تبليغاتX
من و خودم...

خیره چشمانش با من گوید:

کو چراغی که فروزد دل ما؟

هر که افسرد به جان ، با من گفت:

آتشی کو که بسوزد دل ما؟

       ********

تکیه گاهم اگر امشب لغزید

بایدم دست به دیوار گرفت

با نفس های شبم پیوندی است

قصه ام دیگر زنگار گرفت

       ********

 

دو قسمت از شعر " دلسرد" سهراب سپهری

 

                                                                             

+ نواخته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 15  توسط سپیده | 
اونقدر امروز حالم خوب  نیست که بخوام چیزی بنویسم . این عکسا رو داشته باشین تا بعد .

 

 

+ نواخته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 13  توسط سپیده | 

سلام . یک سلام قرمز

این یکی از شعر های زیبای آقای بهمنی هست . درسته سحر و زهرا گذاشتن تو وبلاگشون ولی منم  میذارم .حالا چون دلشون نشکنه میگم ببخشید .

 

ما به اندازه ی هم سهم ز دریا بردیم

 

خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید

و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید

رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست

چه سر وقت مرا هم به سر وعده کشید

نه کف و ماسه که نایاب ترین مرجان ها

تپش تب زده ی نبض مرا می فهمید

آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد

مثل خورشید که خود را به دل من بخشید

ما به اندازه ی هم سهم ز دریا بردیم           

هیچ کس مثل من و تو به تفاهم نرسید

خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد

ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید

من که حتی پی پزواک خودم می گردم

 آخرین زمزمه ام را همه ی شهر شنید

 

 

+ نواخته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 12  توسط سپیده | 

بارون میاد ... شاد ...رنگی...با صدای یه اهنگ بلند...یه شبی که فرداش تعطیله... بوی خاک مییاد ... صداش رو کانال کولر منو به وجد میاره  ... یه دل  سیر باروون ...یه عالمه ادم... یه دوست خوب داری باهاش تا صبح حرف بزنی و شاد باشی ..یا یه کتاب شعر ...یا یه داستان خوب و عاشقونه و شیرین . یا یه شعری که از ذهن خودت میاد و دوسش داری.مهمتر از همه ، بی  دغدغه باشی . بدون یه نگرانی کوچیک.

اگه این هوا باشه یه چیز دیگه هم میچسبه.کلاس ساز رفتن. با یه عالمه تمرین . شاد شاد. تنها کلاسی که برای رفتنش حتی اگه تمرین نداشته باشم ، خوشحالم .حتی اگه این هوا نباشه .. 

 . نگین چرا انقدر بارونیم . من میخوام بازم بنویسم از بارون . اخه من متولد آذرم . یک ماه پر بارون و شاد . من عاشق بارونم ، و یک عنصر دیگه .... آتش . به خاطر هیجانش . به خاطر رنگ نارنجیش . با اینکه بارون و اتیش هیچ تناسبی ندارن ، ولی من هر دو رو دوست دارم .

 

حالا یکی نیست بگه آخه چله ی تابستون بارون کجابود؟

 

                                                         

+ نواخته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 19  توسط سپیده | 
+ نواخته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 19  توسط سپیده | 

ابر در راهی که می پوید

از سرعت و پویه و چرخش بی خبر است

آنچه مهم است انگیزه ی رفتن است...

رفتن و رفتن و رفتن

اما آسمان ، نقش و نگارهای ناپیدا و دلیل رفتن ابرها را می داند .

و تو نیز خواهی دانست آنگاه که چنان فرا روی که فراسوی افق ها را بتوانی دید .

 

                                               *****       

دلم گرفته . چرا ؟ اه . لجم گرفته چرا این هفته نرفتم کلاس ساز .                                        *******

راستی روز مامانا مبارک.

 

+ نواخته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 19  توسط سپیده | 
چه شعر زیبایی . داشتم تو کامپیوتر می گشتم نمی دونم این از کجا اومد . ..؟

حالا من هیچی نمی گم ٬ شماها هم نظر ندین ٬ باشه؟  افرین

+ نواخته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 9  توسط سپیده | 

داشتم کتاب " خاطره های بارانی " رو می خوندم که نمی دونم چطور یه دفعه دلم بارون خواست .یه شب بارونی که تا صبحش بارون بند نیاد و فرداش تعطیل باشه . یا یه صبحی که پاا میشی بدون هیچ نگرانی . میبینی حیاط پشت پنجره ات یکدست سفیده . اونوقت تو بدون دغدغه می ری بیرون و دراز به دراز می خوابی رو برفا . سکوتش قشنگه . سکوت برف و صدای برخورد بارون روی کانال کولر اتاقم و دوست دارم . اولی ارامش داره دومی هیجان و من طالب هردوشون هستم . هردوشونو بدمن دغدغه می خوام بدون نگرانی های بزرگ و کوچیک آخه چند وقته بدجوری فکرو مشغول و نگرانه .... نه بابا عاشق نشدم .

