تبليغاتX
مدادرنگی

ای باباخه این چه زندگییه؟   امتحان شیمی طولانی٬سخت . بعدش تا ساعت ۲ لحیم کاری و اره کاری تا اخر این روبات مفلوکمون (اشتباه نکنید اصلا هم مفلوک نیست البته هنوز ازمایش کامل نشده ) خوب بعدش تا ساعت ۴ هم المپیاد فیزیک و بعد دوباره سر کار روبات . در نهایت هم تا ساعت ۸ شب مثل جنازه(دور از جوووون) خوابیدم٬حالا یادم افتاده فرداکلاس ساز دارم و هیچی تمرین نکردم و امکان داره پای چشمم بادمجووووون کاشته شه  خوب پس من مثل دختر های خووووب میرم سر تمرین   ولی قبلش این شعرو از مولانا می نویسم:

معشوق من از دیده نهان است بدان  

بیرون ز گمان هر گمان است بدان

در سینه ی من چو مه عیان است بدان

آمیخته در تنم چو جان است بدان




+ تاريخ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 21 نويسنده سپیده

اینم یه شعر (من اینو دوست دارم)

 

گفتمش شیرین ترین آواز چیست ؟

لرزه افتاد به گیسوی بلند

قطره قطره اشکش از مژگان چکید

زیر لب غمناک خواند

ناله ی زنجیر ها بر دست من !

گفتمش آن که از هم بگسلد

خنده ی تلخی به لب اورد گفت:

بخت شورم ره بر این امید بست

و آن طلایی زورق خورشید را

صخره های ساحل مغرب شکست

من به خود لرزیدم از دردی که تلخ

در دل من با دل او می گریست

گفتمش:بنگر در این دریای کور

چشم هر اختر چراغ زورقی است

سر به سوی اسمان برداشت گفت

چشم هر اختر چراغ روشنی است.

لیکن این شب نیز دریایی ژرف

ای دریغا شب روان!کز نیمه راه میکشد افسون شب در خوابشان

گفتمش:

فانوس ماه٬ می دهد از چشم بیداری نشان ...

گفت : اما در شبی این گونه گنگ هیچ آوایی نمی اید به گوش

گفتمش:اما دل من تپید ٬ گوش کن اینک صدای پای دوست

گفت : ای افسوس٬ در این رام گری

باز صید تازه ای را می برند.

این صدای پای اوست٬

گریه ای افتاد در لهن بی امان

در میان اشک ها پرسیدمش :

خوش ترین لبخند چیست؟

شعله ای در چشم تاریکش شکفت

جوش خون در گونه اش اتشفشان

گفت لبخندی که عشق سربلند

وقت مردن بر لب مردان نشاند

من ز جا برخاستم

بوسیدمش.

 




+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 17 نويسنده سپیده

سهراب سپهری از شاعر ها ی مورد علاقه ی من :

 

دود می خیزد ز خلوتگاه من

کس خبر کی یابد از ویرانه او

با درون سوخته دارم سخن

کی به ژایان میرسد افسانه ام

دست از دامان شب برداشتم

تا بیاویزم به گیسوی سحر

خود را از ساحل افکندم به اب

لیک از ژرفای دریا بی خبر

بر تن دیوار ها طرح شکست

کس دگر رنگی در این سامان ندید

چشم می دوزد خیال روز و شب

از درون دل به تصویر امید

تا بدین منزل نهادم پای را

از درای کاروان بگسسته ام

گر چه می سوزم از این اتش به جان

لیک بر این سوختن دابسته ام

تیرگی پا می کشد از بام ها

صبح می خندد به روی شهر من

دود می خیزد هنوز از خلوتم

با درون سوخته دارم سخن

                       

 




+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 15 نويسنده سپیده

سلام دوستان .(چقدر این کلمه رو دوست دارم)

من هم با لاخره قاطی وبلاگیا شدم .

اینجا قراره از هر چی که دوست دارم بنویسم . موسیقی و شعر ( +نوشته های این بنده ی حقیر ) از مدرسه( Vژَُِّ]ًٌٍٍَُِِّْؤئیإأآة»«:"<>ء داشتم دنبال ویرگول میگشتم که پیدا نشد) از زندگی از همه چیز...

حالا سر بزنید شاید بد نبود.(البته و صد البته که نیست)

 




+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 14 نويسنده سپیده