خودم با کار خودم خیلی حال کردم ! اینکه ساعت 8 صبح بیدار شم . تصمیم بگیرم برای سالگرد ازدواج ماماینا کیک بپزم و چون بیکینگ پودر تموم شده بود و شیرم همینطور شال و کلاه کنم و هلک هلک برم تا میدون هدایت و شیر و وانیل و بیکینگ پودرو ام اند ام و شکلات بخرم - کاری که عمرا کسی فکر نمی کنه من بکنم – بعدم تا 2 تو آشپزخونه مثل دخترای خانوم ظرف بشورم و نهار حاضر کنم و همه ی آثار کیک پختنم محو کنم و کیکرو تو کمدم قایم کنم و بعد که از دکتر برگشتم با کلی حوصله قهوه دم کنم و رو کیکه هم شکلات بمالم و شکلات تخته رنده کنم و بعدم ماماینارو کلی سورپرایز کنم .
از این جوجه دکتره خوشم نمیاد . قبول دارم که کارش درسته و دکتر هم خیلی روش حساب باز کرده و بیچاره کلی هم حتما درس خونده که پیش این دکتره داره کار می کنه ، ولی خیلی –به قول رز – اتمسفر catching U- شده و تا می ری تو هی می پره دستور می ده اینجا نشین اونجا بشین . باز کن . ببند . در صورتی که قبل اینکه بیای تو منشی بهت می گه رو کدوم صندلی بشینی و هر آدمی هم می دونه وقتی می ره چکاپ ارتودنسی قاعدتا باید دهنشو باز کنه . و انگار ایندفعه فهمیده بود که محیط دندونپزشکی تمیزتر از اونیه که با گیس بلند بیاد چون موهاشو زده بود . و هی هم فیگور می گرفت که دندونای منو از زوایای مختلف برانداز کنه ومنم که داشتم از خنده می ترکیدم و تازه خود دکترم معلوم بود مثل من می دونه این بابا جو برش داشته . بعدم که آیینه داد دستم که مثلا بگه کش جدیدو چه جوری باید بندازم یه ربع داشت یه کشو به چهار تا قلاب نکبت که با کلی هم دقت ساخته بود می انداخت ونمی تونست و رو اعصاب من رفته بود چون اون یکی دستش رو چشمم بود و داشت از کاسه درش میاورد و اصلا هم حالیش نبود منم دیگه نزدیک بود بگم شما بیخیال شو تئوری بگو من یاد می گیرم . فقط کاش می شد بهش بگم دستشو با یه چیزی بشوره که بوی گلاب نده . چون علاوه بر اینکه حال منو بهم می زنه منو یاد مجلس ختم می ادازه و به اندازه ی کافی خودم به فکر این غم ها هستم .
تو این مطبه که می رم غم عالم می شینه رو دلم . یاد سال قبل دبستانم می افتم که با تو رفته بودیم که تو چکاپ کنی و منم ببینم ارتودنسی می خوام یا نه و قشنگ همه ی جزئیاتش یادمه ... امروز حتی جای قدمات معلوم بود و بازم یادم رفت سقفو نگاه کنم که ببینم سوراخ سوراخه یا نه ...
به اینا می گن چرند نویسی . مث همون سیال ذهنه . پیوسته تر . شایدم ناشی از این فک درد نکبته که انگار دندونم داره از ریشه در بیاد . خوب شد امروز کیک پختم چون حتما صبونه نمی تونم بخورم فردا .
اگه برگشت بیفته ظهر شنبه خیلی بده . چون من شنبه صبح رو نمی خوام از دست بدم !
شبا که چراغ حیاط خاموش باشه و چراغ اتاق من روشن پشت شیشه موزه ی حیات وحشه . انواع شاپرک و جک و جونورایی که اسمشونو نمی دونم و نمی خوامم بدونم - عمرا هم کسی باورش نمی شه از این چیزا اینجا پیدا شه – می چسبن به شیشه . فکر کنم میان سینما تراژدی ببینن . اینکه منو تماشا می کنن که چقدر غمگین می شینم رو تختم و فکر می کنم یا کتاب می خونم . یا به عکس رو آیینه ام خیره می شم .
خیلی ناگهانی الان برگشتم دوباره نگاشون کنم . ماه رو دیدم . انگار کامله و هیچ وقتم منو اینجوری نگاه نکرده و چقدر خوبه که به جای پرده به پنجره ام حصیر زدم که وقتی می زنی اش بالا خوب آسمون معلومه . حتی جایی که همیشه خدا اونجاست . حتی جایی که همیشه قراره زیر بارون اون یه تیکه خدا دعامو برآورده کنه .