بگذریم ، آدم یه دفعه وسط تابستون یاد بارون و خاطره هاش بیوفته ... خدایی خاطره های زیادی از بارون دارم ... مثل روزایی که تو مدرسه بارون و برف و تگرگ می گرفت . اون روزا برخلاف همیشه که بچه ها تو کلاس میمونن ، همهی کلاسا خال می شه و زنگ بعد همه با مانتو های خیس سر کلاس می شینن ورو تمام کتابا جای قطره های بارونه ... تمام نصیحت های معلم و تحمل می کنن که این چه کاری بود؟ سرما می خورین و از درس می مونین. آخه یکی نیست بگه مگه خودتون ازاین خاطره ها ندارین ؟ و بعد فردا همه استخون درد دارن ولی دردش شیرینه ...دلم تنگ شد برای مدرسمون .

تمام خاطره های قشنگ و نه هیچ خاطره ی سیاه از بارونه .  بارون و دوست دارم چون همیشه با شادی برام اومده هرچی باشه من پاییزی هستم . درست نیمه ی پاییز .

 

+ نواخته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 22  توسط سپیده | 
من هم تکرار میشوم...
+ نواخته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 22  توسط سپیده | 

تورامن زهرشیرین خوانم ای عشق                         که نامی خوشتر از اینت ندانم

اگر هر لـحظه رنـگی تـازه گـیری                             به غیر از زهر شیرینت نخوانم

                                                *******

 

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است ...

                                                                                                (سهراب سپهری)

 

                                             ********

عاشق نشدم ها . ولی این چندتا بیت خیلی قشنگ بودن .

 

                                            *********

 

۳ تا شعر و یک متن جدید از خودم دارم . نمی دونم بذارم یا نه ؟ اسم یکی از شعرها "نگاه هست .دوتا دیگه اسم نداره هنوز . اون متنه هم در مورد زندگیه . زندگی که من با تمام سختی ها و ناراحتی هاش ٬ دوسش دارم .

 

                                             ********

یک مسئله ی سخت باید حل کنم بعد براش برنامه بنویسم برای QBasic . حوصله ی فکر کردن ندارم .

 

 

 

 

 

 

 

+ نواخته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 10  توسط سپیده | 
سلام دوستان

لینک های قبلی اشکال داشت . درستش کردم . این لینک آهنگ بارانه از آقای پشنگ کامکار هست . خیلی زیبا...گوش بدین و لذت ببرین .

بارانه

+ نواخته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 13  توسط سپیده | 

سلام .

خب انگار من هم به مرض سحر و زهرا گرفتار شدم . منظورم شعرای اقای بهمنی هست . من این شعر و خیلی خیلی دوست دارم . براتون می نویسم تا شما هم دوست داشته باشید .

 

ترا گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب

و اینسان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه

چه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب

تماشایی است پیچ و تاب آتش ها ....خوشا بر من

که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو

که این یخ کرده را از بی کسی "ها" می کنم هر شب

تمام سایه ها را می کشم بر روز مهتاب

وجودم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش

چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی

که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

 

تا پست بعدی ... شاد و پیروز باشین .

+ نواخته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 9  توسط سپیده | 
 اگر می دانستیم ٬ می اموختیم که چگونه نمیریم. حتی مرگ بی نظم.اگر این را می دانستیم ٬ همه چیز را می دانستیم .

هنر برتر ٬ هنری که بسیاری از خرده استادان از ان بی بهره اند ٬ سکوت کردن است .

 

مردن به عاشق شدن می ماند . ادم ناپدید می شود و دیگر خبری از خود نمی دهد .

 

من هر روز انتظار چیزی را دارم .

بیش از هر چیز از مرگ می هراسند و نمی فهمند که چیزی هولناک تر از مرگ وجود دارد : زندگی تهی از عشق

 

وقتی شک می کنم قلبم از یک تمشک هم حساس تر است .

وقتی به تو اعتماد می کنم ٬ قلبم از الماس هم سخت تر است.

 

مرگ از جنس زمان است . نمی تواند انچه را از جنس زمان نیست تصرف کند . جاودانگی شقایق را .

 

تا اینجا مال قسمت مسیح در شقایق بود . حالا قسمت دوم کتاب : بند باز

شعر را از دست دوستم گرفتم. برای خواندن یک داستان دو ساعتی وقت لازم است ولی برای خواندن یک شعر ٬ یک عمر .( حالا برید یک عمر شعرامو بخونید )

 

رابطه ی دوستی از چیزهای کوچک شروع می شود . دوستی من با مرد کله اسبی با کشف شب کبود چشمان ارامش شروع شد .

