تبليغاتX
مدادرنگی

نه نمی توانم فراموشت کنم

زخم های من بی حضور تو از تسکین سر باز می زنند

بال های من

تکه تکه فرو می ریزند

بره ای مسیح را می بینم که به دنبالم می دوند

و نشان فلوت تورا می پرسند

نه نمی توانم فراموشت کنم

خیابان ها بی حضور تو راه های آشکار جهنمند

تو پرنده ای معصومی

که راهش را در باغ حیاط زندگانی گم کرده است

تک صورت ازلی بر رخسار تمام پیامبرانی

...(شمس لنگرودی)

از عمومی میومدیم . سرما تا مغز استخونم نفوذ کرده بود . م. می گفت:تو الان اینجوریی زمستون چی کار میکنی؟ بحث همسایه ها شد . من سرعتو کم کردم جدا شدم ازش. ذهنم پرید . رو همون شاخه ... زمستون. برف . بلند فکر کردم از برف بدم میاد. ته دلم نمی دونم . یاد اون زمستون . کی جرات داره ؟ اصلا زمستون نه .... تو مرکز اتاقم...از مدرسه اومده بودم . دستام و نوک دماغم یخ زده بود . چقدرخوب بود ... آفتاب که می شد وقت چای بود ...و شال گردن نارنجی ... گفته نمیاد ... هنوزم . منم نخواستم . دلیلشو نگفتم . فقط گفتم نه . انقدر محکم که نپرسید چرا ...

یه چیزایی لذت بخشه با همه ی حماقتش. مث تا صب بیدار نشستن...با وجود سر درد گرفتن ... سکوت شب خوبه...

ادامه ی پست:

صبح احساس تیر از کمان در شده داشتم و دارم . زنگ سمیرا که منو اندر تفکرات فرو برد ... به جمعه تا برسه فکر نمی کنم!

یه وقتایی گوش دادن آهنگایی که زبونشونو نمی فهمم مفیده . می تونم رو کارم تمرکز کنم و نرم تو بحر اینکه این بابا داره چی میگه !

اصلا تقصیر من نیست . وقتی این بچه مث عنکبوت آویزونه به میز و کار ما( و خدارو شکر نه به خود ما!) لازم می شه باهاش برخورد مسلحانه کنم!

استاد ادبیات که هر ۲ ثانیه یک بار یادآور می شه داره دکترا رو تموم می کنه می گه شعر زمستان مال شاملو!!! اینجاست که من خرسند می شم که از اول ترم یک بار هم سرکلاس گوش ندادم و کتاب خوندم و کارامو کردم و خوابیدم و خلاصه هرچی جز گوش دادن!

هنوزم با سکوت موافقم و براش تلاش می کنم...!

امروز صب فکر کردم چند وقته انتظار چیزیو نکشیدم ...

اضافه شد:چراغای میرداماد تار شد ... چقدر طفلونکی شدم ... یه چیزی سنگینی می کنه رو سینه ام ...




+ تاريخ دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 1 نويسنده سپیده

1.کش میام تو بعد لحظه ها ... تو کش و قوس خودم کش میام . پیچ می خورم تو اتفاقاتی که شاید خیلی هم مهم نباشن . تو روابط شناور شدم . تو آدما و حرفاشون گیج می زنم . نباید کریس رو کنسل می کردم . تاثیر عجیبی تو حالم داره . ترتیب ذهنم بهم می ریزه وقتی که کارام زیادمی شه . یه دنیا کارای کوچیک که شاید خیلی کم باشن وقتی بهشون نمی رسی زیاد به نظر می رسن. بعد به قول مهسا تو یه روز می خوام یه عالمه کارو با هم انجام بدم آخرشم به همش نمی رسم ! خدا نکنه به چیزی حساس شم . دیگه اون طلسم می شه . مث انتخاب فریم عینک ! کور شدم از هیچ فریمی خوشم نیومد!

2.کاش آدما از کلمه ی "باز" استفاده نمی کردن ! متنفرم از اون حالتی که کسی برگرده بپرسه :"باز چی شده؟" یا "باز کجا می ری؟" یا "بازم؟"انگار داره به زندگیت یه رخوتی رو ضمیمه می کنه. انگار هیچی تازه نیست.

