تبليغاتX
من و خودم...
حالا علاوه بر این که دیپلم داریم(و بسیار هم مفتخریم!) ٬ پیش دانشگاهی هم هستیم!!!!!!(ولی خیلی مفتخر نیستیم)

پ.ن:یه کم همون سردرگمی ...

+ نواخته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 22  توسط سپیده | 
ای بابا انگار من رفتم رو مود اینکه گند بخوره به همه ی برنامه هام . هر برنامه ای می ریزم یه جوری هوتوتو ! اول که مسافرت پیچید . بعد که سینما . بعدش کلاس . بعدش جمعه که کلا پیچ تو پیچ بود . بعدش وقت دکتر چشم . بعدش هم که برنامه گردش . بعدم که نگارستان !!!!! کافه نیاوران هم که فک کنم از همین حالا برنامه ی پیچیدنش محیاست .

اونم از دیروز که ۵ ساعت تمام تو اون جشن مسخره گیر کردیم . عجب غلطی کردم اصلا رفتماا!

کلاس از جمعه میفته شنبه از شنبه میفته دوشنبه . دوشنبه هم کنسل می شه . شد یک ماه و دو هفته که نرفتم کلاس ! خنده داره !

اینم که از امروز . ببینیم چی می شه ؟!

فعلا از شنبه ی هفته ی پیش قراره بریم مسافرت .

آخه چرند تر از این و کوتاه تر از این تابستون دیده بودین؟

+ نواخته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 10  توسط سپیده | 
همه سوار تله کابین که می شن یا می ترسن یا هیجان دارن یا خوشحالن . من اما داشتم فکر می کردم کم کم یه چند ماه دیگه یکی از این کابینارو رنگ سفیدو سبز می کنن با شیشه های تیره رنگ و پشت شیشه اش می نویسن "گشت ارشاد هوایی" که دیگه تو آسمونم دست از پا خطا نشه !!

فکر کن برنامه ریزی کنی بعد بقیه ی برنامه هاتو برای اون بهم بزنی ٬ از خواب بیدار شی ببینی برنامه تو بهم پیچ دادن !

یه چیزی همین الان شنیدم که مخم سوت کشید !!!! شنیده بودیم زمین و خونه و اینا گرون شده ولی !! یک فروند قبر ٬ ۳۰ میلیون !!!!!!!!!!!!

+ نواخته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 19  توسط سپیده | 
گاهی وقتها می خواهم بزنم تو گوش "دنیا".

خدایی تابلو بود "به در گفتی دیوار بشنوه" ها ! بابا جان صاف به خودم می گفتی خوب . ما که این حرف ها رو با هم نداریم .

گاهی وقت ها فکرت پرواز می کند تا یک آینده ی "ناممکن" .

گاهی وقت ها .... باز هم می خواهم بزنم تو گوش دنیا.

گوش شیطون کر ! اگه خدا قبول کنه ٬ فردا می خوام طلسم و بشکنم و برم کلاس ! البته اگه بعد خدا ٬ استاد جان قبول کنن ! امروز که سرضبط تشریف داشتن و ما از صحبت باهاشون محروم موندیم .

گاهی وقت ها .... باز هم می خواهی بزنی تو گوش دنیا.

پ.ن:نارنجی نوشتم تیپ وبلاگ بهم نخوره ٬ خودم که اصلا " نارنجی" نیستم .

+ نواخته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 0  توسط سپیده | 

 

تقصیر من نیست، دلستر لیمو دوست ندارم . ولی هلوش ...خب خاطره است . تو که اون روز خودتو گرفتی آب معدنی خوردی . نهار اونروز باقالی پلو بود . من همون دلستره رو خوردم . انقدر هول کارم بودم که نهارم نخوردم .  راستی اونروز فرستاده بودیمت پایین و حسابی سر کار بودی . همون روز بود که من یه سوتی عمیق دادم .

این خاطره از بین لایه های مغزم چه جوری کشیده شد بیرون ، بماند !

 

گردش روزگارو ببین ! تا پارسال روز مادر میومدیم خونه ات و امسال اومدیم بهشت زهرا.

 

یه فیلم بی موضوع رو دوباره دیدن خیلی کار بی موضوعیه ! باور کن.

