اینجا بر میگردیم به همون شعرم :
دیوارهای تنهای من می تپند اما ... چه کسی می لرزد از این لرزشها
یااون جایی که می گم :
بین تنهاییهامان بحثی است ... بحث سکوت
اگه می خواین به میزانش پی ببرین ٬ این شعرم تو آرشیو هست.
هیچ وقت تنها نباشین...فعلا
چقدر دلم می خواست من یه گربه ی نارنجی داشتم .
اینجا گربهه مهم نیست رنگش مهمه.


رنگ؟!...
می گوید :
این همه رنگ را خدا چرا ساخته است ؟
این چشم های کودن و نگاههای منگ اگر رنگ ها نمی بودند ُ هیچ چیز را نمی دیدند . باید هر چیز را رنگ بزنند تا انها به بودن ان پی ببرند ! باید هر چیز را به رنگی درآورند تا آنها هر کدام را از دیگری باز شناسند .
چرا شب را نمی شناسند ؟ آن همه عمق و مهربانی و انس و نوازش و خوبی او را نمی فهمند؟ چون رنگ ها رفته اند و انها جز به کمک رنگها چیزی را نمی توانند شناخت ...
چرا بدن را همه می شناسند . می بینند و یقین، دارند اما روح را نه می شناسند و نه حس می کنند ، حتی منکرند!!
آیا در آدمی بدن بیشتر است یا روح ؟ احساس نمی کنی کدام سنگین تر است ؟ آیا آن 50 کیلو هیچگاه بر دوشت سنگینی کرده ؟ ... در زیر فشار آن دیگری نیست که اینهمه به فغان امده ای ؟ پس چرا آن 50 کیلو را حتی اگر 1 کیلو کم و زیاد شود فوری حس می کنند ، اما وحشی ترین طوفان ها و طغیان های روح را کسی نمی فهمد ؟ بزرگی و کوچکی آنرا کسی متوجه نمی شود ؟ به خاطر اینکه روح رنگ ندارد...
***
و براستی آیا برای هر روحی رنگی یا رنگ هایی نیست ؟
چرا هست ! اما با چشم صورت نمی توان و نباید بتوان که دیدشان . با همان چشم روح باید دید و فهمید ، رنگ روح را !
اما روح بیکران را به رنگ نمی توان محدود نمود. پس اگر رنگی هست باید هستیش از ابدیت باشد . نه مرزی میان رنگهایش می باشد و نه کرانه ای . بدینسان همه ی این رنگها ، تاریک و روشن ، گرم و سرد، تند و ملایم ، هیچ یک به تنهایی نمایانگر روح آدمی نیست ، بلکه مجموعه ی بهم پیوسته ی همه ی انها نمودی از روح است که اگر یکی نباشد ، در میان بینهایت رنگ باز هم نقصی هویدا خواهد بود...
منبع : پست سال ۱۳۸۲ مربوط به وبلاگی که الان نیست .
بالاخره ابن امتحانا هم تموم شد و من یه نفس راحتی کشیدم . حالا یه کم احساس شادی می کنم . البته فقط یه کم . حالا چون جماعت فرضی منتظرن من یکی از شعرامو می ذارم براتون (از این جمعیت من فقط یکیشونو میشناسم . بقیه هم می تونن خودشونو معرفی کنن). خوندین نظر یادتون نره هاا!! نخوندین هم باز نظر یادتون نره . شعرای بعدی در راهه.
ای همه چشمان تو اندیشه ی من
تصدیق من از پلک بر اوردن توست
گرمم از دست تو و سرد از دوری تو
و در این سما میی سوزم از این تب
تبی از دوری تو
گیسوانت همه رویای شبانم
شب ندارم به از این
ای همه زنده به تو رویایم .
راستی جا داره اینجا تولد سحر عزیزمو تبریک بگم . سحر جوون برات یک عمر شادی و سلامتی ارزو می کنم . رنگ صورتی هم به خاطر سحر ه .
یادآوری: نظر یادت نره . !!!
راستی بهراد جون شما الان سالمی ؟؟
فکر کنم ۵۰٪ جانباز باشی . البته اونم تقصیر منه ها ٬ با جواب های دندون شکن و هنرمندی هام که چشم تو و هنر و با هم کور کرده . اگه همینجوری پیش برم ....![]()
![]()
![]()
![]()

دلم از خیلی روزا با کسی نیست تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست
چقدر این بیت با حال الان من سازگاری داره .....
مرده و حزین ....
حقیقتی است چنین : "سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ٬ سر ها در گریبیان است "
سرها در گریبان اما نه از سوز زمستان
از سوز غریبی ها به اینسان .
خب من یه سد بزرگ به اسم امتحان شیمی رو پشت سر گذاشتم ٬ حالا خوب یا بد بماند . فقط ۴ تا دیگه مونده ...
راستی زهرا جوون بهت بگم من بگوری نیستم که در مورد تو و بسکت و امتحان شعر بگم . تازه اگرم بگم وشد ۵ تومان ![]()
راستی مرسی از همتوون که نظر دادین ٬ کلی امیدوار شدم حداقل چند نفری منو دوست دارن . به همشون می گم منم دوسشووووووون دارم . ![]()
![]()
این نوشته قسمتی از متن کتاب "دیوانه بازی " نوشته ی" کریستین بوبن" و ترجمه ی" پرویز شهدی" است . حتما بخونید رو من که خیلی تاثیر داشته ، هرچند خیلی وقته احساس شادی نکردم .