3.الان دلم می خواد مث اون یارو دیوونهه بشینم لبه ی سمت بیرون پنجره ی طبقه دوم و پنجره رو هم ببندم که حس سقوط بگیرم و کتاب بخونم یا به جزئیات هستی تو فکر کنم .

4.بازم کارام مونده دارم وقتمو می تلفونم . توجیهش این که لازمه بعضی وقتا! ولی جدی برای رها شدن بد نیست . جز اینکه بعدش عذاب وجدان می گیری!

5. خیلی ضایع بود که کل دانشکده رو دنبال فندک یا کبریت زیر پا گذاشتم . من اصلا قصد استعمال دخانیات نداشتم . فقط می خواستم فم بلندر رو با حرارت فرم بدم . آخرش تو بوفه پسرا یه دختره بهم فندک داد!!!!

6. صدات... دلم برای صدات تنگ شد وقتی اون ردیف کبوترا رو دیدم روی پشت بوم ساختمون روبرو. احساس کردم خنده ات پررنگ تر شده . کاش یه غول چراغ جادو داشتم . قول می دم فقط یه آرزو بکنم . از الان می دونم. خوب می دونم. تغییری نیست . اون پنجره قدیه تو راه پله خوراکه خودمه . مخصوصا وقتی بارونیه هوا. چقدر از باد بدم میاد . از باد سرد خشک متنفرم .

7.سکوت می کنم می دونم اگه هزار بار دیگه هم ... سکوت بهتره . با میانه نمی سازم . رو مطلق گیر کردم . روی محض بودن .

8. انتظاری نیست دیگر ...از اولشم نباید می بود.

9. شنیده بودم از ا. دیوونه است ولی فکر نمی کردم در این حد که پتانسیل اینو داشته باشه یه سطل پر از آب رو از طبقه دوم آتلیه خالی کنه پایین . اونم جلو چشم استاد . وقتی می گم یه سطل منظورم یه سطل اساسیه . از این سطل زباله بزرگا که تا خرخره هم پر آب بود درست از پنجره ای که تردد از زیرش زیاده!

10.خودت فقط باید باشی تا بشه . اینم رسید . بغض نکن . بخند. آها ... خوبه . بخند . بلندتر...پس چرا صورتت خیسه ؟ مگه نمی خندی؟ها؟ بخند . اشکاتو پاک کن . دلت؟ چی؟ تنگه؟ ... برای زمستون؟ برای اولیش؟ آره؟ من که می دونم... بسه دیگه بخند .... بلند بخند....

اضافه شد:

چی می خواستم بگم؟ آها! چقدر جدیدا آدما فقط گله می کنن. به هرکی می رسی فقط بلده گله کنه . من سکوت می کنم یه جورایی حوصله شو ندارم ولی اگه به خودشونم دقت کنن می بینن همون گله هارو جا داره طرف مقابل هم بگه . بدم میاد . مثلا فلان فامیل می رسه می گه چرا به ما یه زنگ نمی زنی؟ بعد فک کنی می بینی خودش تاحالا زنگ نزده ببینه تو مردی یا زنده ای بعد توقع داره!

از هرچیزی که به هرنحوی جلوی رها بودنمو می گیره دل خوش ندارم!

 

تورا ساعت سازی کور با من آشنا کرد

که راز زمان را نمی دید

و بال های تو را دیدم من

که در آسمان می جنبید

و انتظار شانه های مرا می کشید




+ تاريخ جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 18 نويسنده سپیده

عصر دوشنبه بود . من حس عصر جمعه داشتم . دلگیری بد. از صبح تو دانشگاه .بعد اون همه خندیدن به آتروز و ف. و م. با اون بازی گلفشون! ساعت ۲ و ۳ شروع شد. غریبه های بد. اصلش به خاطر انباشتگی گره ها بود . به خاطر کروکی ها شاید .یا به خاطر حرف آرتروز . یا شایدم به خاطر... نمی دونم . حال بدی است. به خاطر غریبه ها بود . به خاطر آدم های پاستوریزه. به خاطر تغییر مکان .  به خاطر تغییر احساس . به خاطر نبودن یه تیکه هایی از یه پازل . به خاطر جدی بودنه . به خاطر انباشتگی و گم کردن زمان . وقتی زمان رو گم می کنی بده . وقتی تو یه ارتباطی بین یه سری شی و افراد و مکان و زمان و تغییر و غیره شناور میشی...به خاطر ندیدنه . نبودنه . نرفتنه . رفتنه . ذهنم درگیره .درگیریش از ناکجا به ناکجاس.

