یه تصویرایی هست... یه تصویرایی هست از یه خاطره هایی ... که هرچند تک تک اعضای اون تصویر متلاشی شده باشه... هرچند تک تک احساس هایی که قبلا تو اون تصویر خیلی قوی بوده و حالا نابود شده... هرچند از تک تک اون آدما یا اون احساسا متنفر شده باشی...بازم دلت نمی خواد هیچ وقت... هیچ وقت از یادت بره... دوست نداری هیچ وقت فراموشت بشه ...
مث تصویر اون دوشنبه صبحی که من ۲۴ ساعت قبلش تو فرودگاه و تو راه بودم و اون صبح با اون سر و وضع خسته و آشفته وقتی رفتم تو اون مکعب مستطیل لعنتی ... ۳-۴ ردیف مونده به آخر سمت پنجره های جنوبی... لعنتی! نقطه ی لعنتی دقیقش همینجاست... آدم هایی که اونجا به انتظار من بودن...آدمی(هایی) که دلتنگ شده بود(ن)... و من که انگار حواسم نبود کجام... من که خواب بودم از بی خوابی دیشب و بیدار بودم از حس خوب...از حس خیلی خوب...
مث تصویر اون چهارشنبه ی خرداد لعنتی ... باز هم تو همون مکعب مستطیل لعنتی پشت درایی که شیشه ایش کرده بودن... من با همون آدم ها و اون حس خوب ارزشمند بودنی که می گرفتم...
مث اون سه شنبه شب لعنتی آبان بود یا آذر نصفه شب و حالا با اینکه می دونم تک تک اعضا و فکرهای اون تصویر متلاشی شده بازهم دوست ندارم تصویر اون حس رو فراموش کنم...
مث اون چهارشنبه ظهر اون چهارشنبه شب اون شب اون آسمون لعنتی ... اون سرمای لعنتی تر! همه چی همونجا تموم شد... ولی نمی خوام تصویر اون حس فراموش شه... با اینکه زجر اصلی همینجاست...
اینا و تصویرای دیگه ای از این دست که هنوزم با اینکه همه چیو جا گذاشتم،گاهی انقدر دوست داشتنی و واقعی و عمیق از ته دلم میان بالا که پشت پلکام گرم می شه... نمی خوام. نمی خوام...
هنوزم وقتی فکر می کنم و تناقضارو میبینم دلم می خواد یکی بیاد حقیقت کل ماجرا رو برام تعریف کنه تا خیالم راحت شه...اینجوری همه چی برای یه بار تموم می شه ...
امتحانا هم که مرگ ندارن :|
من که نشستم ساعت ۵ تو آتلیه و تو خودم میریزم حرفامو و اونور صدای تار میاد و اینور من با نمای طرحم تو سر خودم میزنم.
من که نشستم تو تاکسی و یه هو اشکام فرتی میریزه پایین .
من که تو بوفه بعد کلاس وایسادم سر راه و با ف. حرف می زنم و حرف میزنم و نگاه نمی کنم و نگا می کنم به خیابان قدس پشت نرده های سبز پشت از پشت شیشه ی بوفه.
من که نشستم تو جشن شب یلدا و فکرم جای دیگری است.
من که نشستم تو ماشین و تو ترافیک همت دم خروجی پاسداران می خوام بخوابم تا ابد همونجا.
من که هشیار نشستم بین آدمای مست و نیمه مست و سکوت و سکوت و فکر و فکر .
من که با سردرد و سرگیجه نفهمیدم پنجشنبه ام کجا به فنا رفت و اس ام اس استاد که فردا ۱۱ بیا کلاس!
من که نشستم اینجا گل می کشم رو ناخونام و می دونم طرحم عقبه
من که...
من که می خوام دیگه فک نکنم :|
خسته شدم...:(( خسته از این بحثای دائمی...
از این که اتفاقای بد پشت هم...
از اینکه لعنتی نمی شود که نمی شود...
از اینکه خودم رو درک نمی کنم...
نمی فهمم چرا...
از اینکه به خودم برنمی گردم...
از اینکه این خستگی تمومی نداره...
از اینکه باور نمی کنم...
از ...
لعنتی...:|
۱.کاش فقط یه نوری دیده می شد یه نور کم دور ولی دیده می شد...
۲.نمیدونم این اتفاقا داره فقط تو ذهن من میفته یا واقعیت داره؟ یه روشی باید باشه...
۳.وقتی باید کاری رو انجام بدی که نمی خوای ... وقتی باید اونجوری باشی که نمی خوای...
۴.خدایا ... یه لطفی کن و بگو قضیه چیه؟
۵.انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند
اما تو نباید فراموشش کنی
تو تا زندهای نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولی...
۶.نمی شه سالم از این غم گذر کرد...