 

یا لاک پاکنش خیلی تف بود یا لاکه خیلی سیریش بود . نیم ساعت ده تا انگشت !!! رنگ دیوار بود فکر کنم .

 

ببین ! من هرکاری می کنم ، هر جایی از ذهنم که می ذارمت بازم همون مزخرفی هستی که بودی . اصلا همون جا که هستی بمون و همون غلطی که داشتی می کردیو ادامه بده . اصلا هم لازم نیست دورت کنم . دور شدی . خیلی وقته .  رو اعصاب منم نرو . حالتو ندارم . اون یکی بهتره .

 

شام می خوام لازانیا بپزم.

 

می خوام ساز تمرین کنم مثل دیروز . یه عالمه . امروز گوشه ی "منصوری" رو تو چهارگاه تموم کنم ، چهارگاه تموم شده .

 

دارم آهنگ فرانسوی گوش می دم و فقط معنی salute رو می فهمم .

 

به چرت و پرت گویی افتادم .

 

دافظ.

+ نواخته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 15  توسط سپیده | 
من در زمانی بین گذشته و آینده گیر افتاده ام . مثل چرخ ماشین"عطا" در فیلم مزخرف "تیغ زن" که در ماسه ها گیر افتاده بود .

فردا رو نمی خوام یه جور متفاوت شروع کنم. میخوام خوب شروع کنم . فردا روز پُریه. فردا وقت "شیرازی"(همون ارتودنسی"دارم . فردا مهمون داریم. فردا مهمون هم هستیم . فردا می خوام صبحانه ام پر از شکلات باشه. فردا می خوام موهامو اتو کنم . فردا میخوام گوشه ی "حصار"تو چهارگاه رو کامل دربیارم . فردا می خوام "دستان" رو بالاخره گوش بدم . فردا می خوام به دوستام بزنگم و بیشتر دوسشون داشته باشم .فردا می خوام شکلات hobby بخورمبه یاد بچگی. فردا می خوام آلبوممو نگاه کنم . فردا عجب روز خفنیه.

به من چه که اون سانسی که ما رفتیم فیلم مزخرف تیغ زن رو داشت ؟ داغون بود. اصلا توصیه نمی کنم .

+ نواخته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 2  توسط سپیده | 
"تنها خواب، تو را به تمامی آنچه که از دست رفته است، به من، و به رویاهای خوش بر باد رفته پیوند خواهد زد. من دیگر نیستم؛ نیستم تا که به جانب تو باز گردم و با لبخند – که دریچه ای است به سوی فضای نیلی و زنده ی دوست داشتن – شب را در دیدگان تو بیارایم؛ نیستم تا که بگویم گنجشک ها در میان درختان نارنج با هم چه می گویند، جیرجیرک ها چرا برای هم آواز می خوانند، و چه پیامی سگ ها را از اعماق شب بر می انگیزد ... "
+ نواخته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 0  توسط سپیده | 
 پارسال یک ماه قبل از الان نوشتم داداشی عروسی کرد رفت .

حالا الان می نویسم خواهری هم رفت . (رفت یعنی رفت خونشون) و هیچ دلیلی هم نداره که من سعی کنم باور کنم .

دیروز چه پدری ازم درومد . دیشبش که از دست حمله ی پشه ها نتونستم بخوابم . دو روز قبلشم از ساعت ۱۰ صبح تا ۱۱ شب بیرون دنبال خرید بودیم . دیروزم از ظهر تا ساعت ۶ خونه ی عروس خانوم بودیم که خونشو تمییز کنیم و بچینیم و دیزاین و این حرفا (بسیا بسیار هم خوشگل شد !)

بعد با سرعت نور خودمونو رسوندیم آرایشگاه و از اونجا هم با سرعت فوق نور خودمونو رسوندیم رستوران در حالی که من اصلا نمی تونستم رو پاهام وایسم . ولی اونجا کلی خوب بود و یه عالمه خوردیم و خندیدیم و عکس و این داستانا . بعد هم رفتیم که بریم برسونیمشون خونشون . من هم در نقش یک نخود که دمش به دم خواهرش وصله سوار ماشینشون شدم و رفتیم )

کلی هم اونجا رقصیدندیم. بعد هم دیگه چایی و شیرینیو این برنامه ها و خدافظی و ما اومدیم و اونا موندن !