روح من زیر آوار این کلمات ، این فکرهای بی سر و ته نافرجام،زیر این رفتن ها و نیامدن ها، زیر سنگینی این دلتنگی ، خرد خواهد شد...

یه زمانی رو کنترل ذهن کار می کردم . دوباره انگار باید کار کنم!

پ.ن: تصور م. با دامن کلوش و دستکش درحال نوشیدن دلستر گلابی روح آدمو شاد می کنه!

اضافه شد:

بهترین کار  سکوت کردنه وقتی سیستمم قاطی می کنه . روزی بیست بار تصمیم می گیرم عصبی نشم نمی شه . یه وقتایی برای چیزای بیخودی هم بهم می ریزم . از اینکه عصبانی شدم عصبانی تر می شم! وقتی هم که اعصاب ندارم همه چیز هرچقدر خوب می ره عصبی ترم می کنه. اون موقع فقط می  خوام همه اتفاقات دنیا برای چند لحظه خاموش شه . هیچی حرکت نکنه . آرامش مطلق باشه. بهترین روش اینه که بخوابم . ولی بدیش اینه که ذهنم که آشفته  میشه و می خوابم همش کابوس می بینم .همش بهم می گه ولی من نمی تونم . واقعا نیرویی برای تلاش کردن در این زمینه ندارم .

از آدمایی که الکی فقط حرف می زنن بدم می اد . از آدم بی مسئولیت نفرت دارم .  

واقعا جای خانم سعادت عزیز خالی بود کار گروهی رو ببینه! ۹نفر باهم داشتیم سه تا تیکه پل رو بهم می چسبوندیم!




+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 21 نويسنده سپیده

چهارشنبه  تاریک شده ... ما راهمون رو جدا می کنیم بی خدافظی . س و م که استپ می زنن اعصابم بیشتر می ریزه بهم . از این به رو نیاوردنش حرصم می گیره . م. میگه می خواد 5شنبه بیاد دانشگاه . بهش می گم کشتمش! می گه خب شنبه . می گم شنبه باید برم کنسرت سانس افغانی !اونور ماجرا خنده داره !جایی که می دونم داره چی می گه ! سمیرا می گه گل . من می گم چشمای. م.ر.م  رو درمیارم . 5شنبه از صبح تمرین و سلفژ و بدو کلاسو برگرد و بازم تمرین و شب پرپروک با مامان و ولنجک و یاد خرد و دلتنگی کوها ...جمعه تمرین و قاصدک(شجریان) و خونه سمیرا و سعدی افشار نازنین و خانه هنرمندان و کافی موکا و .... تو از چهارشنبه تا الان . نه . از همیشه تا الان . نه از همیشه تا همیشه ...من موندم با 11 تا کروکی نزده ! با پلی که نه ساختمش نه ایده ای براش دارم . ف. می گه باید . من می گم نباید . اصلا این آخر هفته حس کاری نبود . باورم نمی شه این 11 تا رو کی می خوام بزنم!یه حال عجیبی دارم . حالی که یه کم دلتنگی توش داره با بی حوصلگی و کرختی. از صبح که  پشت تلفن به س. گفتم نمی تونیم ... که نگاه کردم به .......................بسه . کیوسک گوش می دم. و کاوه که الان اگه تا چند ثانیه دیگه خاموش نشه می ترکم ...

 

اون کلاغی که می گفتی...

اومده چشمامو برده

دکمه های پیرهنت رو

به همین جاده سپرده...............................

 کلاغ

رسم زندگی همینه ... گاهی سخته .... گاهی ساده...........................

 

خیلی سخته

که بدونم

نمی خوام اینجا بمونم

داغ میوه های نارس

آتیش انداخته به جونم................................

 خاموش!

اضافه شد:

امروز روز گند و چرندی بود . کنسرت رو نرفتم و حالا اعتراف می کنم دلم گرفته . فقط به خاطر اون آتلیه ی کوفتی که همش علافی گذشت و چرندیات یه مشت ...! اه! اعصابم داغونه!