قرار بود برم خرید ولی بازم حوصله اش یافت نشد که نشد !
هزار جور بهانه برای پیچوندن مهمونی مزخرف امشب هیچ فایده ای نداره که نداره . مخصوصا حالا که پاتو از در می ذاری تو همه می خوان بپرن جلو که " کنکورو چه کردی؟" داشتم فکر می کردم خیلی بده ( با کسره بخونید) که یه جوابی بدم به همشون که دیگه هیچ کس هیچی نپرسه ؟ نهایتا پشت سرم حرف درمیاد که فلانی چقدر عصبی شده جدیدا !
----"حوصله ای یافت نشد !"----
هنوزم پندارو شروع نکردم . اصلا نمی خونمش . بهم یه کتاب معرفی کنین. می خوام کویر و شروع کنم ! دفعه ی قبل خیلی بچه تر بودم . هنوزم اتاقمو جمع نمی کنم . حوصله شو ندارم .
بدترین چیز می دونی چیه ؟ اینکه انگار یکی باید بیاد مضراب بده دستم و منو بشونه پشت سازو بگه نمی خوای شروع کنی؟
این یک هفته که وقتم آزاد بود تنها کار مفیدم فکر کردن بوده . به همه ی چیزایی که قرار بود بعد کنکور بهشون فکر کنم . کار سختیه وقتی می خوای از این همه توجه کردن به اطرافت نتیجه بگیری . حتی یه نتیجه ی احتمالی ...
یادش به خیر آقای ل. سال اول . با کلی تلاش به طبقه ی سوم ساختمون راهنمایی تو دفتره که رسیدیمو عرفانه مدل رباتو گذاشت رو میز- اون موقع فقط دو تا گیر بکس بود و بقیه اش تلقی - و خیلی جدی گفت "ما فکر کردیم..." گفت " چی کار کردین ؟! " مگه فکر کردنم بلدین ؟ حالا فکر می کنم راست می گفت . اندیشیدن بلد بودن هم می خواد ...
- ok خدافظ
گوشی و که می ذارم دنیا دور سرم می چرخه . تا شب می چرخه . الانم می چرخه . احساس معلق بودن ! تا شب چند بار خواستم به خواهرش زنگ بزنم خوابمو تعریف کنم نشد که نشد .
این آزاد این وسط نمی دونم چیه ؟ نه براش خوندم. نه حوصله ی خودشو دارم . مهمونی بعدشم که ترجیح می دم به جای رفتن هر کار دیگه ای بکنم به جاش ولی اونجا نرم . تو اون جمع نرم . نرم که مجبور شم ..........ــــــــ . حالا چند تا می شمری؟ ۳۳ تا ؟ ۳۰ تا ؟ چند تا؟ هان ؟
کاش اتاقم آکوستیک بود.
پراکنده شدم . حتی زمانو ندارم تو دستم دیگه.
کاش شبا خواب نمی دیدم . حداقل کابوس نمی دیدم !
تمام دیروز رو حرف زدم تعریف کردم از تمام زندگی چهارساله ای که حالا نمی دانم تمام شده است یا نه... حرف زدن برای کسی نبوده خودم خوب می دانم . برای خودم بوده . دل خودم که حالا به قول سحر گیر کرده جایی بالای کوهها... و جاهایی از حرف زدنم را تند تند پلک زدم برای سرازیر نشدن اشکام ...صبح هم بقیه ی حرف هایم را گفتم و تو ترافیک مسیر آزمایشگاه به خونه هم بقیه اش را و هنوزم ذره ای از دلتنگی ام کم نشده و شدیدا منتظر ۱۱ شبم که به تنها چیزی که فکر نمی کنم موضوع اصلی اش است .
تو این چند روز جزئیاتی از خاطرات یادم اومد که عمرا یادم نبود ... چون خیلی فکر کردم خیلی .
متنی که تو نت مبایلم هست نمی دانم کی تمام شود . همیشه چیزی هست برای نوشتن دنباله ی مثلا "آخرین نقطه".
جواب مرضیه را با این حالم چی بدم؟تمام تلاشم رو می کنم .
چند وقتیه یکدفعه چند لحظه حالم بد می شه از همه چیز بدم میاد مثل حالی که انگار یه اتفاق غیر قابل برگشت افتاده باشد . از قبل کنکور اینجوری شدم پس ربطی به کنکور نداره . تقریبا هم حدس می زدم برای چیه .