من پلید هم الان دارم برنامه ریزی می کنم از الان برای دوشنبه با خواهری بریم کافه نیاوران .

قبل اون باید بشینم ساز تمرین کنم که یک ماهه کلاس نرفتم و دیروزو هم که کلاسو پیچوندم

پ.ن:صبح که بیدار شدم انگار دیشبی وجود نداشته و من داشتم می رفتم که خواهریو بیدار کنم صبونه بخوریم

+ نواخته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 11  توسط سپیده | 

امروز یه دسته دختر دبیرستانی خل و چل در راستای ولیعصر یا شریعتی ندید که خیابونو گذاشته باشن رو سرشون؟

خب امروز هم بالاخره طلسم امتحانا شکست و ما دیپلم گرفتیم !!!!! بسیار هم مفتخریم ! به همان اندازه که انگار PHD گرفته ایم ! و هیچ کس خق نداشت به ما چپ نگاه کند یا بگوید " بالای چشمت ابروست" چون ما دیپلم گرفته بودیم و بسیار هم مفتخر بوده ایم!

فیلم "زن ها همه فرشته اند" را هم فقط در روزی مثل امروز می شد دید ! امروز که آنقدر احساس رهایی می کردیم که محتوی فیلم مهم نبود ! نفس کار سینما رفتن بود !!!!

 

نمی دونم چرا حس گندی گرفتم. از همین یک ساعت پیش . دلیلش رو هم کم و بیش می دونم شاید .

من آزادم تا 15 تیر و بعد دیگه پیش! اونم می گذره و امیدوارم زود بگذره .

 

امروز آنقدر از تو متنفر شدم که تمام غذای سحر "نفرتی" شد .

امروز آنقدر بلند بلند خندیدم که دل و روده ام به هم گره کور خورد .

امروز آنقدر وسط فیلم ، همان موقع که ان جا داشت بارون می بارید دلگیر شدم که هنوز هم حسش هست .

امروز آنقدر رها شدم که فراموش کردم چه می خواهم بکنم .

امروز....

 

می ترسم . خیلی . قبلا هم ترسیدم ولی امروز یه جور دیگه است . انگار بیگانه ام . انگار هیچ "هفت" سال گذشته ای وجود نداشته است . انگار هیچ "آن روز که برف بارید" و هیچ "خزان"ی در کار نبوده است . به اندازه ی عظمت "داد بیداد" ترسیده ام.

 

یک لحظه دوباره حالم ازت بهم خورد.تقصیر خودته ! خودت نمی دونی . چرا . می دونی . خیلی هم خوشحالی .

 

تمام انگشتای پام تاول زده. از بس که خیابون متر کردیم !!!

 

فردا یا پنجشنبه روز غمگینی خواهد بود. خیلی غمگین . و من حتما آن شب گریه خواهم کرد و حتما شام هم نمی توانم بخورم . و حتما از لذت آنجا هم هیچ نخواهم فهمید . و حتما روز بعدش غمگین تر خواهم بود .

 

دلم می خواد برم بهشت زهرا . تنهایی . و ساعت ها با تو حرف ها بزنم .

 

خدایا خودت اون حس قوی رو ایجاد کن ! از نوع خوبش .  

+ نواخته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 18  توسط سپیده | 

سعی می کنم به امروز فکر نکنم . شاید برای همین تا ساعت 9 شب خوابیدم . به امروز فکر نکنم و به همه ی خداحافظ ها ... و به همه ی تموم شدن ها . و بعد می بینم که نمی شه .

عجب حس مزخرف و بدی دارم . خیلی بد . اندازه ی همه ی خیلی های حده !

دوباره بین دوتا حس گیر کردم و کشیده می شم . حالا استرس این وسط از کجا اومده من نمی دونم . دقیقا یه هاله ی منفی دورم رو گرفته . لعنتی !