اونم از بغضی که ترکید وسط آتلیه ...

اینم از الان که سر و ته همه چیو گم کردم و احساس شدیدا بدی دارم . کاش می تونستم راحت فکر کنم . یه کم رها شم . کاش م.ر.م زنگ می زد.حتی به این هم راضیم!

اضافه شد بازم:

از صبح تو تاکسی که با سمیرا حرف زدم تصمیم گرفتم . تا آخر شب هم روش موندم . خیلی سخته . آدما بعضی وقتا می رن رو اعصاب . نزدیک بود تو خیابون با تخته شاسی آتروز رو مورد ضرب و شتم قرار بدم اساسی! و اون خانومه رو صبح . و این سه تا دختر رو!یاد دکتر ک. میفتم . یاد حرفاش که چقدر و چقدر این روزا تو گوشم تکرار می شه . یاد حرف ساحل میفتم تو کلاس ساز که در مورد ارتباطات بیمار صحبت می کرد . سرم منفجر می شه از این همه فکر!

فردا روز تعطیلمونه و به خاطر عملیات کوشا گونه ی این گل پسرای دیابت کلاس باید بریم دانشگاه کار کنیم! ای بابا! به قول پ. ....!




+ تاريخ جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 22 نويسنده سپیده

ساعت 9 صبح روز تعطیلمون (مثلا!) همه دانشگاه آغاز به کار ترسیم فنی برای تحویل سه شنبه . آهنگ: ساسی مانکن .

من: دیگه تا 1 و 2 تموم شده ناهار می رم خونه .

سارا: نه بابا زودتر تمومه .

ساعت 1: آهنگ: کاوه یغمایی

من: بچه هاااااا من فقط دوتا بدون جزئیات کشیدم تا حالا!

سارا: منم همینطور

پری: منم!

آقای آرتروز :من نیز!

م.: حتی منم هنوز دومی ام!

ما(دخترا): تو هم؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

آرتروز: تا 4 دیگه تمومه .

من: بریم ناهار ایشالا شام خونه ایم .

ساعت 4: آهنگ: شجریان

من: بچه هااااااا من فقط 4 تا کشیدم بدون هیچی !!!!!چرا تموم نمی شه؟!

بچه ها دسته جمعی: ما هم! دیگه ایشالا یه ساعت دیگه تمومه !

ساعت 7:آهنگ : آه و ناله ی مهسا . پا کوبیدن استرسی . فحش های زیر لبی.زنگای موبایل خانواده که کجایی؟!

چراغ آتلیه خاموش می شه .حراست: بچه ها پاشید برید دیگه دانشگاه تعطیله!

ما: نــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

لشکر شکست خورده ی دخترا با اسکورت(!!)سه تا از پسرامون  به سمت مترو در حال تلو تلو خوردن.

ساعت 3 نصفه شب:

من تو خونه در حال ضخامت زدن!

صبح فردا:

من: چشما پف کرده . سرگیجه . خواب .

سارا: آخ کمرک . آخ گردنم. آخ چشمم .

یکی از دخترا: شماها تموم کردین؟

ما 6 تایی باهم: برو بابا بیخیـــــــــــــــــــــال! تو چی؟

اون: فقط اسمم مونده!

ما:؟! جان؟!

عرفان:من زمینه ام هم رنگ کردم!

ما به همراه بچه خفن کلاس: سوووووت!

کلاس ادبیات:دریغ از یه نفر که گوش بده به استاده !

من: در حال اندازه زدن. سارا: تمرین گرافیک اسم  . س. کلاشو کشیده بود رو سرش زیر دماغ استاد (ردیف دوم!!) :خررر پفففففف. م هم حتی(!): پرسپکتیو می زنه .....

ما:ساعت 12 با سرعت بنز در حال کپ زدن . یه چشممون به شیته یه چشممون به ساعت و در دفتر استادا!

آرتروز: در حال قدم زدن و آواز خوندن !

من: حناق بگیری! !

ساعت 15/2: من : وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااییییییییییییییی نــــــــــــــــــــــــــــــــه!اسممو با ماژِیک اشتباه نوشتم رو کارم ! فک کن! اسممو اشتباه نوشتم!

آرتروز بدجنس :هر هر هر!