دلم می خواد حالت روتین یه آدمایی رو از بین ببرم . چرا شو نمی دونم .
کی کتاب "پندار" رو شروع کنم ؟
حالا ترسه اومده سراغم . ترس از دست زدن به اون جعبه ی سیاه خاک گرفته .
در کل از بیرون حالم خوبه ولی از درون اصلا حال خوشی ندارم . نه تلقین است نه تظاهر . حقیقت است . ربطی به کنکور هم ندارد . تلاشم برای بهتر شدن هم بی فایده است . این هم انرژی منفی فرستادن هم نیست . باز هم حقیقت است . به انواع کتب روانشناسی هم نیازی ندارم .
به قول ذ. : والسلام .
اسم یک آهنگ حتی بدون گوش دادنش تو را زیر و رو میکند .
تنها چیزی که می تونست یه کم خوشحالم کنه اتفاق افتاد ولی حتی اشاره هم نکردم. چیزی را که خودم بار نمی کنم چرا بگویم؟
خواب دو هفته پیش رو چی ؟ رو پشت بوم های نمی دونم کجا !
و این ثبات بی ثبات رو ! که احساسم "بی" را دارد و عقلم "با" را!
از همین الان هم می دونم فردا روز پوچی است .
صفحه ی درس ۵ دینی ۲ روی میزم هنوز باز است که احساس می کنم مال قرن ها پیش است .
و ........ نمی دونم دو جمعه ی بعد رو ، که جرئتش رو دارم یا نه .
واقعا کی حوصله حرفای منو داره ؟خودمم ندارم!
اینکه امروز تولدته ... و تو ... نیستی
باید آسمونو نگاهکنم بگم تولدت مبارک ....
باور کن این خیلی سخته .
بیست و سه سال تموم .
آخخخخ دارم آتیش می گیرم ... کامنتات هنوز تو پستای اولمه ... زنده و پر امید و قوی ... مثل خودت ... "کاشکی می شد این قافله ما رو تو خواب جا بذاره ..."
زود زودی ! دیر دیرم
من یه آواز اسیرم
تو مثه ماه هلالی ! نازنین ! جای تو خالی !
زیر ضربه های رگبار
تشنه ام ! تشنه ی دیدار
من رو به خاطره نسپار
نگو رویای محالی ! نازنین ! جای تو خالی !
خیسم از حضور بارون
من رو از سرما نترسون
توی چله ی زمستون
لحظه ی تحویل سالی ! نازنین ! جای تو خالی !
بی تو گریون با تو شادم
ای علاقه ی دمادم
سیب جادویی آدم
مجرمی اما زلالی ! نازنین ! جای تو خالی !
وقتی بودی زنده بودم
دل از اینجا کنده بودم
مثل یه پرنده بودم
حالا تو شکسته بالی ‚ نازنین ! جای تو خالی !
مثه رقص برگ زردی
به شهاب شب نوردی
خواب دیدم که برمی گردی
توی کنج خوش خیالی ‚ نازنین ! جای تو خالی !
یغما گلرویی
خودت می دونی ... همین بسه .
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
آه ای دریغ و حسرت همیشگی...
ناگهان چقدر زود دیر می شود...
رفتی ؟ انقدر زود؟
عجب بارونی میادا ...
باهاش که حرف زدم پر شدم از انرژی . اصلا ذاتش اینجوریه . پر انرژی . دلیلشو من می دونم .
می گه کنکور قبول نشدی میری سربازی ! فکر کن دخترا برن سربازی!
می گم نکنه اون راست بود؟ جون مجی راست بود؟ اگه راست بود قبل من همون " مثال معروفت" رو ردیف می کردی .
چقققققدر دلم تنگ شده ... تنگ رهایی دستام .
دلم تنگ صفحه ی وسط تقویم ۸۵ ام که از توش "هست شب" شجریان پخش می شه با پس زمینه ی بارون .
وای نه !ــــــــــــــ داشت یه فکری میومد تو ذهنم ـــــــکشتمش!ـــــــــــــ با دمپایی حموم !
باور کن تا اونجا لازم نیست برم. خیلی دور برم همین تجریشه !۱۰ دقیقه هم طول نمی کشه ... رفتنش . ولی برگشتنش ... حتمیه!
دوباره فاز چرند گویی ام روشن شده !
برمیگردم به جون مجی !
توضیح: "مجی" وجود فیزیکی ندارد !