاهایی که خودم اختراع کردم + روسری هام و یک فقره چادر نداشته ام

4. به استاد نسیمی عزیز که همیشه به وبلاگ من می سره و نظر می ده و بهم کمک می کنه : تمام کتاب های شعر توی کتابخونم + هشت کتاب سهراب سپهری (جدا نوشتم چون ارزش زیادی داره ) + دیبا ( چه سخاوتمندم !! دیبارو دادم بهشون )+کاست های موسیقی سنتی ام +یه تعدادی از نامه های بین کلاسی من و دی دی+  نصف دیوان اشعارم

6. به زهرا جونم : تمام کتاب های کتابخونم + قلی نامه که سر کلاس ادبیات نوشتیم +نصف دیگه ی دیوان اشعارم +کارت کتابخونم +تمام توپ هام ریز تا درشت +لباس های ورزشیم +یه بوس( ها ها ها اینو به هیچ کس ندادم ) + وسایل توی جامدادی خودش که همیشه دست من بود و هست + آرشیو کوچیک فیلم هام + طرح هایی که از استاد هندسه رسم کردیم .+ وبلاگم

5. به عرفانه دوست و هم گروهم : تمام جزوه های کامل و تمیز رباتیکم + استعداد نرم افزارم +روان نویس نارنجیم که خیلی برام عزیزه + یکی از دیوارهای اتاقم که نارنجی هست + دانگ خودم ار 2 تا رباتی که ساختیم .+تمام سه نما ها و طرح هایی که سر کلاس از استاد مکانیک عزیزمون رسم کردیم

6 . تکیه کلام هام رو هم بین خودتون تقسیم کنین . دعوا نکنین به همه می رسه . ماشالا از زبون کم ندارم ...

7. یه چیزی موند ؟ اگه گفتین ؟؟ خیلی مهمه .......................نفهمیدی ؟ سنتورهام .از اونجایی که هیچ کس لیاقت داشتن سنتور سالا ری  عزیز منو نداره ، وصیت می کنم اینو بذارین تو ویترین که هر وقت دیدین یاد من بیفتین .

8. یه چیز مهم دیگه هم موند .....................چیزی که تا حالا دست احدی بهش نرسیده ؟  دفتر خاطراتم .....

اینو می دم 9به زهرا و دی دی جونم .

. به ملیکا و شقایق عزیزم : کلیه ی نصیحت ها و پند و اندرز هام در مورد همسر داری . + دفتر تلفنم

10. از اونجایی که هر کی به این وبلاگ مرتب سر می زنه باید یه سهمی داشته باشه ، به بهراد عزیز : آرشیو کامل جک هام + مداد رنگی هام +تمام کامنت های وبلاگم  

11. آثارم رو هم اعم از : اشعار + تصنیف ها و آوازها +نقاشی ها و طرح هام +کاردستی هام از بچگی تا الان +اثرات سفالگری هام + عکس های هنری که تا حالا گرفتم +پندهایی که دادم +جمله های عارفانه و عاشقانه + دوستای خوبم   یه موزه باز کنین به اسمم و اینارو + سازهام و کتابهای درسی سازم رو بذارین توش .موزه تو ولنجک ، بغل مدرسه باشه . 24 ساعت شبانه روز هم کار کنه . خرجش رو هم بین خودتون تقسیم کنین . برای ختم بنده هم آهنگ خزان استاد مشکاتیان رو پخش کنین + کیک و نوشابه یا چای و هندونه و نون بربری

12. همین

 




+ تاريخ چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 12 نويسنده سپیده

سلام . خوبین ؟ سلامتین ؟ شادین ؟

این یه شعر از خودم .( از من نه !!از خودم )

حتما نظر بدین  . وگرنه می کشمتون!!!

راستی اونایی که منو می شناسن لطفا سعی نکنین حدس بزنین این شعر در مورد کیه چون به ادم خاصی ربط نداره .

 

 

 

من شکستم ناخواه

 و دویدم پنهان

پشت این پنجره های حسرت  

 در پس لحظه ی تشویق

سیلی خوردم از او

و از ان لحظه گرفتم شوقی :تا همیشه کوشش

 تا ابد فراموشی( کینه )

تا خدا تنهایی




+ تاريخ سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 12 نويسنده سپیده