من : مرگ!

ساعت 5/5: بچه ها برای فردا با یه پوسته یکنواخت بدون تیر و ستون با استحکام یه پل با الهام از ایستایی تخم مرغ(!) بسازید!

ما:صد رحمت به ترسیم فنی!

ساعت 5/6: لشکر شکست خورده به سمت مترو. من: بچه ها من آخر نفهمیدم با تخم مرغ پل بسازیم یا با مرغ پوسته بسازیم یا تخم مرغو برش بزنیم یا تخم مرغ تولید کنیم؟!

ساعت 5/7: ما چهارتایی تو لیمو ترش پیتزا و نون سیر با وجود همه خستگیا در حال هرهر با مناسبت تحویل شیت 1!!!

الان: من درحال وبلاگ نویسی بدون اینکه ذره ای به کار فردا و خلاقیتش فکر کرده باشم . خوابم میاد و خسته ام و ذهنم تهی از هر ایده ای برای متریاله!

 

2. تو تاکسی رادیو روشنه . چیزی پخش می شه که همیشه قطعش می کنم ولی اینبار ... شوق تو میاد جلو چشمم . یادم میاد و یادم میاد و دلتنگ و دلتنگ تر می شم و بعد دوتا قطره اشکه ...

3.جدیدا حمله های اونشب تو میدون تجریش داری زیاد بهم دست می ده . اصلا دیگه حسشو می شناسم . تا داره میاد می فهمم . و اونموقع است که بالای کتاب زبان عمومی 200 تا خط موازی می کشم که تخلیه روحی شم که نمی شم .

4.نگرانم که نکنه حرف دکتر کریمی درست باشه .

5.با یه اتفاق شاید کوچیک یه دفعه دلت می شکنه و  غصه ات می گیره . همینه دیگه ... باید عادت کرد ...

6.از آدمایی که هی از خودشون تعریف می کنن و خودشونو بزرگ می کنن بدم میاد. اونایی که می خوان اینجوری خودشونو تو دل ملت جا کنن!

7. یکی از دخترامون(ورودی ما!) عقد کرد! فک کن!!!!!

8.از چیزی که پایدار نیست حالم بهم می خوره .

9.اینو دیشب و امشب نوشتم . پراکنده ام .

اضافه شد: ...که دروغی تو دروغ ...که فریبی تو فریب...




+ تاريخ چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 22 نويسنده سپیده

۱.خدا هرچند وقت یه بار منو یه تکون اساسی می ده ... خیلی اساسی ... کاش این تکونا با مریضی خودم بود حداقل ...

۲.دوبار گفت دلم... بقیه حرفشو خورد. دفعه ی سوم که ورق زد عکسشو دید دیگه نتونست .گفت دلم ...خیلی تنگه. و وقتی می زد من منتظر بودم هر لحظه اشکاش سرازیر شه . 

۳.پنجره های آتلیه رو باز می کنم می شینم رو میز و با اینکه دارم منجمد می شم و خیس می ارزه به اینکه حس می کنی تو آسمونی ... مث وقتی که تو خرد روزای بارونی پنجره ها رو باز می کردی ... با این تفاوت که اونجا تو دل آسمون بودی.

۴.نگاه کن چه پیر می شوند

رویاهایی که تورا نیافته جهان را ترک می کنند(شمس لنگرودی)

۵.گلچهره مپرس...آن نغمه سرا ...

 اصلا هیچی نپرس ... جوابی نیست که بگیری . پس نپرس که سنگین تر نشه بار این سوالای بی جوابت .

۶. هروقت حس ناامیدی می خواد بیدار شه ، تو با یه کلمه همه چیو تو ذهن من درست می کنی . طوری که وقتی برمیگردم همه چی خیلی خوبه

۷.فهمیدم چقدر دوست دارم گل به کسی بدم یا گل کسی به من بده. کلا حس کادو و اینا رو دوست دارم.

اضافه شد:

من که هات چاکلت بعد از اون روز به معده ام نمی سازه چرا می خورم؟

به گوش دادن این آهنگای داغون رو آوردم امروز. از صبح درگیر گردگیری و تمیزکاریم!به این نتیجه رسیدم چقدر خرده ریز و آت آشغال دارم!ولی همشون رو هم دوست دارم . یه چیزایی پیدا کردم مال سن ۵ سالگی!!