در این زندگی از همه چیز می توان چشم پوشید. چشم پوشیدن فریبنده ترین طریقه ی از دست دادن است . همه چیز مگر یک چیز . آنچه می خواهم بگویم گفته ی مادربزرگم است ،چند ساعتی پیش از مرگش این را به من گفت ، ان موقع دوازده سیزده سال داشتم ، از او پرسیدم : مامان بزرگ چه چیزی در زندگی از همه مهم تر است ؟ جوابش را فراموش نکردم : فقط یک چیز در زندگی به حساب می اید ، و ان نشاط است ، هیچ وقت اجازه نده کسی ان را از تو بگیرد .
حالا یک چیز دیگه رو هم اضافه کنید ، اونم "عشق" عشق تجربه ای هست که تو زندگی هر ادمی بهتره باشه . شایدم باید باشه .
خب اینم یه شعر دیگه از خودم . این شعرمو خیلی دوست دارم .
یادتون نره نظر بدین می خوام نظر شما رو در مورد شعرام بدونم.
دل هیچ کس با من نیست ...
دیوارهای تنهایی من می تپند ، اما چه کسی، چه کسی می لرزد از این لرزش ها ؟
چه کسی پلک باز می کند ار زیر آوار غریبی ها؟
کس نمی داند تا چه اندازه تنهایی من پر بار است
کس نمی داند در زیر کدامین خروار ، خرد می شوم از سنگینی هیچ
در کنج کدامین دیوار جان می سپارم از بی خوابی غم
دل هیچ کس با من نیست
کس نمی پرسد تنهایی من شاد تر است یا از تو؟
شادی من سنگین تر است یا غم ما؟
بین تنهایی هامان بحثی است
بحث سکوت...
دل من تنها است
تنهایی من با سکوت لحظه ها آمیخته ست
دل هیچ کس با من نیست .
من در این جنبش ها چه درونم تنهاست
و در این قربانگاه چه توانم پیداست
من در این معبد خواب ٬اندرون شب تار
من و بیداری و شب ٬جه نشاطی برپاست
چه صدایی بی خواب جه لبانی بی تاب
بی صدا ٬با روح٬بی جسم ٬چه کمالی تنهاست
سنجش سکوت شب ٬ پشت پلک های خیال
گردش ثانیه ها به خیالی عشقناک
بگشا پنجره را ٬ خاک بعد وجودش تنهاست
چرخش هستی من ٬ پرش حس خیال
لحظه ها روشنایی شفق ٬ لحظه ها بی تابی من
از خودم ...
خواستید در مورد این شعرم نظر بدید خوشحال می شم.
پر کن پیاله را ...
کاین آب اتشین
دیزیست ره به حال خرابم نمی برد
این جام ها که در پی هم می شود تهی
دریای اتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد
من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بی کران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره ی اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پا
تا شهر یادها....
دیگر شراب هم جز کنار بستر خوابم نمی برد!
هان ای عقاب عشق!
از اوج قله های مه الود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من آنجا بر مرا که شرابم نمی برد ...!
ان بی ستاره ام که عقابم نمی برد !
در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با اینکه ناله می کشم از دل که اب .... اب
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!
پر کن پیاله را...
چقدر آسمون صدا می ده ٬ ولی کو بارون؟؟؟ دلم یه بارون باحال می خواد ...
یه کم از این بهراد یاد بگیرید . هر وقت سر می زنه ( که همیشه سر میزنه ) نظر یادش نمی ره .
بابا نظر بدین.(یعنی لبخند بزنید.)
این شعر از سهراب سپهریه ٬ از شاعر مورد علاقه ی من . در واقع خوندن شعر های سهراب بود که منو با شعر آشنا کرد و از اون به بعد شرمع به شعر گفتن کردم. اولین شعری که از سهرای سپهری خوندم قسمت هایی از شعر" صدای پای آب " تو کتاب نمی دونم چندم دبیرستان خواهرم بود . فکر می کنم ۸ یا ۹ سال داشتم ٬ شایدم ۱۰. و اونو حفظ کردم . این اغازی بود تا من با بقیه ی شعر های این شاعر آشنا بشم . این غزلهایی هم هم که می نویسم مال یه کتاب به اسم " ...هنوز در سفرم" به کوشش پریدخت سپهری .
من ز پای جان گشودم رشته ی دلبستگی ها تا مگر دستی زنم در دامن وارستگی ها
با بریدن ها دل از آشوب دریاشست ساحل موج بی آرام شده پیوسته از پیوستگی ها
گرمی و شوری ندارد ساز سیل از تند رفتن نغمه جویی روان کرد اشمک از اهستگی ها
جستجو را راه ها رفتم بیا انگشت حیرت
منزلی بنما براسایم مگر زین خستگی ها
¤¤¤¤¤
این نوا چیست که از پرده ی جان می شنوم گوش دل باز که اسرار نهان می شنوم
پس این پرده چه سوزی و چه سازی است که من آتشین نغمه ای از زخمه ی جان می شنوم
آن سروشی که مرا برد به سر منزل شوق دیده ی هوش به راهش نگران می شنوم
نشنید آنچه مرا گوش خرد در همه عمر حالیا مست می ذوقم و ان می شنوم
ای نوازنده فکن زخمه مزن راه دگر که من از ساز پس پرده فغان می شنوم
با می حال کنار امد و دل محرم شد
ای بسا راز چو رفتم ز میان می شنوم
¤¤¤¤
اولین غزل به نام " وارستگی" رو آقای "محسن کرامتی" تو کاست "چشمه ی مهر " خوندن . این کاست به نظر من قشنگه و چون صدا برداری این کاست کار استاد عزیزم هست ٬ مطمئن باشین قشنگه.
من اینجا بس دلم تنگ است.
و هر سازی که می بینم ,
بد آهنگ است.
بیا ره توشه برداریم ,
قدم در راه بی برگشت بگذاریم.
اخوان ثالث
بقیه ی این شعرو بعد از امتحانام می ذارم . برام دعا کنید از فردا امتحانا شروع می شه .