اعتراف می کنم... اعتراف می کنم که از ساعت ۱۱:۳۰ شب نشستم پشت لپ تاپم موبایلمم بغلمه تلفن خونه هم بغل موبایلمه و همش هی ساعتو نگاه کردم که ببینم کسی هست که یادش باشه قبل از اینکه ف.بی بخواد یاداوری کنه ، تولدمو یادش باشه یا نه ... جز دو تا دوست صمیمی قدیمی که زودتر پیشواز رفته بودن و حواسشون بهم بود ، خواهرم راس ساعت تبریک گفت... و بعد که از ۱۲ گذشت و اف بی خبر داد شاهد وال پست های بوس و بغل و تبریک ملت همیشه در صحنه بودم . خب تو رو ی ملت که نمی شه گفت تبریک نگو . نمی شه گفت ولی من از تبریک به یمن یاداوری ف.بی خوشم نمیاد. غمم می گیره که انقد زندگیمون دیجیتالی و یخه که باید پشت لپ تاپم منتظر وال پست یا اس ام اس باشم. انقدر یخ که حتی کسی زنگ نمی زنه صداتو بشنوه.صداشو بشنوی...یا بیاد ببینتت...یا بری ببینیش... هنوزم هستن آدمایی که تو روزای تقویمشون تولدارو نوشته باشن؟یا فقط منم که دور از تکنولوژی و ریمایندر موبایل و غیره با این روش حال می کنم؟ بگذریم... شب تولدی غر نزنم بهتره.
نشستم خوندم پست های ۱۵ آذر های گذشته رو...به وضوح شاهد بزرگ شدن خودم هستم... همینی که دارم می نویسم می شه چیزی که سال دیگه این موقع دارم می خونم... اینکه چه چیزایی تو وجودم و تو تفکراتم ثابت مونده و چه چیزایی چه دغدغه هایی حالا واسم خیلی مسخره است ... به وضوح می بینم گسترده شدن دنیای اطرافمو...
پارسال واسم سخت بود قبول اینکه به ۲۰ رسیدم.ولی امسال انگار فرقی نداره.۲۰ یا ۲۱ یا ۲۲... رد که شدی دیگه رفتی ... دوباره رد شدن از ۳۰ سخت می شه و بعد همین روند ادامه داره... سن با یه آهنگی می گذره... ولی این نوسان افول و رشد درون من و شخصیت منه که با روند سن خیلی هم ارتباط مستقیمی نداره...
دیشب داشتم با این نگاه می کردم که بعد از ۲۰ سالگی ام دارم کم کم یه نشونه هایی از سنی که همیشه فکز می کردم خیلی ازش فاصله دارم و خیلی دورم می بینم... انگار ولی هنوزم باورم نمی شه من الان همون سنی رو دارم که وقتی خواهرم داشت فکر می کردم خیلی خیلی بزرگه و الان اصلا در مورد خودم این فکرو نمی کنم... باورم نمی شه سال سوم دانشگاهم و ۲۱ سالمه و خیلی چیزای دیگه رو هم باورم نمیشه...
خب حالا تصمیم باید بگیرم؟ آرزو کنم؟ نمی دونم... الان نمی دونم... یعنی تصمیمای مهمو گرفتم چند وقتی می شه . آرزو رو که نباید گفت ـــــــــــ آرامش و رضایت از زندگیم...چیزی که همیشه دنبالش گشتم و فک می کنم تا الان هنوز پیداش نکردم...
یاد تولد.یادمرغ سوخاری.یاد مانتو صورتی.یاد فلکه سرسبز.یاد قاب عکس.یاد بچه ها.یاد بچگی ها.یاد اولین گوشی نوکیا.یاد خاطره های شیرینی که موندن و آدمایی که رفتن...
در پایان این ذهن پراکنده : تولدم مبارک :)
سپیده تنها در اتاق کنار لپ تاپ و موبایل و تلفن...
امشب.انقلاب.من.مهتاب.م.سکوت.سینما سپیده.من گیج.من چت.وسط چهاراه ولیعصر.خداحافظ.مهتاب.تو چته؟.من . من نمی دونم.نمی خوای بگی.نمی دونم. یه دلیل نداره.از قبل.اتفاقای زیاد.نمی دونم. حدس.تنهایی.یکی.آره.آدمای اطراف.ح.من.نه.راستش.آره.نمی دونم.نمیخواستم.حرف حرف حرف.یاداوریاون شب.مشخصات من.بادهوا.مترو.من نگاهم می پرید.کویر.دانشگاه.شب.حرف.خربزه.نباید بگی.دارم حلش می کنم.اغراق.منم. دروغه.من نیستم.کنار.دور.گریز.بعدی... زهرا.من.ما.چرا؟.به درک...
پ.ن:نوشتم که یادم باشه که یادم نره.
بس می کنم یا نه ؟ این فکرای لعنتی بیخودی رو !
از نقش بازی کردن خسته ام و متنفر...
از فکر کردن به چیزهایی که نمی خوام بهشون فکر کنم هم...