اضافه شد بازم:

هم روزای خوب هست هم بد ولی چرا روزای خوب انقدر زودتر میگذرن؟وقتی درست می خوای استفاده کنی تموم شده ...




+ تاريخ پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 18 نويسنده سپیده

قصد نوشتنش نبود. خودش اومد. خوب و بدش رو ببخشید . شعر نیست . تعریف یه احساسه.

غمگین می شوم

وقتی

روی میز آخر

پاهایم را تاب می دهم

و به قاب مشکی عینک

می گویم

که چقدر

تمام حرفهایی که می گفتی

حس مشترکی دارد

و انگار توی دلم چیزی فرو می ریزد

حرفهایی که فقط به تو می شود گفت

اینجا

همینجا

روی سینه ام

سنگینی می کند...

روز به روز

ساعت به ساعت

سنگین تر و سنگین تر

و من

ذهنم

قلبم

زیر آوار این کلمات

خرد می شود

زیر آوار نگفتن ها

ماندن ها...

بی قافیه شده ام این روزها

انگار قافیه ی زندگی در دستان تو جا ماند

درست همانجایی که آخرین بار دست تکان دادی

یعنی ... خداحافظ

من رفتم.

 

پ.ن: امروز داشتم از دیوار سوراخ سوراخه تو دانشکده می رفتم بالا که اختلاف سطح دوتا سقف رو با خطکش(!!!) اندازه بگیرم ... ترسیدم قبل اینکه خودم سقوط کنم  دیوار بریزه . دانشگاه داره می ره جزو آثار باستانی . هیچ کس هم به فکر نیست  جون بچه های مردم در خطره!!

پ.ن2:یه همکلاسی خارجی داریم خیلی علاقه داره فارسی اش خوب شه . همش سر ادبیاتا میاد استاده یه غزل از حافظ خوند خیلی جدی برگشت پرسید استاد حافظ زنده است؟!

 پ.ن۳:نبودنشون غمگینم می کنه ... دلم تنگ شد برای روزای ابری که من گردن درد می گرفتم بس که سرم رو بالا می گرفتم تا یه چیزی ببینم.




+ تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 23 نويسنده سپیده

در نگاهت همه مهربانی هاست :
قاصدی که زندگی را خبر می دهد
و در سکوتت همه صداها :
فریادی که بودن را تجربه می کند

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هرکجااا سازی شنیدی

از دلی رازی شنیدی

شعرو آوازی شنیدی

چون شدی گرم شنیدن

بخت آه از دل کشیدن

یاد من کن....یاد من کن....

دارم "دریا دادور" گوش می دم ... صداش همونه که ایجاد میکنه حس عجیبی که مثل لب تیغ می مونه.

هنوزم می خوام بشینم بگم همشو . از سیر تاپیاز . از اول و نه تا آخر که می خوام آخری نباشه ...

پ.ن:سرما خوردگی بد و بدتر می شه ...به قول دختره بوی الرحمان گرفتم!حوصله ترسیم فنی ها رو ندارم . حوصله کریستال و حوصله ی برش و نما و مقطع و سلفژ و ترجمه ی زبان و خوردن و خریدن فریم عینک و هیچ گونه کوفت دیگه ای رو ندارم .

اضافه شد:مزخرف ترین جایی که رفتم:رستوران لوکس طلایی تو ولیعصر! خوراکه مجلس ختمه!

مد شده همه تو دانشگاه فریم عینکشون کاملا دایره است؟! نوع خال خالیش هم هست!

امروز صبونه تو جاده فشم با درختای نارنجی شده اش (حالا درسته زرد و سبز هم بود ولی من فقط نارنجیو چشمم می بینه!!) با اون سوز سرما که سرما خوردگیمو تشدید کرد و با اون برگای تبریزی و آهنگه چیزای جدیدی پیدا شد که دلم بخواد . چیزای جدید که نه . عین زنده شدن یه احساسات درونی.راستی چرا؟حتی سرزنش هم نمی کنم.

دیگه راستی راستی دلم می خواد نی نی زودتر بیاد!(من در شرف عمه شدن می باشم!)