 

خب بسه دیگه سردیتون می کنه .  یه ارزو می کنم براتون که یکی دیگه برام کرده . شادیتون پایدار ...

+ نواخته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 10  توسط سپیده | 

هورااااااا

اخ جون 5 دقیقه دیگه کلاس روباتیکم شروع می شه . البته فکر نکنم معلم هامون سر ساعت بیان . دیدم چون وقت دارم و هنوز هم هیچ کدوم از بچه ها نیومدم بیام سایت آپ کنم . چقدر دلم برای مدرسمون تنگیده بود . با اینکه یه سال فقط توش بودم ولی از همه جاش یه خاطره کوچیک دارم . اول رفتم کتابخونه وایسادم تا مسئولش اومد پریدم تو 2 تا کتاب گرفتم .

1 . من ، عشثق ، استاد   که قبلا نصفشو خوندم  نوشته ی مچ البام

2 . دلباختگی    نوشته ی کریستسن بوبن

 

 خب یه کتاب هم چند روز پیش تموم کردم که اون هم از کریستین بوبن بود . به اسم "مسیح در شقایق " امروز سعی می کنم چند تا از جمله های قشنگشو براتون بنویسم . چون الان همراهم نیست .

خب انگار نه معلم ها و نه بچه ها قصد دارن بیان . من میرم دیگه . فعلا ...

حالا این جمله رو که از نصیحت های استاده به شاگردش هست رو براتون می نویسم . یه کم عبرت بگیرید و به کار ببرید . اموختن کافی نیست .

 

مچ ، اگر سعی در خودنمایی برای مردم بالا دست داری ، این کار را فراموش کن . زیرا مردم به حر حال از پایین به تو می نگرند. و اگر سعی در خودنمائی برای مردم پایین دست داری ، این کار را فراموش کن ، زیرا ان مردم فقط به تو حسودی می کنند . مقام و موقعیت تو را به جایی نمی رساند . تنها سینه ی سرشار از مهربانی و عشق به تو اجازه می دهد به گونه ای یکسان مد نظر هر کسی باشی .

 

+ نواخته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 8  توسط سپیده | 
من یک جاناتان نارنجی هستم .

داشتم دنبال یه کتاب برای خوندن می گشتم . هی گشتم هی گشتم٬ آهاااان بالاخره پیداش کردم "جاناتان مرغ دریایی" وقتی دبستان بودم این کتاب و خونده بودم ولی من هر کتابیو یک بار نمی خونم .

بهتون پیشنهاد می کنم حتما این کتاب و بخونید .  

یه قسمتی از این کتاب رو براتون می نویسم . خیلی زیباست و تا حد زیادی با خصوصیات شخصیتی من تطبیق داره .

خب از این به بعد چه اتفاقی می افتد ؟ به کجا می رویم ؟ایا مکانی به نام بهشت وجود دارد؟

- خیر جاناتان چنین مکانی وجود ندارد . بهشت یک مکان نیست . و یک زمان هم نیست . بهشت یعنی کامل شدن .

لحظه ای مکث کرد :

- تو پرنده ای بسیار سریع هستی . غیر از این است ؟

گفت : من ... من از سرعت لذت می برم .

تو شروع به لمس کردن بهشت خواهی کرد . زمانی که به لمس سرعت کامل دستیابی ٬جاناتان و این پرواز با سرعت نور هم نیست ٬ زیرا هر عددی یک محدودیت است و کمال محدودیتی ندارد . سرعت کامل پسرو یعنی حضور در انجا.

 

من ... من از سرعت لذت می برم . من هم . تو هر چیزی سرعت و دوست دارم . شاید به خاطر همین تحمل ندارم هیچ چیزی زیاد طول بکشه مگه چیزای که دوست دارم . همیشه می خوام چیزایی که دوست دارم پایدار باشه ولی من زود پیش برم و به قسمت های جدید و سخت ترش برسم . ولی دوست ندارم زندگیم زود بگزره . می خوام تو تمام لحظه های زندگیم پیش برم . تو لحظه یاد بگیرم. به نظرتون می تونم ؟ (معلومه !!! )  

 

+ نواخته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 12  توسط سپیده | 
اول :سلام

دوم: چه روز پردغدغه ای دارم .

سوم : رکورد زدین ٬ نظراتم به ۷ تا رسیده( اااااااااااااا چه زیاد)

چهارم : یه شعر از خودم دارم.

پنجم : اینم شعرم .

 

قلمم می شکند

می گیرد کاغذم رنگ سیاهی بر دل

می رود دفتر شعرم بر باد

پرم آشفته ز خواب

می نویسم بر سفیده ورقی

که دگر خواب نبینم اینسان

شاد باشین

+ نواخته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 13  توسط سپیده |