 

نه باور می کنم و نه سعی می کنم باور کنم که امروز آخرین روز مقطع دبیرستان بود. با این که از دوسال قبل بیشتر اومدیم ولی خیلی زودتر از هر سال دیگه ای گذشت . وحشتناک  زود . و یه دفعه چشم باز کردیم و دیدیم شد 25 اردیبهشت و خداحافظ ... و مثل آدمای بهت زده همدیگرو بغل کردیم و با شک گفتیم هنوز یک زنگ شنبه مونده . و هنوزم  یک سال دیگه . و بعد تو دلم تکرار کردم که سوم یه چیز دیگه است . حتی حده هم اینو گفت.

 

نه آخرین روز آمفی تئاترو باور کردم نه آخرین کلاس حده رو . نه آخرین کلاس کبی رو . نه آخرین نهار مسخره رو .

 

اه . اصلا و اصلا نمی خوام اون حس اولای سال برگرده. آخه همه آتیشا از گور تو لعنتی بلند می شه . ( این رو نه بخونید و نه بپرسید)

 

واقعا و حقیقتا دیگه مثل اون موقع که هیچی ، کلا هیچی هیچی . خیلی عادی !(لازم نیست اینو بفهمین مهم نیست)

 

آخه چرا امروز باید چهارشنبه باشه حتما ؟! چهارشنبه ها که همیشه پر از اتفاقه . همه ی ستاره پرانتز ها یا رو جزوه های هندسه است یا زبان فارسی یا جبر .

 

چرا بارون ؟ اونم امروز . اینهمه روز هوا ابری بود . حتما باید همین امروز می ترکید ؟ مثل دل من !

 

اندازه ی همه ی کلیپ ها و اندازه ی همه ی عکسا و اندازه ی همه ی مسخره بازیا و قرقره سواریا(!) و نهار خوردنا و شب یلداها و خیلی بده ها و خانوما نگا و چی بگو ها و نفهمیدی چی شد ها  و توچال رفتنا و پارک رفتنا و بستنی عروسکیا و عکسای بچگیمون روی بردو 10 به توان 50 بالای تخته (که سال تموم شد و یکش رو نچسبوندیم) و صفرای کوییز فضایی فیزیک و خفت و صدای فیل درآوردنا و شترها و گاو مشدی حسن و لغت مشهورها و آکادمی رفتنا و ستاره-پرانتزا و موشکا و قایقای تاریخی(!) و عهدی که با تو بستیما و ادا درآوردنا و سینما آپاچیا و اینتل ها و مرغ ها و خرس آزاریا و تو بلوار آویزون شدنا و ایرج خوندنا و نون بربری خریدنا و چایی خوردنا و  همه و همه ی چیزایی که جز تودلم هیچ جا جا نمی شن ....( فعل نمی خوام بذارم. می تونه از نمره ی زبان فارسیم کم کنه  . خودتون پرش کنین )

*: ۱۰ به توان ۵۰ شامل یه یک و ۵۰ تا صفره که هر کدوم شکل یکی از خاطره هامونن و برای درک عظمت تعداد الکترون ها در حرکت کاتوره ای نقاشی کردیم!

*: قرقره سواری : تو مدرسه دارن یه کارایی می کنن که ما نمی دونیم چیه ولی تو کاراشون یه دونه از این قرقره گنده ها که بهش فیبر نوری می پیچن داره (معمولا این قرقره ها رو توی سیم کشیای برق می بینین) و چون خالی شده و گوشه ی راهرو ما سوارش می شیم تازه باهاش حرکتم می کنیم . اصلا فکر نکنین کار آسونیه ها چون خیلی بزرگه و یه کم تعادلتو از دست بدی با مخ از پشت قل می خوری زمین تازه هر لحظه هم خطر معاون و مدیر و این چیزا هست ! افتاد دوزاری؟

 

این سرنوشت جزوه های تاریخه بعد از امتحان . یه سریشون هم موشک شدن و باهاشون حمله ی موشکی کردیم !

 

 

 

اینم بساط چایی کلاسمون که البته سال دیگه هم ادامه خواهدداشت .

 

 

 

می تونین نتیجه بگیرین که من اصلا حالم خوب نیست ! خب دلم تنگ می شه دیگه ...

پ.ن : برام دعا کنین نهاییا رو خوب بدم ! آزمون ورودی هم قبول شم !

 

+ نواخته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0  توسط سپیده |