اضافه شد بازم:کاش می فهمیدم چرا . کاش می تونستم چیزی که می دونم رو بهش عمل کنم . هنوزم نمی دونم چرا باورم کامل نمی شه . با این همه ... با دیدن و شنیدن و خوردن ...چرا کامل نمی شه ؟


منو نجات بده از این فکر دیوانه کننده ...از این حال وحشتناک ... از این سردرگمی ... از این ... می شنوی؟ هیچکس نمی دونه هنوز . هیچکس.




+ تاريخ جمعه هشتم آبان 1388ساعت 18 نويسنده سپیده

صبح ساعت ۵/۸ سر معارف من  خمیازه . سارا خمیازه . ضحی چشماشم بسته بود چرت می زد رسما جلو استاده . س. با موبایل بازی می کرد. پ .طرح می زد و صدای این مدادش مانع خوابیدن من می شد!  م. هم هی فین می کرد!  فقط دوتا از پسرا و یکی از دخترا جو بحث فلسفی گرفته بودشون نمی ذاشتن استاد کلاسو تموم کنه که نزدیک بود من یه صحبت فیزیکی باهاشون راه بندازم !ساعت ۱۰ تا ۶ مشغولیت به ترسیم فنی باعث شده بود که من دونه دونه موهامو بکنم . اگه این ۴۷ نبود که واقعا نمی رسیدیم کارامونو بکنیم . بهترین قسمت امروز نسکافه ی زیر بارونش بود تو محوطه ی دانشکده و وقتی که کار می کردیم و پنجره ها باز بود.دانشگاه بارونی رو دوست دارم . حسش شبیه حس خرد بارونیه . با اینکه من امروز اعصاب نداشتم . هنوزم به قبل برنگشتم . فکر نمی کنم برگردم . به حسی که قبلا بود . که همش از بین رفت . درست ۷ ماهه !از روزی که من سرتاپا نارنجی پوشیده بودم . از روزی که کشک بادمجون بود . از کافه گلاسه ای که خورده نشد . این آهنگه می پیچه : اگه بارون بگیره تو می رسی ... از پس گریه های دلواپسی ...منو می دزدی از این شب سیاه ... منو می بری به مهمونی ماه ... نفسم با عطر تو تازه می شه ... اسم من ازتو پرآوازه می شه ...

۶تایی تو مترو تا خونه بلند بلند داشتیم بچه هامونو نقد می کردیم وقتی که تموم شد متوجه شدیم که تمام مسیر یکی از بچه های آتلیه مون به فاصله ی نیم متر باهامون همسفر بوده!!!!

دیدی می گن دست به طلا بزنه خاکستر می شه؟ اون منم!

از دیشب که باز شروع شد و دیشب که نه . خیلی وقته . کم کم داره شروعشو یادم می ره . انگار همیشه بوده . فقط اوج می گیره . و من هنوزم فکر میکنم یه روز تموم می شه . خیلی عادی . و بدیش اینه که می دونی تموم نمی شه .

من هنوزم پافشاری می کنم رو تئوریام . و از این بابت خوشحالم که مثل بعضی ها ندونسته حرف بیخود نمی زنم!حداقل یه شاید یه اما و اگری قبل حرفی که ازش مطمئن نیستم میارم. نه اینکه به حالت عاقل اندر سفیه بگم این است و جز این نیست . من فرشته ام و بقیه همه جهنمی!

بعضی وقتا یه چیزایی که سیر طبیعیشو طی می کنه خوبه آرامش می ده . بعضی وقتا هم حالت از کند بودنش بهم می خوره . ولی می بینی همون کند رفتن بهتره .

در شرف دیدن دوستی هستم که از وقتی چشمامونو باز کردیم با هم همبازی بودیم و ۱۰ ساله ندیدمش!هیجان دارم!

پ.ن: خیلی پراکنده بودم! بازم چیزیو که می خواستم بگم نتونستم!اه!

پ.ن۲: نبینمت و نشنومت فقط! حداقل فعلا!

اضافه شد:سرما خوردم اساسی . بدترین قسمتش این بیحالیشه که همش خوابیدم و بی حوصله ام . از منگی سرما خوردگی بدم میاد ترجیح می دم همش بخوابم . کارامو کی می خواد انجام بده نمی دونم !!




+ تاريخ چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 22 نويسنده سپیده

باز اون حس اونشب تو میدون تجریش بهم دست داد . همونی که یک لحظه از همه چی حالت بهم می خوره . از همه آدما . همه اشیا. همه فکرا . همه چی . هر چیزی که وجود داره . می خوای یک لحظه هیچ کدوم جریان نداشته باشن . همون ۵ آمپر هم نباشه!همه چی ثابت شه . یا از تو دور شه . گاهی هم اون وسطا که همه می رن فقط یک نفر بمونه . همونی که دستاش قفس نیست . حس کوتاهیه . ولی اثر طولانی داره. گاهی می دونی از کجا میاد . گاهی نمی دونی. وقتی نمی دونی اوضاع بدتره .

از صبح فکر کردم  به تفاوت آدما . به اینکه چقدر زیاده . چقدر عجیبه . یه وقتایی نمی دونی تو کدوم یکی از این هزاران نوع آدمی . یه کم اذیت کننده است . وقتی تکلیفت معلوم نباشه . و معلوم شدنش هم سخته . درست وقتی تصمیم می گیری با یه اتفاق کوچیک شک می کنی . که تصمیمت درسته یا نه . که تو همونی هستی که می خوای باشی یا همونی هستی که بایدباشی . وقتی نمی دونی اونی که می خوای خوبه یا اونی که باید ، کار از همیشه سخت تر می شه . بهترین حالتش اینه که خودت باشی . نه مث اون با نقاب . با نقابی که مال خودش نیست . از یه طرفم وقتی قلبتو صاف صاف نشون می دی . سو استفاده می کنن . گاهی خوب بودن خوب نیست . همین فکرا هم آخرش بعضی وقتا می رسونتت به همون حسی که حالت بد می شه . از هر چیزی که جریان داره . و حسی که دانیال داشت بهم دست می ده . می خوام پنجره ی رو به اتوبانو باز کنم هوار بزنم حرفاشو بعدم بیفتم رو همون کاناپه و سبک! یه وقتایی انقدر فکر می کنم به همه چیزی که جریان داره و نداره که حس می کنم دارم شبیه اون پسره می شم که انقدر فکر می کرد که به مغزش یه چیزایی وصل می کردن  که فراموش کنه.  

پا گذاشتم جای پای 3 -4 سال پیش تو . و دقیقا می فهمم همه چیزایی رو که می گفتی و نمی فهمیدم . حالا کاش می شد بگم چیزایی رو که من می فهمم و تو هم !

یه آدمایی که فکر نمی کنی همونایی می شن که فکرشم نمی کنی! و موقیت مناسبی پیش میاد که فکت سقوط آزاد کنه ! این وقتا حق می دم به اون آدمای گوشه گیری که هیچ ارتباطی با دنیای بیرونشون برقرار نمی کنن . هیچی بروز نمی دن . یا شایدم آدمای مارموز!شایدم موزمار!

راست می گفت که دقیقا حالشو ندارم دیگه . بذار رد شه . بره .

اینکه کی جو گیر محسوب می شه کی غیر جو گیر نسبیه . باید ببینی اون که داره تعیین می کنه تو چه سطحیه چون معمولا نسبت به خودش می سنجن !

دلم عجیب تنگه.... من می ترسم . از تصویری که نمی خوام با اولین جرقه بیاد تو ذهنم !

----------------------------------------------- = پاک شد!

یه وقتایی برای یه سری آدم ... باید از کاری که دوست داری بگذری اگه یه کم هم بخوای به آینده فکر کنی . یه زمانی تصمیم گرفتم تو لحظه زندگی کنم . به آینده زیاد فکر نکنم . ولی وقتی بعضی آدما هستن که برات آینده می سازن و به بقیه هم آینده ات رو خبر می دن بهتره خودت هم یه کم فکر کنی به آینده ات! در حد چیزای خیلی کوچیک گفتم اینارو .

پ.ن:دلم برای مدرسه تنگ شد و برای آقای ف. و برای یار دبستانی خوندن . و برای چهارشنبه ها از در شیشه ای . و برای نهارخوری . و برای خود خود خود مدرسه .

پ.ن:چشمام می سوزه . از علائم آنفولانزا نیست؟!!؟  به قول مرضیه :تومور دارم!




+ تاريخ دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 21 نويسنده سپیده